ناگزیر

من مجبورم!

من باید از همین گوشه ی خاموش

کلمه , کلمه

ممکناتِ مخفیِ فانوس را

از تاریکی به روشنایی بیاورم

تا بعد...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. من مجبورم...

2. نمیدانم نمیدانم نمیدانم...

3. فقط: پادشاهِ فصل ها پاییز

همین...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چیزی ورایِ من که بعد اظافه شد:

رادیو هفتِ پاییز

امشب(۳۱ شهریور یکشنبه) ساعت ۲۲ تا ۱ بامدادِ اولِ مهر

ویژه برنامه ی آغازِ پاییز

چیزی برایِ یادآوری بود انگار...

رادیو هفتِ خوب...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چیزی در من که حالا باز هم اظافه شد!

این شب نیز تمام شد

و رادیو هفتِ مرهمِ این دلِ ناماندگارِ بی درمان هم

هیچی فقط: پاییز خوب بگذرد...

اولین نامه به پاییز جانِ رنجورِ مهربان...

تو داری می آیی! و صدایِ پاهایت پشتِ همین پنجره ی شهریور در تنگنایِ گرما و امیدِ گرم شدن حس میشود تو داری می آیی. حالا میشود دل را آراست از این آمدن و اندکی پرده ی سپید کشید بر سرشو این همه تیرگیِ نقش بسته را شاید میشود برایِ یک شب هم که شده در دستِ کسی امانت گذاشت و بعد برگشت سر وقتش. حالا انگار میشود به راه رفتن هایِ n ساعته ی بعد از مدرسه و کلاس و هزار تا دربندیِ دیگر فکر کرد و جایِ قدم هایِ هر ساله را بر آن بلوارِ همیشگیِ پر از چراغ هایِ آبی پیدا کرد. حالا میشود در امتداد باد هندزفری را تویِ گوشت بگذاری و حریقِ خزان گوش بدهی و همه اش راه بروی و راه و راه , به همه چیز فکر کنی مدام زیرِ لب بگویی: بخدا که آمدنت خوب است رنجورِ مهربانِ ساده ی آشکار که همه چیز را برایم نوشتی و یادم دادی چگونه زندگی کنم و چگونه بفهمم که فهمیدنم رنگِ نفهمیدن نگیرد. پاییز جانِ رنجورم حواست بود چقدر در دامنه ی این تابستانِ لعنتی حریق خزان را با آن صدایِ گرم تر از همیشه ی قربانی گوش دادم و دلم تنگِ آمدنت بود تا بیایی و برایم از تنهایی های خوب بگویی و از حرف هایی که نمیتوانم بزنم؟ تو آمدی تا زمانِ تنها راه رفتن هایم باد را بفرستی که همراهی ام کند. با تو انگارِ همه ی زنگ هایِ خفه کننده ی فیزیک و عربی را تاب توانم آورد بی تو اما نه و بی تو انگار هیچ چیزم رنگِ خودش نیست. تو که نباشی این بی رنگیِ قدیمی یا همین طیفِ خاکستری گونه ی فراقِ سبزی کشیده دیگر امیدِ آمدنِ سبزی به سرش نمیزند. تو آمدی تا حالا بالایِ برگِ کتاب ها و کنارِ تعاریفِ جزوه ها بنویسم: (( من چه سبزم امروز از این زردیِ سبز گونه! و هم تو و هم خودم بدانیم که نیستم))  تو آمدی تا دیگر این تنِ کاغذی از سرمایِ گرمایِ این بودن ها نلرزد. تو آمدی تا بازهم در گوشم آوازِ شکیبایی سر دهی و از ناشکیبایی برایم بگویی. تو آمدی تا بگویی برایم از همه ی رخداد هایی پارسال عبرت بگیرم و این قفس و این پوشش خوب را نگه دارم که تا باز هم آنهمه تلخی و تیرگی پیدایشان نشود. حالا تویِ دلم تاب آوردنِ تیرگی هایِ درون و یخ زدگی های برون و تنهایی ها در میانِ تنهایی ها و اینهمه دربندی در بندِ بندی دیگر برایم راحت تر است. تو که داری می آیی همه چیز هم سنگِ تو دارد میشود انگار! نگاه کن! من , این خیابان , آسمان , رادیو هفت! راستی رنجورکم یکشنبه شب را بنشین گوشه ای و رادیو هفت را ببین , نمیدانی آخر میخواهد چکار کند منصورِ ضابطیانِ خوب و همه. یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ نه انگار که باور کن آسمان هم با تو آرام تر است! درست مانند من که با تو آرام ترم.راستی به قولِ اخوان کسی چه میداند که تو داستانی از میوه هایِ سر به گردون سایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاکی؟ کسی چه میداند میشود در میان زردیِ برگهایت سبزی یافت؟ کسی چه میداند ها؟ راستی دردت به جانِ بی قرارِ پر گریه ام! اینهمه سال و ماهِ ساکت من کجا بودی؟ کجا بودی تا میانِ پریشانگی ها و سرگردانی ها و ناشکیبایی ها دست بر موهایِ آشفته ام بکشی و بگویی: آمدم , نعره مزن , جامه مدر , هیچ مگو. تو که میدانی نه نعره میزنم نه جامه میدرم و نه چیزی میگویم اما پرم از ناشکیبایی و آشفتگی که انگار تنها گذرِ دستانت بر موهایم خواهد شنیدشان و آرامشان تواند کرد. نامه ام باید کوتاه باشد و ساده اما تو قول بده وقتِ آمدنت اولِ اول پیشِ من بیایی باشد؟ نامه که کوتاه نشد و رنگِ تهی بودنِ از ابهام نیز نگرفت اما تو بیخیالِ این دیوانگی ها و هذیان هایِ گاه و بی گاهم شو! تو فقط بیا! همین... 

دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد...

میدانم! حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد...

حالا بعد از آنهمه سال 

آنهمه دوری

آنهمه صبوری

من دیدم از همان سرِ صبحِ آسوده هی بویِ بالِ کبوتر و نای تازه ی نعنایِ نو رسیده می آید

پس بگو! قرار بود که تو بیایی و من نمیدانستم.

هی دردت به جانِ بیقرارِ پر گریه ام

پس اینهمه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟

حالا که آمدی , حرفِ ما بسیار , وقتِ ما اندک , و آسمان هم که بارانیست...

بخدا  وقتِ صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیده گان دریا نیست

سر به سرم میگذاری , ها؟

میدانم که میمانی , پس لااقل باران را بهانه کن

دارد باران می آید...!

مگر میشود نیامده باز به جانبِ آنهمه بی نشانیِ دریا برگردی؟

پس تکلیفِ طاقتِ این همه علاقه چه میشود؟

 تو که تا ساعتِ این صحبتِ ناتمام , تمامم نمیکنی ها؟

باشد , گریه نمیکنم!

گاهی اوقات هرکسی حتی از احتمالِ شوقی شبیهِ همین حالایِ من هم به گریه می افتد

چه عیبی دارد؟

اصلن چه فرقی دارد؟

هنوز باد می آید , باران می آید

هنوز هم میدانم هیچ نامه ای به مقصد نمیرسد

حالا کم نیستند

اهلِ هوایِ علاقه و احتمال , که فرقِ میانِ فاصله را تا گفتوگویِ گریه میفهمند

فقط وقتشان اندک و , حرفشان بسیار و آسمان هم که بارانیست...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شعر: علیِ صالحیِ خوب

دکلمه: خسرویِ شکیبایِ ناشکیبا

همه چیز هست! همه چیز...  

حالا بغض هست , ملال هست , دغدغه و یک همه بی مجالی که هیچ وقت مجال نمیشود. و ترس هست! یک ترسی که همیشه بوده , اگر چه دیر , دور , آمده و بوده , اما حسش بوده , رنگش بوده , و بویش همیشه آویزه ی این حواس بوده و هست.باورکن! باور کن که بوده و هست... حالا دیگر نمیتوانم ناخوبی ام را پنهان کنم از چشمهایِ یک همه دگران که خدا میداند در جمع هایِ بی منشان که هیچ وقت نبوده ام در آن ها چه برچسب هایی بر بی صدایی و خفه شدنِ من زده اند و گاهی خندیدن و گاهی مسخره کردنی و هزار حرفِ دیگر. و بر چسب هایشان را که از پشتِ سر میشنوم و گاهی میبینم در خوبیِ با پایابِ این چشمها , گاهی گریه ام میگیرد و گاهی دلم میخواهد بخندم به آن فکر هایی که در بازه ی بسته ی نفهمیدن و وادار کردن به فهمیدن سیر میکنند. دلم میسوزد بخدا که چقدر فکری کوتاه باید باشد که دستِ افکارش به دیوارِ کوتاهِ فکر کردن هایِ خودش هم نرسد. البته از روشنی که نگذریم حق هم دارند! ما همیشه نفهمیدن را یاد گرفتیم خیلی بهتر از خیلی چیزها و از بس که تکرارش کردیم قاب شد بر ذهنمان. راستی نمیدانی چقدر دلم برایِ این مردمک ها و خودم میسوزد! چقدر ساده و بی حرفی از  پیچیدگی در میان گول میخوریم و لبخند میشود ارمغانِ نفهمیدنمان. من جانِ دور یا همان (( خود جانِ غریبم))(۱) راستی تو که یادت هست نه؟ که برایِ نمونه یکی از همین فرد هایِ همین حوالی به خاطرِ گم شدن و نفهمیدن و گول خوردنش در چند ماه پیش که به گمانم حوالی سه ماه پیش چه حرفهایی که سرِ هم کرد تا ثابت کند که کاری که کرده ناگزیر بوده و خیلی اندیشمند و حساب شده آن کار را کرده. آن زمان باورم نمیشد , کسی که تا چند وقت پیش از زوالِ موضوعی خاص دم میزد حالا چه شده بود که تسلیم آن , دست در دستِ نفهمیدن خودش را میزد به آن راه که انگار فهمیده. این ها به کنار! حرفِ دو روز پیشش را چه کنم؟ ها؟ وقتی که بازهم از همان حرف هایِ قدیمیِ پیش از نفهمیدنِ اخیرش میگفت و به روی خودش نمی آورد که همین حوالی سه ماه پیش حرفهایش را توی گوش من میچپاند و من به پوچی شان حسرت میخوردم. همین سه ماه پیشی که او کامل آن سالِ تلخ را از یادش برده بود و میخواست همه ی کارهایش را توجیه کند و دیگر از نگاه من انگار نمیشد. دو روز پیش که در میانِ چند نفرِ دیگر آن حرف ها را زد, دلم میخواست بی حرفی ام را بشکنم و توی حرف هایش بزنم و با هزار تا گله شاید به حالِ خودش و خودم و یک همه آدم دیگر زیرِ گریه بزنم اما نشد. باور کن که من درون این آدمها را دیدم! شاید در یک بازه ی زمانی نه , اما هر کدامشان را در مجالی از وقت دیدم و آه کشیدم. خودشان هم دارند سرِ هم را کلاه میگذارند دقت کرده ای؟ یا آنکسی در باره ی روشن فکری هایش حرف میزد و در جایی دور از آن جا وقتی دیگر حرف هایش را در باره ی زنان از زبانِ خودش میشنیدم باورم نمیشد این همان آدم است. این همان به ظاهر مرد بود که حرف هایِ خوبِ ناب میزد؟اگر او بود چرا حرف هایش را نغض کرد و من حالا چیزی جز تظاهر در آن ها نمیدیدم. دلم میگیرد به خدا! مگر آدم دیگر چقدر توانش را دارد من هم دلم میگیرد , از خودم خسته میشوم , از تو , از پلیدی ام , از همه , از بیشمار پلیدی هایِ اینجا که دلم نمیخواهد خورشید که غروب کرد پایم را از خانه بیرون بگذارم که دلم نمیخواهد و شاید دلیلش را بدانی تو! اما شاید روزی یا وقتی دیگر دلیلش را مفصل برایت گفتم.نمیدانم اما عجیب خسته شده ام از این همه حرف , اینهمه حرفِ بی اساسِ تظاهر گونه ی همه اطرافم. بخدا دلم میسوزد! دلِ آدم برای آن سبزه ی زرد میسوزد... باور کن!

۱: تضمین بود از یک خوب

بی رنگ خواندن ها...

جایی نوشته بود(۱): ((چه خوب که میدانی که برای چه غمگینی و به خودت حق میدهی که غمگین باشی)) و حالا من با خودم , که می جنگم و فکر میکنم , میبینم راستی چقدر خوب است که آدم بداند به بیانی ساده تر چه مرگش است یا اینکه به خودش بفهماند که برایِ دلیلی خاص باید غمگین باشد و ساکت یا چه میدانم هزار حرفِ نگفته ی بی دلیل خفه شده را توجیه کند که چرا باید خفه شوند. و یادِ آن جمله می افتم بی آنکه کاری کرده باشم که میگفت: (( بیا ببین مرگِ ما چه مرگش شده است )) .نمیدانم اما انگار دلیلی و برهانی یا مولفه ای از چشمانِ من به دور است و از فهمم انگار غریب. نمیدانم اما هر روز , در جنگِ با این ناگهان هایِ هر روزه در برخورد با یک همه چیز مدام خیال میکنم و انگار مطمئنم که دیگر دلم هیچ کدامشان را نمیخواهد. همین خیابان گشتن هایی که همه میدوند سویِ جامه هایِ نو خریدن اما نمیدانم چرا دیگر دلم از هوایِ این خریدن ها پر کشیده است. حالا دیگر اگر بعدِ عمری دری به تخته ای بخورد و بیرون بروم همه اش یا دواریِ اطراف سینماست و گاهی چند بار دیدنِ فیلمی و یا گشتن میان کتاب هایِ کتاب فروشی های بزرگ شاید به دنبالِ گمشده ای که هیچ نشانی از آن ندارم.حالا پر بغض ترین لحظات را لایِ شعرهایِ علی صالحیِ خوب میبیرم و آن صدایِ مخملیِ همیشه ماندگارِ خسرویِ همیشه شکیبایِ ناشکیبا. و خوب بودن هایِ ساختگی را که از نهایت جان حسشان میکنم را سراغ امیر علی میبرم (۲) و خنده هایِ گم شده را به زور هم که شده جلوی چشمها می آورم و نیز چشم هایِ خودم تا دیگر کسی خیالِ چپ به سرش نزند در این باره. حالا دیگر با همین لیوان هایِ پیاپیِ چای و آهنگِ هوایِ گریه هم میتوانم به سر بگذرانم همه ی روز را و شب را با خواندن های تا سپیده دم سر کنم. حالا دیگر با خودم بودن و با خودم حرف زدن را ترجیح میدهم به هر بودن و سخن گفتنِ دیگری. حالا که گاهی چیزی میخواهم از کسی هزار بار با خودم کلنجار میروم که نکند پشتش بازهم طعنه باشد و ادعا و میترسم و از همه چیز که باور کن این ترس را نه از رویِ ندانستن بلکه اینبار خوب میدانم و میترسم ,شاید دلیلش را نه اما چیزی تهِ این دلِ مرده میگوید که باید ترسید. راستی حالا ناگهان این ترس چقدر یادِ اخوان انداختم که میگفت: (( من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم )). نمیدانم اما حس میکنم آخرِ همه ی این گم شدن هایِ هر روزه عاقبت سرگشتگی و گم شدنی دیگر است در دورها. نمیدانی چقدر دلم , این دلِ مرده ی ناماندگارِ بی درمان (۳) هوای بی حرفی و خفه شدن در نوشتن را کرده که ای کاش میشد همچو صدایی که بر دهان تاب نمیخورد اینهمه واژه ی سرگردانِ قیام کرده هم یا آرام بگیرند در خیابانِ بی درختِ این ذهن یا میتوانستم خفه شان کنم با سرکوب هایم و نگذارم این همه بی معناییِ سرگشته وار را در ترکیبِ با هم بسازند.نمیدانی دلم چقدر هوای دست کشیدن به دیوار هایِ غریبِ این خیابان هایِ غریب را کرده در تنهایی راه رفتن ها و زیرِ لب شعر خواندن ها اما خب میدانم راه دراز و وقت اندک است راهی که نمیدام تا کجاست و وقتی که کی تمام خواهد شد. راستی چه آمد بر سرِ خاطره ام که اینهمه ناشناس شدم و نشناخته همه چیزِ این بودن را نگاه میکنم؟ تو چه میدانی که اگر هم در این گذر هایِ هر روزه حرفی به گرمی در تضادِ با سردیِ دستم میزنم بخدا که عادت است و غریضه و نمیخواهم کسی بفهمد انگار فراموشی گرفته و فقط چند تا نام مانده برایم و یک همه وجودِ پوچ از بودن که یادی از هیچ کدامشان در ذهن ندارم. راستی چرا یاد نمیگیریم و هنوز هم یاد نگرفته ایم که به عقاید یکدیگر هم که شده چیزی نگوییم که کسی را برنجاند. نه دیگر چیزی نمانده شاید که از آن رنجیده شوم و همه چیز عادت است باور کن عادتی که خو گرفته ام به آن که حالا دیگر تکه ای (جزئی) از من شده و من نمیتوانم بودنش را نادیده بگیرم. اما خب میبینم در این گذر هایِ گهگاه در میانِ میان این مردم ,که بخدااا یکدیگر را نمیفهمند و همه اش حرفِ خودشان را میزنند و انگار هر کسی مانند خودشان نباشد باید برود گم و گور شود و دیگر حرفی از بودن و زندگی و عقایدش نزند. همه ی این نوشته اگر چه هذیان گونه اما با خواندنِ متنی تراوید در من که باور کن تابِ سرکوبش نبود که باز هم با خودم میگویم که دیگر چند روزی ننویسم اما تو که میدانی قول هایِ من به خودم هیچ گاه رنگ شدن نخواهند گرفت. حالا در این خواب هایِ گاه و بی گاه خیال هایی در خواب , خواب میشوند که هیچ پیوندی با این بودن ندارند و همه اش مانند همه چیز رنگِ یک مشت کابوسُ هذیان گونه میگیرند به مانند همه چیز. همین! شاید دیگر حرفی نیست یا شاید هست و هنوز تابِ تاب آوردن دارد که نمیدانم در تضاد است با من یا ترادف.../.

۱: وبلاگِ بی رنگی

۲: امیر علی نبویان / کتابِ دوم / چاپِ پنجم

۳: سید علیِ صالحیِ خوب

دورها...

می شنیدم چیزی در گوشم آرام چیزی میگفت

و چیزی دور , افقِ نگاهِ کم سویم را دامنه میداد تا بینهایت ها

و مزه ی چیزی مدام زیرِ زبانم می آمد و من بی آنکه حس کنم مزه اش را از یاد میبردمش

دستی , فردایِ تنهایی مرا لمس کرد و برایم سرمایش را زمزمه وار خواند

من بودم

تاریکی بود و نورِ اندکی که مدام گم میشد در محضیِ تاریکیِ فضا

من بودم

و افقی در تیرگی ها و افقی در دورها

دستانم سرد و پاهایم بی رمق

و چیزی مدام مرا میخواند

شاید به قولِ سهراب باید: چمدانی را که به اندازه ی پیراهنِ تنهایی ام جا دارد را بردارم

شاید , دورها آواییست که مرا میخواند...

سرِخط: خوبم! از آن خوب هایِ مادر بزرگانه!!! بیخیالِ حرفهایِ دیوانه وارم فقط گوش کن: حالِ همه ی ما خوب است اما تو باور مکن...

ساده بگویم! بی حرفی از ابهام و آینه. برای خودِ خوبت , نازنین

میدونی حالا دیگه در جدال با این هر روزه ها دارم هر لحظه یه چیزایی پیدا میکنم که انگار گمشون کردم , خیلی وقته که گمشون کردم. حالا هر وقت یه شماره ی نا آشنا رویِ صفحه ی این گوشیِ لعنتی می افته هزار بار یه چیزی بهم میگه که میشناسمش یا میشناختمش اما حالا نه و وقتی سه بار پشت سر هم زنگ میزنه و بر نمیدارم با خودم شاید میگم بر دارم شاید شناختمش. دکمه سبزه رو میزنم و میگم الو , حالا یه صدایی داره با من حرف میزنه که من اسمشو هم نمیدونم یا اگه بگم شاید اشتباه بشه , چقدر سرد باهاش حرف زدم اولش اما دیدم هر کی که هست نکنه بفهمه این سردی رو و حالا چاره ای نبود جز خندیدنِ گرم و با امید حرف زدن . که حرفاش یه مشت حرف تکراری بود که خیلی وقته شنیدمشون و هی با طعنه هاش میپرسید چرا گوشیت خاموش بود؟ راستی میدونی پشت حرف زدناش هی میگفتم خوبم نه فقط با زبونم نه حرفام... با همه چیز با این صدایِ سردم میگفتم با اون واژه هایی که باهام غریب بودن با اون احوالایی که میپرسیدم و خودمم نمیدونستم چین؟ که گفتم بهش مدرسه تون کی شروع میشه؟ که خودمم به حال بی معناییش آه کشیدم چون بخدا حرفی نداشتم بزنم , حالا یکی نبود بهم بخنده و بگه آخه دیوونه خب یکِ  مهر شروع میشه دیگه. همش از این دست حرفا بود که معناشو خوب بودن من میشد بزارن اما من تهِ همشون یه نقطه سرِ خط تو دلم میذاشتم و میگفتم تو دلم: اما تو باور مکن...

دیشبو یادم نمیره انگار. دیشبِ بغض آلودِ گریه آلود که از دلتنگیش بعدِ یه مدت رفتم و با کاغذ و خودکار برای نوشتن آشتی کردم و دوباره رویِ همین برگه هایِ سفید هی نوشتم . دیشبی که هوای خواب به سرم زد بعدِ یه همه وقت بی خوابیِ شبانه تا نزدیکیایِ صبح. که چقدر به زور اون چشما رو رو هم گره زدم بی اونکه آهنگ گوش بدم  و چه کابوسایِ خواب گونه ای که ندیدم که همشونو رو هم بذاری یه ذره معنا تویِ اونا هم نبود. حالایی که چند تا کتاب گذاشتم جلومو مو از این یکی میزنم به اون یکی و همینطوووووور تا بگذره در بی صدایی و سکوتِ خونه ای که فقط من توش دارم نفس میکشم و انگار اکسیژنش داره اظافه میاد. امروزم که همش خواب بود و خواب امروزی که خوابمم نمیومد اما چه صبح چه عصر به زور خواب و میچپوندم تویِ چشما و به خودم دروغی میفهموندم که خوابم میاد چه امروزایِ عجیبی شدن. حالا که فکر میکنم با خودم میبینم نمیتونم برم مدرسه روزایِ اول مهر و شاید تا یه هفته , اینقدر ناآمادگی برایِ روبه رو شدن با یه همه ناگهان دارم که فکر نکنم بتونم یه سلامم به کسی کنم. حالا اینجا هم دارم نفس کم میارم نمیدونم چرا اما این نفسا میگیرن و ول میکنن که دیگه از قاعده ی دم و بازدم حرفی یادشون نمونده. نمیدونم باید چی بگم , یا اومدم که چی بگم که یادم رفت و نگفتم شاید. حالا دیگه میتونم وقتی بعضیا باهام حرف میزنن اون نقطه سرِ خطِ حرفاشون که بعد اظافه میکنن و تو دلشون میگن: اما تو باور مکن رو حس کنم. اون آدمایِ دردمندِ مهربون هزار بار شکسته که با اینکه تکه های روحشونو هر روز با خودشون میبرن این ور و اونور ولی بازم میخند و آرومن و دردمند و مهربون پرِ امید هنوز هم.

اون روزِ تویِ اون کافی نت سرد و هنوزم یادمه که وقتی حدود ساعت ۶ اون پستو خوندم چه حالی شدم. همینجوری یه دفعه گریه م گرفت که خودمم باورم نمیشد و نگاهای کافی نت داره رو هنوزم یادمه که با چه تعجبی نگام میکرد و خدا میدونه چند بار بهم دیوونه گفت و برام دل سوزوند. یه چیزایی به قولِ یکی: به جاهای دورِ ذهن رونده میشه اما مثه خاری که پاتو بزنه حسش میکنی. و من حس میکنم تلخیِ اون روزو.نمیدونم اومدم چی بگم و چی میخواستم بگم اما شاید یادم رفت و ندونستم چی رو میخواستم بگم که سبک شم. راستی نمیدونی چقدر این پستِ پایینو دوست داشتم غروب که گذاشتمش وقتی توی دفترم پیداش کردم یادِ یه همه چیزِ قدیمی انداخت منو که تلخ بود باورشون نه برای من بلکه برای خیلیا. کوتاه بود اما پر از آرایه هایِ جورواجور که آدمو یاد اون سالِ تلخ مینداخت. نمیدونم...

باور کن!

دلِ آدم برای آن سبزه ی زرد میسوزد...

حالِ همه ی ما خوب است!!!

سلام , حال همه ی ما خوب است!

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی میگذرم

که نه زانویِ آهویِ بی جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان

تا یادم نرفته است بنویسم:

حوالیِ خواب های ما سالِ پر بارانی بود

میدانم همیشه حیاتِ آنجا پر از هوایِ تازه ی باز نیامدن است

اما , تو لااقل , حتی هر وهله , گاهی , هرزگاهی

ببین انعکاسِ تبسم رویا , شبیهِ شمایلِ شقایق نیست؟

راستی خبرت بدهم ,  خواب دیده ام خانه ای خریده ام

بی پرده , بی پنجره , بی در , بی دیوار

هی بخند...

بی پرده بگویمت:

چیزی نمانده است! من چهل ساله خواهم شد, فردا را به فالِ نیک خواهم گرفت.

دارد همین لحظه یک فوج کبوترِ سپید از فرازِ کوچه ی ما میگذرد

باد بویِ نامهایِ کسان من میدهد

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامشِ آسمان بیاوری؟

نه ری را جان , نه...

نامه ام باید کوتاه باشد , ساده باشد , بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت مینویسم:

حالِ همه ی ما خوب است!

اما ,  تو باور مکن...

 

سرِ خطِ ناگزیر: از حالِ بدِ امشب همین بماند , این شعر را با صدایِ خسروی مخملیِ شکیبای همیشگی!!! همین...

علی صالحیِ خوب

بدون نام  

می خواستم بمانم ,

رفتم.

می خواستم بروم ,

ماندم.

نه رفتن مهم بود و

نه ماندن...

مهم

من بودم که نبودم.

                                                                                                گروس

تو را کجا گم کردم؟

تو را کجا گم کردم من؟ تو در کجایِ آن خیابانِ دور از جیبِ عمیقِ بارانی ام افتادی یا از جیبِ آن جامه ی چارخانه ی همیشگی که  من افتادنت را نشنیدم؟

راستی روزی که گم شدی برف می آمد یا باران؟ خورشید سوزان بود یا مهربان؟ تو را من کجایِ آن خیابانِ پر از همهمه در میانِ بی صدایی ها گم کردم و نشنیدم صدایِ افتادنت را؟ حالا میبینی چه دارد بر سرم می آید؟ دیشب را حواست بود؟ حواست بود چند بار از میانِ انبوه مهمانان جست زدم و گریختم به حیاط و با آن آبِ سردِ حیاط هی صورتم را خیس میکردم تا نفس تنگی ام تمام شود و چه آب هایی که روی سرم میریختم برایِ خنک شدن. سرِ سفره ی شام میانِ خوردنِ قورمه سبزی حواست بود چند بار سعی کردم نفسِ عمیق بکشم و نشد و چقدر بالا نیامدنِ نفس ها را پنهان میکردم زیرِ انداختنِ سرم به پایین و نگاه کردن به بشقابِ دست نخورده. چقدر طعمِ قدیمیِ قرمه سبزی و مزه ی لحظه به لحظه ی خفگی داشت عذابم میداد اما انگار همه ی این دستگاهِ تنفسِ خورد رفته از همین بینی و دهان گرفته تا نایژک هایِ انتهایی و کیسه هایِ هوایی سرِ جنگ داشتند با هوایِ پر از بویِ قرمه سبزی و سر و صداهای کودکانه و بویِ نابش. دلم چقدر برای این بو و این سر و صدا تنگ شده بود اما مگر این نفس ها میگذاشتند حسشان کنم و بو بکشم؟ چقدر دلم میخواست بی ترس قرمه سبزی بخورم و گوش کنم صدای فریاد های کودکانه را

وقتی به کوچه رفتم  , همین کوچه ی خلوت تاریک , تا شاید بادی بیاید و بشود نفسی کشید بی وقفه , چقدر ترسیدم... نه از کسی نه از چیزی در کوچه هم باد نمی آمد که ابتدایِ ویرانی باشد , همه اش بی صدایی بود در تاریکیِ کوچه , و در همین شعاعِ دو سه متریِ خانه چقدر ترسیدم از چیزی در خودم و نفس ها را سعی میکردم درست کنم اما نمیشد انگار سه دم میرفت و  و یک بازدم می آمد یا بر عکس.

وقتی در میانِ بازی هایِ کودکانه ی خواهر جانِ شش ساله ی کوچک که از سر و کولم بالا میرفت داد میزد و با بچه هایِ دیگر بازی میکرد , چقدر دلم برای کودکی و کودکی ها تنگ شد چقدر دلم گرفت از این بزرگ شدنِ ندانسته از این همه چیزی که ناخوداگاه ارمغانِ بودن ما شد, و چه تند بلند شدم و به این اتاقِ سردِ آمدم و نشستم پایِ تلوزیون و چشم به راهی تا ساعت یازده , خیلی  مانده بود تا رادیو هفت شروع شود اما تلوزیون را روی مختصاتِ شبکه ی هفت گذاشتم و پشتِ این لعنتی نشستم و هی خواندم و خواندم و خواندم... 

و حالا که ساعت یازده شده بود برایِ اولین بار با رضایتی که سرشار از ناچاری بود از پایِ رادیو هفت بلند شدم و بازهم قصه ی قدیمیِ حیاط و آب و کوچه... و همه اش تکرار شد و تکرار

شب هم که خیال و حوصله ی بیدار ماندنِ های تا نزدیکِ صبحِ شبانه نبود و به زور هم که شده میخواستم بخوابم حالا حریقِ خزانِ قربانی در گوش بود و یادِ خاطره های تلخِ روشنی را که برایم زنده میکرد در ذهن و چقدر انگار آرام شدم با حریقِ خزانِ خوب...

راستی این حرف ها را همه برایِ تو زدم , حالا تو کجا گم شدی؟ کی رفتی؟ کی از جیبِ عمیقِ بارانی یا پیراهنِ چهار خانه ام افتادی که من نفهمیدم گم شدنت را؟ راستی کی گریختی از من؟ تو گم شدی یا خودت گریختی؟...

کودکی ها را کجا جا گذاشتیم؟

تو یادت می آید آن کوچه ی قدیمی مان را؟

همانی که دراز بود و پرِ دامنه

همانی که هرچه میدویدی تمامش کنی در بازی های کودکانه

 فقط نفست بند می آمد و تمام هم نمیشد

و آن باغِ بزرگ که دیوارش مماس بود با سر و صدا هایِ ما

و آن درختانِ سبز و آن خانه هایِ قدیمیِ بزرگ که حیاطش از خودِ خانه بزرگ تر بود

راستی یادت می آید چقدر از مردِ نگهبانِ باغ میترسیدیم

و هی رویِ ماسه هایِ تلنبار شده ی کنار دیوار میرفتیم و توی باغ را دزدکی میدیدیم

یادت می آید دوچرخه هایِ کوچکمان را

و زخم هایی که چقدر از افتادن از روی دوچرخه نصیبمان میشد

یادت می آید دوچرخه ام را که آن دو موتور سوار دزدیدند و من چقدر گریه کردم؟

راستی چقدر دوستش داشتم!

یادت هست که هر وقت بعد از رفتنِ دوچرخه ام صدایِ ماشینِ پلیس میشنیدم داد میزدم و خیال میکردم

 که میرود تا دوچرخه ی مرا پس بگیرد و هیچ وقت هم دیگر بازگشتش رنگِ آمدن نگرفت

یا آن مغازه ی کوچه ی پشتی را که چقدر ویفرِ رنگارنگ خریدیم و تی تاپِ پم پم از آن 

ظهر هایی که میرفتیم خوراکی میخریدیم و میچپاندیم تویِ کیف هامان

تا برایِ زنگ تفریح هایِ پرِ لذتِ مدرسه با لذت بخوریم را یادت هست؟

یادت می آید وقتی از آن جا اسباب کشیدیم و و با هم رفتیم که کارتون خالی بگیریم از مغازه

 پیر مردِ بقال چقدر دلش گرفت؟ چقدر حرف زد برایمان و باورش نمیشد رفتن ما را

 راستی پیر مرد الآن کجاست؟

راستی گل کوچیک بازی کردن هایِ بزرگ تر ها را یادت می آید؟

 که چقدر لبه ی جدول مینشستیم تا بازیمان دهند شده در دروازه با ایستیم اما بازی کنیم هر چند کم

پاسگاهِ ته کوچه را یادت هست؟ چقدر با سرباز هایش "دوست" بودیم و صمیمی

چقدر سرما خوردن هایِ اواخرِ ماه میانِ بی پولی های همه خانه دردناک بود

آن جایی که سرما خوردگی ها را نهان میکردی توی پر های بالشِ کودکانه که تا صدایش نپیچد در فضا...

یادت می آید چقدر از ریاضی میترسیدم , چقدر دوستش نداشتم , اما حالا...

انگار که بعد از آن خانه و کوچه و آن مغازه ی خاطر انگیز , دیگر کودکی کردن یادمان رفت

دیگر دوچرخه سوار نشدیم و ویفرِ رنگارنگو تی تاپِ پم پم نخریدیم و دیگر با دلیل گریه نکردیم هیچ وقت

چقدر بزرگ شدیم بی مقدمه ای از بزرگ شدن , و چقدر بازی کردن غریب شد با خیالمان

نمیدانی چقدر دلم هوای آن خانه و کوچه و مغازه و ترسیدن از آن مردِ باغ و پیر مردِ بقال و دوچرخه ام  را کرده؟

و دلم چقدر تنگِ همه شان است... همه و همه شان را

نمیدانم اما دلم کودکی میخواهد , از آن کودکی هایِ بی حرفی از ملال و دغدغه و ترس...

دو و سی و پنج دقیقه ی صبح

 ۲ و ۳۵دقیقه صبح / اینجا / من / تیرگیِ مطلقِ اتاق سرد / یاد یه آهنگ خاطر انگیز / ندیدن چشم ها در تاریکی و کم سویی / پنجره ی نیمه باز و بادی که نمی وزد/ چند کتابِ افتاده بر کفِ اتاق / خوابی که در چشم است و بی خواییِ که بر دست / و خوانش هایِ عادت شده / و چقدر تقلیدِ رونوشت گونه...

چایِ سرد...

 

    

حالا در جنگِ با این روزهایِ ناگهان بازهم دارم از این دست عکس ها پیدا میکنم که کم هم نیستند و انگار این ها هم مانند این نوشتن ها عاقبت سر از نا کجا آبادی ها در خواهند آورد و نخواهند دانست که زاویه و عمق و معنا را چگونه میفهمند و انگار گوشه ی همین کامپیوترِ لعنتی خاک خواهند خورد تا همیشه هایی که بعد یادم بیفتد و بنشینم و نگاهشان کنم و در بی معنایی شان فکر کنم و ببینم عمقِ همه شان پوچی است و تیرگی شاید. حالا بی هیچ دلیلی نزدیک حسش میکنم شاید به خاطر آن لیوانِ چایِ ناب است آن لیوانِ ایستاده در زیرِ بارانی دور / که نمیدانی چه حسِ خوبی دارد و یاد چه چای خوردن هایی می اندازد آدم را /  همین چای های ریخته شده ی هر شب پای این رادیو هفتِ خوب و چای های نیمه شبانِ سردِ زمستان که به خاطر نخواندنِ درس ها که همه ی روزش به خوابیدن یا نوشتن یا راه رفتن و زدن به دلِ خیابان ها گذشت و مجبور بودی شب تا صبح بنشینی و بخوانی / یک بی حوصله گی عجیبِ روزانه که دستانت را می بست و وا می داشتت به جدالِ با خواندن / و چه شب هایی که اینگونه گذشت در سالِ دوم نا خوبِ گنگ. همین حس ها بود شاید که این عکسِ بی معنا را بی آنکه چیزی بفهمد از عناصر عکاسی این جا کاشت و گریخت انگار. از میان آن همه عکس الآن شاید همین با حالمان مدارا کرد و وقتی این را میبینی و میروی آن عکسِ مرهمِ خوب را نگاه میکنی تازه میفهمی هوایِ بودن از خیالِ این عکس هم نخواهد گذشت. اما هرچه چقدر هم بیزار باشم از آن بازهم وقتی یاد زمستان می اندازد مرا و یخزدگی های گاه و بیگاه سرِ آن کلاس هایِ لعنتی و این تابستان هایِ نامهربان که در اوجِ گرما هم آدم سرما میخورد و همه و جودش یخ میزند / به بودنش فکر میکنم به پوچی اش انگار به نابودنش و چقدر هوای چای میکنم و چقدر سردم میشود یکباره و چقدر مزه ی این چایِ خورده ی فراموش شده زیرِ دندان هایم می آید و میگریزد. چقدر...

یادِ شعرِ علی صالحی در آن جایِ خوب: تلخ منم همچو چایِ سرد که نگاهش کرده باشی ساعاتِ طولانی و ننوشیده باشی/ تلخ منم همچو چایِ سرد که هیچکس ندارد هوسش را...

همینجوری در ناگهان ها و یکباره ها یادش افتادم.

وهمِ سبز

تمام روز , تمام روز

رها شده , رها شده , چون لاشه ای بر آب

به سویِ سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سویِ ژرف ترین غار هایِ دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره هایِ نازکِ پشتم

از حسِ مرگ تیر می کشیدند

نمی توانستم , دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکارِ راه بر میخاست

و یاسم از صبوریِ روحم وسیع تر شده بود

و آن بهار , و آن وهم سبز رنگ که بر دریچه گذر داشت با دلم گفت:

(( نگاه کن!

تو هیچگاه پیش نرفتی

                        تو فرو رفتی.))

سرِ خط: گاهی فکر می کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانینِ طبیعت است , اما آدم تنها در برابرِ این قانون است که احساسِ حقارت و کوچکی میکند. یک مسئله ای است که هیچ کاریش نمیشود کرد. حتی نمی شود برایِ از میان بردنش مبارزه کرد , فایده ای ندارد...

باید باشه... خیلی هم خوبست...

                                                                                                     فروغِ خوب

 

همینجوری شاید الکی...

 

نوشتن و زمزمه ی زندگیِ بعد از مرگ...

چقدر دارم می نویسم! همین طور بی خود و بی جهت! اما خوبه انگار خوبه که مینویسم و این میلِ هی نوشتن و نوشتن شاید داره میگه خوبه , شاید میگه قراره یه چیزی بشه , یه ناگهان یه یکباره ی در آن شاید! نمیدانم... چه امیدِ عبث و بیهوده ای , چه حرف هایی که دارم در این خلوتِ گاه دل انگیز و گاه پر از خفگی میچپانم تویِ این گوشِ ناشنوا  , چه نامه هایی که می نویسم بی مقصد بی مخاطب بی خاطره بی امیدی از خوانده شدن که همه اش تویِ آن کیفِ قهوه ای یا تویِ این کمد یا لایِ هزار تا دفترِ بیکار به خواب میروند و بعد ها که میخوانمشان و پیدایشان میکنم در ناپیدایی ها , همین طور خیره میمانم و بی هیچ حرکتِ دیگری فقط نگاه میکنم و چه جدال هایی که با این ذهنِ خرد رفته میکنم تا چیزی به یاد بیاورم , اما هیچ همه چیز میشود از گشتن بر دستم. موبایلم پیدایش میشود, نمیدانم آخرین باری که روشن بوده کی بود , چه خاکی نشسته بر صفحه اش! روشنش میکنم و نمیفهمم او را و بعد خیلی زود پرتش میکنم همان جایِ ساده ای که بود و من هیچ فکر نمیکردم آنجا باشد  , رویِ همان کمدِ خمیده و چقدر شماره ی غریب داشت نمیدانم شاید هم آشنا بودند با نامهایی که نمیدانم کی نوشته بودم اما خب غریب بودند , پر از نامِ آموزشگاه , پر از رمز و شماره و نام های ناآشنا که هرچه فکر کردم ندانستم چه پیوندی خورده اند با من. و می آیم و به قالبِ اینجایِ فکستنی نگاه میکنم و چقدر به این لوزی هایِ اتو کشیده چشم می دوزم و با خودم هی تکرار میکنم لایِ این همه رنگ چه چیزی نهان است که دلم را اینگونه میزند از خوبی , چه بویِ غمی می آید از شیار هایِ میانِ لوزی هایِ سبز , و در ترکیبِ گاه گاهشان چقدر یادِ خیابان های فراموش کارِ پر هیاهویِ گذشته می اندازند مرا و میبینم همه چیز را که چه زود فراموش کردم و این خیابان هم و همه و همه... آه یادِ آن همه تلخیِ گذشته چه بر سرِ آدم میآورد , چه ناگهان آن همه همهمه و شوق همه شد یک تیرگی مطلق با ته مزه ای ماندگار از تلخیِ خاطره و یک همه مردگی... آه! آن همه خاطره ی نا خوبِ تلخ را چگونه می شود با خیالی نا آسود تاب آورد , چگونه؟! و این خاطره ها در گور هم دست بر نمیدارند انگار , باور کن... چقدر دلم برایِ آن طیفِ فراموش شده تنگ شده؟ خودم هم نفهمیدم چقدر , اما خیلی. حالا دارم فکر میکنم اگر همین چند واژه ی در تضاد باهم ( ملال و بی ملالی و مجال و بی مجالی و سبز و تیرگی و درمان و نادرمان ) و این چند واژه ی ساده ی ( خوب و مردگی و بینهایت ) را از من بگیرند دیگر نمیتوانم چیزی هایی را سرِ هم کنم و بنویسم , انگار عمقِ این نوشتن هایِ دیوانه همین هایند و بس و این اگر نباشند ته میکشد همه چیز و نوشتن که تمام شود باور کن من هم تمام خواهم شد باور کن . آن هم چه نوشتنی!

یک مرگ مگر چقدر ساده است؟ ها؟ که وقتِ مرگِ چندین نفر بیاییم و چاره کنیم و بر جسد هاشان از زندگی بگوییم در آتش که سوختند در آن اتوبوسِ لعنتی همه چیز سوخت انگار و این زخمِ کهنه باز هم تازه تر از تازه شد. زخم بم یادت رفته؟ هشتادو دو بود به گمانم و یک همه مرگ یا همین آذربایجان ریخته یادت هست یا در گوشت بگویم باز هم؟ ما انگار دیگر عادت کرده ایم به این زندگی هایِ بعد از مردن و این زمزمه های زندگی در گوشمان وقتی مردگی پرده ی تیره اش را کشید بر همه چیز ,چیزی نیست که بگویم فقط به خاطر آن چهل و خرده ای نفر بود که در آن آتش لعنتی سوختند,  به خدا که همین بود به خدا تنها به خاطرِ یادشان بود , به خدا... خوابشان آرام کاش...

این یاد کردن ها عجیب تلخ است , آن همه خاطره ی تلخِ پر از طیفِ خوبِ غریب و این مردگی اکنون...

چقدر حرف زدم بی دلیل! برای حالا بس است...

راهِ ما دشوار است

همه را

همه چیز را نوشته ام

چیزی از قلم نیفتاده است.

آب

نان

کتاب

سیگار.

بینِ راه از خودم می پرسم پیش از این

کدام شاعر

از دشواریِ دریا ها به منزلِ امن ستاره رسیده است؟

راهی نیست

به همین فانوسِ شکسته قناعت کن!

سر انجام بعد از سال ها

پیاده از آخرین افق

به خانه باز آمدم ,

بی آب

بی نان

بی کتاب

بی سیگار.

                                                                                  سید علیِ صالحیِ خوب

پارانویا

از زیرِ سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکرِ عظیم

عجیب خوب بازی می کنند!

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند.

از لابلای فصل هایِ نمایش

بیرونم بکش!

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی مثلِ خورشید هم استفاده کردم نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمقِ زمستان است در من.

اصلا از عمقِ تاریکِ صحنه پیدایم کن!

از پروژکتور های روز و شب

از سکانس هایِ تکراریِ زمین , خسته ام!

دریا را مچاله می کنم

می گذارم زیرِ سر

زل می زنم به مقوایِ سیاهِ چسبیده به آسمان

و با نوارِ جیرجیرک

به خواب می روم.

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

از زیرِ تخت هم شده پیدایم کن!

می ترسم

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

( خب ,

نقشت این بود. )

بغض نکن و نبخش! همین...

امشب را از نهایتِ ندانستن نمیدانم چه مرگم شده است , کارهای بی دلیلِ گاه و بی گاه و یک همه حسِ لبریزی از یک همه چیزِ تکراری , و شاید از این خودِ غریب خسته شدن بیشتر از همه وقت کاش این نوشته ها را همینطور میشد زنده به گور کرد یا چوب به دست گرفت و سر کوبشان کرد که نیایند بر این پرتگاهِ گفتن و نوشتن نشوند یا ساکت بمانند , حالا در جنگِ با خودم یک همه خاطره ی تلخ مانده که جرات نگاه کردن به خاکستر های تازه اش را ندارم , و از دستانم هنوز چه بوی عهد هایی می آید که شکسته شدند و مردند در همین گذر ها و چه ترسی دارد  بو کردنشان , چقدر دلم میخواهد حرف بزنم با تو با خودِ خودت و بگویم تو را که چقدر خسته ام از خودم و از همه چیز و کاش میشد آنقدر بخوابم که دیگر همه چیزِ این گذشته و این همه ملال و بی مجالی درد هایِ پنهان و خفگی ها محو شوند. باورت میشود خسته ام؟ که چقدر با خودم جنگیدم که باز با آن گوشهایِ همیشه شنوایت حرف بزنم و بعد تو برایم اشک بریزی پنهانی و من حسش کنم در دلم در چشمم در خیسیِ کف دستانم و باز انگار نه چیزی شده و نه چیزی شده بود ببخشی مرا باز, که چقدر دلم تنگ شده برای دست کشیدن های شبانه ات بر سرم و دست گرفتن های روزانه ی دستانم و برایم اشک ریختن هایت , راستی خودت بگو برایم دیگر چگونه در چشمانت نگاه کنم؟ میدانی خودت چند بار شکستمت؟ چند بار شکستی و باز هم دستانم را گرفتی , راستی چند بار؟؟؟ خودت بگو خودت! من دیگر زبانی نمانده برایم. خودت بگو خدایِ باران هایِ نباریده ی بغض دار. خودت بگو! مرا دیگر توان بخشیدن هایت نیست . کاش می آمدی و یکی میزدی زیرِ گوشم , یکی میزدی تا اشک در آید درست ازهمان هایی که اشک را یکباره در می آورند . اما تو که نمی آیی . این جا کز کرده ای و داری برایم بغض میکننی , برای من دلگیر نشو خوبِ بزرگِ مهربانم , بیا و تاوانِ همه ی بغض هایت را بگیر از این نا استوارِ ناخوب. مرا تابِ اشک هایت نیست , به آسمانت که نیست به زمینت که نیست , بغض نکن مهربانِ خوبِ خوبِ خوبم مرا نیست تابِ اینها , بغض نکن و دیگر نبخش

همین...

سایه اش همین جاست! آن مرگِ فدیمی...

(( من هیچ دفاعی از خودم ندارم

از چی باید دفاع کنم؟

از یه جسد؟

من مردم! وقتی که هشت سالم بود مردم

اما هیشکی دنبالِ قاتل من نگشت ))

هیس دخترها فریاد نمیزنند / پورانِ درخشننده / طنازِ طباطبایی

-------------------------------------------------------------------------------------------

یادِ این دیالوگ می افتم و تنم می لرزد انگار

چقدر دوست داشتم این فیلم را و چقدر گریه داشت که بنشینی و گریه کنی برایش

راستی آن روز در سینما مردم به کدام سکانسش می خندیدند

مگر خنده داشت؟ ها؟ خودت بگو خنده داشت یا گریه؟

به خودم نگاه میکنم , و این عهد های شکسته در گوشه گوشه ی این اتاق

و به این همه مردن / به اینهمه خفه کردن های این گلو با دستانِ خودم

به اینهمه تنهایی در خودم

به حرف هایی که دیگر خجالت میکشم بگویم

و میدانم دیگر هیچ وقت نمیتوانم بگویم

راستی چرا بی خود و بی دلیل و گم

عادت کرده ام به همه چیز

چرا؟

 

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟

 

این مو ها چه پریشان شده اند و چه بلند , حالا میانشان میشود دانه های سپید پیدا کرد , و بر دست کشیدنت در میانشان حالا میتوانی یک مشت موی ریخته در دست بگیری , و باورت نشود. نگاهشان میکنی , چه بلند شده اند! و انگار خودت هم ندانستی و حالا در این آمدن ها و رفتن های هر روزه همه به خودت می آورندت که همه اش پیش خودشان زیر لب مدام میگویند: دیوانه را ببین مو هایش چه بلند شده حوصله هم نداره بره کوتاه کنه / اما نمیدانند که ندانسته ام و نمیدانم , حالا این تصویرِ تکراری در آینه غریب شده , انگار فقط نقش خودم را بازی میکنم. کاش میشد این موهای پریشانِ ناماندگارِ کم و بیش سپید شده را مانندِ بند هایِ این دوربین رها کرد در بادی که می وزد مماس با شیشه ی غبار گرفته ی ماشین , میشد کاش لنزِ آن دوربین را فهمید و صدایش کرد تا بیاید , تا بیاید و از این همه ناگهان عکس بردارد , کاش میشد بیاید تو از این موهایِ بلند شده عکس بگیرد تا بفهمم آینه دروغ نمیگوید , کاش میشد از همه ی این ناگهان ها یک یادگاری بردارد بیاید و برایم از این بی حوصله گی ها برای شیمی خواندن عکس بگیرد یا آن کتابِ قطورِ ادبیات را باز برایم معنا کند درست مانند آن اوایل تا دیگر در میانِ گزینه هایش گم نشوم. باد میزند به سرم , مو هایِ رهایم را آشفته تر میکند و من همه اش میدوم دنبالِ یک همه چیز که خودم هم نمیدانم چه میکنم , چقدر میدوم تا نامه ای پست کنم به آن دورهای نزدیک و میفرستم بالاخره و میرود و آن خوبِ پشتِ باجه میگوید: فردا میرسه / و من زیرِ لب میگویم کی رسیدنش مهم نیست , شاید نرسد , شاید گم شود , شاید همه ی نشانی ها را غلط نوشتم و نمیدانم. برگه ی تایید را میگیرم و بیرون میزنم و این خیابان ها را راه میروم و پاهایم خسته میشوند اما نمی برند از نفس نفس زدن و همه اش میکشانند مرا به دنبالِ خود و هی میرویم , یک منِ غریب و دو پایِ بی گریز و موهایی که میلِ به آشفتگی میکنند , و حالا خاطره ی این عکس گاهی تا مرزِ ناممکن ها آدم را خفه میکند و بعد مینشینی و همه ی عکس هایِ از این دست را که چند وقتی بود فراموشت شده بودند را نگاه میکنی و می بینی چقدر دیوانگی دارند همه شان و دیگر از این همه مرور نفس ها باز به یکی در میان گرفتن می افتند...

پنهانت میکنم

پنهانت میکنم پشتِ پرده ها

زیرِ پوست

در کلمه

در دهان

پدیدار میشوی در ندیدار ها

دست بر دهانت میگذارم

پنهانت میکنم در مرگ

تابوت را می بندم

و تاریکیِ تو را

از تاریکیِ جهان جدا میکنم

خودم را میزنم به آن راه که تو نیستی

ریشم بلند میشود

بلند میشوم

خودم را میزنم به بیداری

به خواب

که سخت است

نبضت مدام بگوید

چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

خودم را میزنم به خیابان هایِ

                                 شب های

                                               سیگار هایِ 

                                                         های هایِ  منی که از خلاء پر بود..

همین طور برای خودم میخندم

همین طور برای خودش اشک می آید

همین طور هاست

که دیوانگی پیراهنِ کلمه اش را پاره میکند

و گورت را می کند

و میکند

و میکند

و میکند

و میکند

و میکند...

آب بیرون میزند...

                                                                                                        گروس

                                           

او برای خودش , و همین... ,

حرفی نمیزد و نگاهش همان بهتِ سابق بود , همان آبی که روی دستش ریخت و پایانِ همه چیزی که آخرش چیزی جز یک نقطه ی بزرگِ پاک نشدنی نبود همچنان هم بود , نه نگاهی عوض شده بود نه واژه ای به گنجینه ی چند تاییِ حرفهایش اظافه شده بود و بهت همان بهت بود و آب همان آب. آه تکرار خاطرات برایش چه دردناک بود , آن روزی که یکی از آدمهای همان حوالی دست بر گلویش نهاد و تا مرزِ خفگی پیش بردش و جای ناخن هایی که مانده بود بر گردنش و چه سخت بود که در اوج گرمایِ هوایِ تابستان های دور یخه اسکی بپوشد تا نقش های نقش بسته بر گردنش پیش کسی آشکار نشود و کسی نداندش , آه چقدر سخت بود , مرورش هم انگار عذابش میداد و من وقت حرف زدن یا حرف نزدنش یا وقتی چیزی که چشمان در بهت گیر کرده اش به من میگفتند هزار بار میمردم و دلم میخواست برایش گریه کنم , چقدر از خرد شدنش میگفت در سکوت و هیاهویِ شب و روشنایی تاریک گونه ی صبحِ این اتاقِ سرد , آرام حرف میزد , خیلی فروتنانه! اما میشد فهمید در درون دارد زار میزند و از بیرون اینگونه آرام است و خنثی. میشد فهمید چشمانش خون است اما به رویِ خود نمی آورد که دلش چقدر میخواهد گریه کند , دلش چقدر میخواهد درِ گوشِ کسی بگوید این حرف نزدن هایش تاوان آن همه مردن بود , من اینهمه شوقش را برای گفتن میشنیدم اما زبانم بند آمده بود و لیوانِ چای در دستم سردِ سرد. در تاریکی و بهت و سرما او داشت زار میزد از درون و آرام حرف میزد و من گوش میدادم و چشمانم و دستم یخ زده انگار و آشناییِ حرف هایش دارد نفسم را بند می آورد. او نشسته کنارِ من  حالا با یک متری فاصله , اندام انگار لاغرش را تکیه داده به پشتیِ قرمزِ قدیمی و گاه راست مینشیند و حرف میزند و به لیوان چایِ سردی خیره شده که انگار کسی ندارد هوسش را , دارد حرف میزند همچنان و عینِ خیالش هم نیست که من میشنوم یا نه و من با چه بهتِ قریبی حرفهایش را گوش میدهم و چقدر دلم میخواهد همه ی حرفهایش را بنویسم و نگه دارم برای خودم و بخوانمش هر آن , اما زورم به حرفهایش نمیرسد . آنقدر محو در گوش دادنم که دستهایم یخ زده دورِ فنجانِ چای. او با نگاهی آرام و پر از آرامشی که پشتش یک همه طوفان خوابیده حرف میزند و نگرانِ گذرِ آن عقربه های نامرد نیست و من هم انگار نیستم , حرفهایِ بی پایان او از مردن هایش و بی حرفی های مطلقِ من رویِ کور سویی صدا که آهنگِ مردابِ گوگوش است و هی دارد تکرار میشود از آن دو بلندگویِ کوچک در گوشهایِ این اتاق میپیچد و اتاق انگار دارد از خفگی میمیرد و چه زور هایی میزند برایِ باز شدنِ پنجره و کنار رفتنِ این پرده ی بزرگ , اما توانش خیلی کم تر از خفگیِ کسالت بار آنجاست از بغض و گریه هایی که خورده شدند و هیچجوری هضم نشده اند هنوز هم. بعضی جمله ها را که میگفت دلم میخواست بروم و دست بکشم تویِ موهای کوتاهش و بعد سرم را هی بکوبم به شانه هایش و برایش اشک بریزم و برایش حرف بزنم , از خودش , از خودم , از همه چیز و انگار دیگر خجالت میکشم بگویم: تاب بیاور میگذرد. نه انگار گذشتنی گذشته بود اما خیلی چیز ها هنوز هم مانده بودند , به یک جاهایی که میرسید حرف هایش یا مرور هایی که در ذهنش میکرد و در چشمانش نمایانِ نمایان بود میخواستم دیگر کاری کنم که دیوانگی پیراهنِ کلمه اش را بدرد و دستش را بگیرم و بدویم تا جایی دور که دیگر شاید یادمان برود همه چیز هایِ این جایِ لعنتی را. نمیدانی وقتی میگفت از هشت پله ی بلند پرتش کرده بودند پایین وقتی هنوز مدرسه نمیرفته یا وقتی که گفت چه حرفهایی که در همه جا شنیده و چه ......................./. دیگر حوصله ی نفس کشیدن نداشتم , آرام نشسته بودم و نشسته بود , خدا خدا میکردم بعد از دو ساعت حرف زدن و بهتِ چشمانش و سکوت های من کمی گلویِ خشک شده اش را تازه کند و بروم و برایش چای زعفران درست کنم و بیاورم اما حرفهایش تمامی نداشت و خسته نمیشد و دلش انگار هیچجوری از آن همه پر بودن رنگِ خالی شدن نمیگرفت , مگر خواب می آمد و دستانش را میگرفت و او را میبرد تا ماورایِ دورِ خستگی هایش شاید اما اینبار خواب هم نگذاشت حرف هایش را کامل بزند , نگذاشت اینهمه بغضش بیرون بریزد , نگذاشت...

.

میخوام فکر کنم چه جوری فکر کنم...

سرم دارد از می ترکد از خشم سردرد و این قلب هم که دست بر نمیدارد از تند زدن...

چه سردردِ عجیبی در سرم پیچیده و چه بی حوصله گی عجیب تری که از غروب سایه به سایه ام راه میرود در این خانه ی سرد. چه نوشتن سخت است برایم حالا اما به زور هم که شده این همه مانع را کنار میزنم و مینویسم و میدانم چیزی جز نوشتن خوبم نمیکند شاید , کتابِ فروغ را به دست گرفتم تا بخوانم و کمی آرام شوم اما در بهتِ خودم هم به یک صفحه هم نکشید که حووصله ام ته کشید و محکم کتاب را بستم و سر جایش گذاشتم , این کامپیوترِ لعنتی را روشن میکنم تا چیزی بنویسم اما از بس اینترنتش میگیرد و ول میکند سرِ درد کرده ام  را درد تر می آورد , یادِ آهنگِ مردابِ گوگوش می افتم و دلم میخواهد بشنوم شاید تکرارِ خاطره ی اولین بارِ شنیدنش آرامم کند پنج بار میزنم که دانلود شود که هر بار ناتمام میماند, بارِ آخر چوب خطش تا نود و خرده ای درصد رفته بود و درست در همان حوالی گیر کرد و خلاصه خوب داشت بازی میداد مرا , حالا بعد از پنج بار دانلود شد و دو بار با صدایِ بلندِ بلندِ با گوشی شنیدمش و یادِ خاطره هاش داشت خفه م میکرد که برای نفس کشیدن چاره ای نداشتم جز دیگه گوش نکردنش تا آخرِ شب  , حالا که دارم مینویسم چشمام درست نمیبینه سرم داره تیر میکشه و دستم به زور این دکمه های لعنتی رو فشار میده نمیدونم اما انگار معده مم داره درد میگیره تازگیا دوباره , درد های این جسمِم  داره باز شروع میشه باز سردرد باز نفسی که بالا نمیاد باز بی حوصله گی و باز انگار درد معده , و این سرم که نمیشه پایین انداختشو دو خطِ یه کتابی و خوند یا نمیشه دوختش به این صفحه ی شیشه ای که بعدِ چند ثانیه همش جلوش سیاهی میاد و میره , داره سردم میشه از بیرونم , این درونِ یخ زده انگار نامردی نکرد و سرماشو بیرونم فرستاد با این نفسای نصفه نیمه و این بخارایِ سرد و من حالا داره سردم میشه و باید انگار از همین حالا ژاکت بپوشم اما میدونمم اگه بپوشم به چند دقیقه نمیکشه که این نفسا هم تنگ تر میشه و اونوقت سرما و نقس تنگی دیگه خدا میدونه چی به سرم میاره , هرچی غلط بود به واسطه ی همین کم سویی چشماس هیچی دیگه نمیشه نوشت از این بیشتر سخته نشستنِ این پشت . چقدر تویِ این متن از ادبی نوشتن زدم توی ساده نوشتنِ ساده و بر عکس! همین...

این چند دلیلِ ساده گاهی آدم را چه آرام میکند...

من دارم مینویسم , من حالا دارم مینویسم و انگار این نوشتن ها فقط برای خودم ارمغانی دارد و دیگر در هیچ سویی و در هیچ زاویه و شکلی نه دلی را شاد خواهد کرد نه کسی را آرام نه دستی را گرم. من دارم مینویسم و در این نوشتن های هر روزه تو چه میدانی میانشان چه خواندن هایی خفته که هر روز میشود یاد گرفت از آن ها و یاد گرفت و یاد گرفت. و چه خواندن های دلپذیری که وقتی نمیابی مرهمی از برای درمان , همین درد های آشنایِ حس شده را میشود نفس کشید و روی زخم ها گذاشت و آنگاه دردمند و دربند همچنان تاب آورد این درد ها را از روی درد و برایت مرهم میشوند یک مرهمِ خوب. تو چه میدانی وقتی میخوانم آن نوشتن های خوب را چققققققدر آرام میشود , راستی هیچ میدانی اگر نبودند همین ها , دیگر حالا چیزی نمانده بود از این منی که نامش را من نمیشود گذاشت؟ چه میدانی در همین چند ماهه ی سخت من چه چیز هایی که یاد نگرفتم و چه نفس هایی که رفته بودند و این خواندن ها از دستِ نا وفا هوایِ این جا می ربودشان و این ربودن ها میشد زندگی , یک زندگی که در آن نفس جریان دارد و  مجال میدهد نفسی بیاید و برود شاید تا چیزی تغییر کند کمی از ملال ها کم شود شاید و دلِ آدم به چیز هایِ ناچیز هم خوش شود. شاید باورت نشود همین گاه کتاب خواندن ها و شناختنِ یک همه کتاب و یک همه نویسنده ی بزرگ که من در تمام عمرم نامشان را هم نشنیده بودم و نام کتاب هایشان را هم نمیدانستم بخوانم را هم در حوالی این خواندن ها یاد گرفتم , که همین هاست که حالا مجالی میدزدد از ملال ها برای یک ماندنِ پوچ که وقتی نمیشود رفت باید تاب آوردش و ساخت با آن. در همین گوشه ی متروک آن نوشتن ها , در فاصله هایِ رخوتناکِ میانِ دو واژه, تو نمیدانی چه درد هایی که آرام زانو هایشان را بغل گرفته اند و زار میزنند و صدای آن فغان ها و ناله ها و هق هق هایشان نمیدانی چقدر شبیه این حرف هایِ در گلو گیر کرده است. یادم است یک روز وقتی میخواندم در آخرِ جمله ای گفت: چه حرفِ دلی میزند این فروغ. و من حالا هنوز هم وقتی لایِ آن کتابِ فروغ را باز میکنم تازه میفهمم راستی چه حرفِ دلی میزند این فروغ. که شاید پیش از آن حرف هایش آرامم میکرد فقط و حرفهای دلش و دلِ گم شده ام را از آن دورها نمیشنیدم. نمیدانی که شوقی هست برای خواندنش در خوبی یا ناخوبی که در هرکدامِ آن خواندن ها همه طوفان هایِ درون را آرام میشود و یک جویِ پر آب روان میشود در این درون نا آرام تا کمی هر چند کم در زمان خواندن ها آدم آرام شود. تو نمیدانی نه نمیدانی . تو نمیدانی من چه چیز هایی که یاد گرفتم و زندگی کردم و حسش کردم درست مانند لمس قطره های باران فهمیدمش و بو کشیدم و دیدم چقدر آشناست این حرفهای آشنایِ مهجور مانده در من , و مزه ی نزدیکِ ملال ها و درد ها را حس میکردم زیرِ همین زبانِ بی مصرف در خودم , نه تو نمیدانی , به خدا که نمیدانی من چه زندگی هایی که یاد گرفتم چه تاب آوردن هایی که یاد گرفتم و تاب آوردم و چه نگاه کردن هایی که خوب شدند به چیز هایی که آرامم میکند اکنون , شاید آن عکس هایِ خوب یا آن عکسِ خوب (پارک و نیمکت هایِ خالی) که نگاه کردنش برایم حالا یک اصل شده یک پایه ی ساده برای ماندن یا آن نوشتن هایی که از دستِ ذهنِ نگرانش در میروند یا آن تکه شعر هایِ نابی که هرچه فکر میکنی در آن ها هر آن پنجره ای تازه باز میشود بر روی همه ی مفهوم هایی که تا کنون یافته ای و خدا میداند با چه وسواسی آن همه واژه را میکند از دفتر های شعر هایِ خوب و میکاردشان همین جا تا بمانند و بمانند و شاید روزی پر بگیرند و چه خوب ماندن و چه خوب پروازیست. حالا من یاد گرفته ام برایِ این بی درمانی ها بنویسم هرچند که میدانم دستِ دلی بر گیسویِ این گاه نوشتن هایِ دیوانه نخواهد رفت و همین طور زنده به گور در گورِ خاطره ها دفن میشوند بی آنکه کسی خاکی بریزد بر حس های خاکستر گونه شان. اما همین که آدم آرام میشود گاهی با این نوشتن هایِ خوب و این خواندن های خوبتر خودش یک همه سپیدیست بر طیفِ همه وقت تیره ی این جایِ نا خوب , من زندگی کردم با همین , همین منِ غریب را تاب آوردم و از دور ها برایِ منِ گمشده ام دست تکان دادم و میدیدمش که میرفت و من برایش اشک میریختم دستانِ یخ زده ام را به زور تکان میدادم برایش , مرا همین نوشتن ها و عکس ها و حس های خوب بود که تاب داد برای ماندن و خسته نشدن و شاید امیدِ یک سبز شدن که شاید بیاید روزی , که شاید بیاید و ریشه های ما برسد به آب و شاخه هایمان به آفتاب و من هر روز و هر شب و هر آن به قولِ اویِ خوب , زیرِ لب به خود جانِ غریبم میگویم: من خواب دیده ام! به خدا خوب میشوی...

تو دیگر چرا نگاه میکنی؟

 

تو دیگر به چه چیزِ آن دورها نگاه میکنی؟

مگر در چشمِ تو هم پیداییست؟

مگر چشم تو هم میبیند آن خیالِ دور را

آن سبزینه هایِ سبز دورهایِ دور را

آن رفتنِ همیشه را نکند چشم تو هم میبیند؟

تو دیگر به چه چیزِ آن دورهایِ دور نگاه میکنی؟

چه پیداست در چشمانِ خوبِ کوچکت؟

تو را آن چشمان کوچک

ارمغان آمدن چه چیز را میدهند؟

تو هم همان را میبینی که

 این کم سو چشمانِ بی سو می بینند؟

راستی نکند تو هم فهمیده ای؟ ها؟

نکند تو هم فهمیده ای:

دورها آواییست که مرا میخواند...

دیالوگِ خوبی که میشود زندگیش کرد...

یه وقتایی یه چیزایی پیش میاد

آدم نمی فهمه چی شد!!!

بعد یهو به خودش میاد می بینه

همه چی تموم شد...

 

                                                                          (نمایشنامه ی ناتمام

                                                                                   نویسنده: هاله مشتاقی نیا

                                                                                                   کارگردان: سیما تیر انداز

                                                                                                            از زبانِ احسانِ کرمیِ خوب در رادیو ۷) 

گفتگویی دیوانه وار

- خسته شدم

- از چی؟

- نمیدونم

- دیوونه ای دیگه

- چرا؟

- خب دیوونه ای

- باشم , خب چیه؟

- هیچی فقط زده به سرت

- نمیدونم , ولی مگه نمیشه آدم بی دلیل خسته شه؟

- نه

- چرا میشه

- نه نمیشه

- نمیدونم

- دیدی میگم دیوونه ای

- هستم لابد مگه چیه؟

- هیچی فقط دیوونه ی دیوونه ی دیوونه ای , دیوونه ترین دیوونه ای که تا حالا دیدم

- خوبه! چه خوب که دیدی

- من همیشه خوب میبینم!

- آره

- آره چیه؟

- هیچی

- بخدا تو مغزت خالی شده

- شاید

- دیگه کامل میدونم

- خوبه

- حرف زدن خوبه , چرا چیزی نمیگی؟

- آره خوبه , لال شدن چی؟

- چی؟

- لال شدنم خوبه , نیست؟

- من که لال نشدم بدونم چطوریه , تویی که لبات ماهی یه بار تکون میخوره , ولی خب حرف زدن خوبه

- شاید خوبه...

- کدومشون؟

- نمیدونم

- آدم که با تو حرف بزنه سرِ یه ساعت دیوونه شده

- خوبه

- دیوونه!!!

- میخوام برم

- کجا؟

- نمیدونم

- آدم نمیدونه کجا میخواد بره؟

- خب , شاید

- بهش فکر کردی کجا؟ چیجوری؟

- نه , نمیدونم

- این نمیدونم تنها چیزیه که از دستِ اون دهنِ بسته ت در میره ها!

- خوبه , نمیدونستم , ولی دیگه میرم , همین نزدیکیاس زمانش شاید

- از کجا میدونی؟

- دارم بو میکشمش...

- حرفاتم مثه خودت دیوونن , میدونستی؟

- نه

- بایدم ندونی

- ندونستن و نفهمیدن مثه همن؟

- چی؟

- ندونستن و نفهمیدن مثه همن؟

- نمیدونم چی میگی , بابا من زورم نمیرسه به این دیوونگی هات تو رو خدا درست حرف بزن

- هیچی ولش کن

- حرفات که شوخی بود , آره؟

- شوخی میشد فرضشون کرد؟

- آره خیلی

- یه روزی , واقعی میشه , خیلی جدی

- مگه حالا نیستن؟

- شاید

- شاید چیه؟ درست حرف بزن

- هیچی , ولش کن

- بخدا دیوونم کردی , درست مثه خودت

- میرم راه برم

- کجا؟

- توی همین خیابونا

- کاری داری؟

- مگه آدم فقط باید کاری داشته باشه که راه بره؟

- نه , ولی...

- دلم راه و بارون میخواد , بارون که نیست , ولی راه رفتن که میشه واقعی شه

- دیوونه ای , بخدا دیوونه ای

- خوبه , خوب...

- کی برمیگردی؟

- برگشتنِ آدم دستِ خودش نیست

- چرا؟

- شاید اون رفتنه , اون رفتنِ همیشه , اومد دستامو گرفتو با خودش بردم , نمیدونم...

- برمیگردی دیگه؟

- نمیدونم

- تو دیوونه ای , رفتن چیه؟ کجاست خب؟

- آره شاید. رفتن , سبز شدنه. نمیدونم کجاس

- بخدا دیوونه ای

- آره

- هیچی نمیدونی تو , از حالا , از همین حالایی که توش واستادی

- شاید , اما میاد رفتن , میدونم...

- کاش میدونستی

- گم شدم , ولی میدونم , زندگیش کردم خیلی وقته , میاد بالاخره

- من که نمیفهمم چی میگی

- خوبه , خوب , خوب , خوب...

- چی خوبه؟

- این که میگی نمیفهمم

- چیش خوبه؟ این که من نمیفهمم؟ یعنی عقلم کمه؟

- نه , این که این فهمیدن دیوونه ت میکنه درست به قول خودت مثه من , اینکه کسیم نمیفهمه , هیچکس

- آخه هر بدبختیم که باشه , با شنیدنم دیوونه میشه چه برسه به فهمیدنِ این گنگ حرف زدنای تو و درکشون تو خودت تا حالا به این فکر کردی که چی میگی؟

- نه

- معلومه

- چقدر خوب که معلومه

- بخدا تو خالی شدی از مغز

- خوبه

- ...!!!

- میخوام برم , راهمو برم

- کدوم راه؟ میری گم و گور میشی بدبختی ش واسه منه ها تو که به قول خودت نمیدونی کجا میخوای بری

- از این گم تر؟

- باز حرفِ مفت زدی

- نمیدونم

- تو که نمیدونی همش

- آره , آره ...

- میخوام تو دفترم بنویسم امروز از همیشه دیوونه تر بودی

- منم خیلی هوایِ نوشتن کردم

- خب بیا بنویس مگه یه کاغذ و یه خودکار بیشتر میخواد دیوونه؟

- آره , خیلی بیشتر , خیلی... , من برم

- من که نمیدونم بیشترای تو چیه

- یه چیزایی که خودمم نمیدونم , من رفتم

- رفتی؟ کی برمیگردی؟ وایسا 

- آره , نمیدونم , نمیدونم نمیدونم نمیدونم ( زیرِ لب ) , نه رفتم...

میانِ آن واژه ها چه چیزی گم شده است؟!

میان آن واژه ها

در مرزِ باریکِ بودن هایشان با نبودن هایی پیدا و غریب

در خواندن هایِ اینجای خوب و نرفتن سراغ آن کتاب ها

میانِ این صدایِ غریب که هیچ کدام از واژه هایش را نمیشناسم

من به دنبال چه چیز میگردم؟

لای همین واژه های این تارچه ی درخت گونه ی سبزِ اوج گرفته

در همین حوالی

و در نوشتن هایِ نزدیکش که انگار با این دلِ پا بر زمین کوبیده میگوید سخن

 بر دلِ این صفحه ی نامهربان

من به دنبالِ چه چیز میگردم؟

شاید به دنبالِ مهربانیِ این پلک ها با هم در نابودنِ خوابی هرچند کم و نا آرام

یا شاید به دنبالِ همان گمگشتگیِ ناپیدایِ دور

میان گفتن هایش از درد , دوارینگی , و سرگشتگی

چقدر مگر میشود نزدیک شده باشم به این واژه هایِ خوب؟

چقدر عطرِ نابِ نابی شان را توانم نفس کشید؟

و چه مهربانیِ بی سببی خفته در همه ی همه ی آن نوشتن ها؟

و چقدر دلِ در مردابِ مردگی مانده ی آدم گرم میشود

از امیدِ سبز شدن هایی که میدهد

و عکس هایی که مرهمِ این چشمانِ کم سوی بیمار اند

که چه میکند هر روز با دلِ در تنگنای مردگی گیر کرده ی سرد

عکسِ ( پارک و نیمکت های خالی ) با آن شعرِ خوب از م.بهمنی.

شاید نمیفهمیم چه میگوییم و شاید کسی هم نفهمد

اما همین یکباره ی ناگهان

خوب است و "دوست" داشتنی و دل اگیز و زیبا!

برای من , برای این من گم شده در میان خود

در میان گمگشتگی میان بازه های بسته و بینهایت ها

من به دنبالِ چه میگردم در حوالیِ سه صبح؟

آن جا میانِ آن ناگهان ها و سرگشتگی ها و کتاب گرافی ها و در حوالیِ چیک چیک های دوربین

من به دنبالِ چه میگردم؟

و چه خاطره هایی که آفریده شده اند از خواندن ها

و در نداستن, نمیدانم دارند چه می آورند بر سرِ خرد جانِ دیوانه

باید نفسی بکشم و پر شوم از بودن

بیشتر از این گم گشتگی ها در خودم

 بروم و گم شوم میان سبز جنگلِ خوب و آشیانی بیابم میانِ سبزیِ انبوهِ آن همه واژه ی خوب

آنجا من چه میکنم در حوالیِ بی خوابی ها؟

من از آنچه که مینویسم, انگار حالِ گیر کرده در تنگنایِ ملال ها را میرهاند

و تاب میدهد مرا برای تابِ این ملال ها و بی مجالی ها

و خدا میداند اگر همین اصلِ ساده ی خوب نبود چه بر سرم می آمد؟

با همین ها میشود زندگی کرد انگار

همین اصل های مهربانِ ساده که مرهمند بر این ملال های همیشه

که اگر نبودند همین دو سه اصلِ ساده ی خوب نمیدانم چه بر سرم می آمد.

بمان , سبز و مهربان و خوب , بمان و همه ی ناشکیبایی ها را تاب بیاور

که از ماندنت دلی سبز شود اندکی , شده برای ساعتی در خواندنت

وقتِ رفتن و رهاییِ آشنای خوبت می آید

شکیبا بمان و بگو همچنان تا بیاید آن رفتنِ خوب , آن رهاییِ سبز , آن پایانِ همیشه...

 

پشت این پرده , اگر پنجره را باز کنی , چه پیداست؟

                                     

پشت این پرده ی تیره

در هم آغوشی آسمان و پنجره ی این اتاق سرد

در صدایِ رخوت ناک آن هوای بیرون

با تیرگیِ پر از وهم این تیرگی

چه چیز پیداست؟

آن بیرون , پشتِ این پردهِ تیره ِ آن پنجره ی غبار گرفته

در دوریِ این نا بودن ها چه چیز رنگِ بودن گرفته است؟

آن بیرون هنوز آفتاب میتابد یا شب شده است؟

آن بیرون هنوز هم بوی نیلوفرانه های بهاری و ترنج های تابستانه در سرما

آدم را مست میکند 

یا زردیِ پاییز , در میانه ی بهار 

حریقِ خزان می افکند و سرما سخت سوزان است؟

پشت این پنجره زندگی هاست آیا؟

یا آنجا نیز همه چیز از زوالِ زندگی دم میزند؟

هنوز هم آیا میشود از بوی برگ های سبزِ کتابِ نوی فروغ مست شد؟

میشود آیا نور پاشید بر شاخه ی درختان و تازه شد از سبز بودن؟

آنجا هنوز بویِ لیمو های سبزِ نو نرسیده ریه هایِ آدم را سبز میکند؟

این پرده را اگر کنار بکشی و این پنجره را اگر باز کنی

آن دورها چه ارمغانی دارد و این نزدیکِ دور تویِ همین کوچه ی غریب

 آگهیِ مرگِ چه چیز خواهد آمد؟

پشت این پنجره چه پیداست؟

بیا , بنشین , دست هایِ در سرما مانده ام را بگیر

 و گرمشان کن با گرمایِ خوب بودنت

 و بفهمان مرا که بفهمم این پیراهنِ تنهایی 

چقدرِ دیگر جا دارد این سویِ تاریکِ پنجره؟

پشت این پرده اگر پنجره را باز کنی چه پیداست؟

رادیو هفت / قربانی و صدای گرمش / مدار صفر درجه / من...

یک یکباره ی در لحظه!

وقتی نشسته ای و با تمامِ جان به حرف های احسانِ کرمی  گوش میدهی

در یک آن بعد از یک متن خوانی

قربانی میخواند و یک همه یادِ بینهایت از آن یکباره زنده میشود

در زمانی که بد جور هوایِ آن آهنگ بود در من بود

و نیز احسانِ کرمیِ خوب

با آن حرفهای خوبِ همیشگی

و چقدر خوبِ خوبِ خوب...

زندگی شاید...

زندگی شاید یک خیابان است که هر روز زنی با زنبیل از آن میگذرد

زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آمویزد

زندگی شاید...

                                                                                                       (فروغِ خوب)

 

بخواب! آرام بخواب و دیگر خیالی نکن

پدر بزرگِ پیرِ همخوابه ی درد

راستی , دلت از کدام ناوفایی و جفایِ این چرخ گرفته بود؟!

از کدام؟ بگو برایم بگو...

از کدام یک؟ که شبی اینچنین در راهِ سپیده دمی سرد

دستانت سرد شد و رمقی در چشمانت نماند

و حوصله ات انگار رفت تا ناکجا آبادی ها...

کدام  , کدام , کدام؟؟؟

خوابت آرام ای پیرِ خوبِ خوبِ من...

ویرگول

میان یکی از باز نوشتن ها

میانِ باز کردنِ این دفترِ همیشه های دور

میان باز نوشتنِ یک نوشتن

 میان دو هجایش انگار

میان دو نفس بین دو جمله اش شاید

کامایی میگذارم

درست همان جوری که نوشته , نوشته بود

چقدر قشنگ میشود

و چقدر قشنگ شده است

هیچ وقت کاما ی خوب گذاشتن را یاد نگرفتم

هیچ وقت درست در نمی آمد

هیچ وقت کاما ی خوبی میان دو واژه نگذاشته بودم

اینبار چه شده بود؟!

یک نوشته چقدر میشود خوب باشد؟  

گاهی آدم یه جاهایی یه چیزایی میخونه که دلش میخواد دراد انگار

یه چیزایی هست با روح ِ گم شده ی آدم بازی میکنه

بخدا که بازی میکنه , بخدا...

جایی نوشته بود:

( شاید , شاید روزی برگشتم و با آن قلم چیزی جز فرمول فیزیک و دیفرانسیل نوشتم ) و ادامه ش  

 که از بس برام سخت بود نوشتنش دیگه نتونستم بنویسم  , نتونستم نتونستم نتونستم

فقط خدا میدونه چند بار تا حالا این تیکه ی بالا رو خوندم

این روزا خوندنا داره همش منو به بند میکشه حالا هر نوشته ای , میخواد ریاضی باشه یا فروغ یا

خوندن اینجا نمیدونم نمیدونم نمیدونم

من و ریاضیِ امشب بعد از مدتها!

هزار بار این مقدمه ی لرزانِ نا استوار را مینویسی و دوباره پاکش میکنی و انگار نمیشود که نمیشود که بگویی امروز چگونه بود و الآن چگونه است در حوالیِ دو و سی دقیقه ی صبح. نمیدانم این هم شاید از آن شب هایی باشد که بیداری اش تا خودِ صبح طول بکشد , امشب میانِ کلافگی ها و عصبانی شدن ها و داد زدن هایِ سر خودت که هیچ دلیلی نداری برای اثباتشان یک جوری نا آرامی موج میزد در من همه اش حس میکردم کسی میخواهد بیاید کسی قرار است بیاید یا شاید یک رخداد ساده یا پیچیده دارد میرسد. از همان صبح که خواب ماندم و نرسیدم زود بیدار شوم تا همین غروبی که بیخیال کلاس رفتن شدم در بی حوصله گی ها, و تا همین الآن چیزی انگار ناآرام است در من و همه ش میخواهد آگهی آمدنِ چیزی را بگوید. نمیدانم اما این حس نزدیک است , امروز هزار بار اینجا را گشتم و در پشت این میز نشستن ها چشمانم کم سو شد شاید و همه اش میان پیام های اینجا ,گشتنم دوار بود و چرخان , و پنجره را باز کردم شاید صدایی بیاید یا باد چیزی بیاورد و پرتش کند جلوی همین شیشه ی در امتدادِ این کوچه ی بن بست , اما نیامد! نیامد و هنوز هم نیامده و من همچنان چشم براهم. نمیدانم اما حس میکنم چیزی در راه است! غروبی که نزدیکی های پایانش برای من نیم ساعت زدن به دلِ این خیابان های لعنتی را داشت و دست کشدن به دیوار ها و زمزمه کردنِ شعر و حرفایی که در آن می آمد ومن توانی برای سرکوبشان نداشتم , اگر چه در این سال هایِ زندگی سرکوب را خوب آموخته ام و خوب یادم داده اند اما من , همین منِ گمشده در خود توان این سرکوب ها را نداشتم که شاید یادآور چیزی برایم بود و من نمیخواستم آن همه هیاهوی درون را خفه کنم شاید,چون دستِ کم در این غروب  ,جایی برای نگه داشتنشان نبود و نبود و نبود , امروز و امشب چقدر خواندم و این آخری ها هم که خواندن به نوشتن گرایید امروزی که دیدم چقدر آدم های بزرگ هستند که چققققدر خوب مینویسند از همه چیز یه وقت هایی آدم بعد از خواندنشان میخواهد این گونه هایش را با همان سیلی های آشنایش سرخ کند که چرا دیگر ننوشتند و مهجور مانده تارچه ی نوشته هایشان در این حوالی و چقدر دلِ آدم میگیرد وقتی همان کسانی هم که حرفِ خوب میزدند و آرام میکردند آدم را بی هیچ دلیلی ناگزیر به رفتنند حالا میخواهد خستگی باشد یا منع از نوشتن و خواندنشان با بستن آن درخت های خوبِ سبزی که حرفِ خوب میزدند۱امشبی که آخرش به نوشتنِ اینجا گرایید و رفتن و یک ساعت با ریاضی آرام شدن , که هیچ وقت اینقدر ریاضی خواندن آرامم نکرده بود و وقتی لای آن جزوی قطور را باز میکنی و گم میکنی خودت را لای ریشه گرفتن از معادله ها و حل کردن نامعادلات و لابد دنبالِ ریشه ی خودت گشتن و نیافتن و نا امید شدن  از حلِ خودت. و حل می کنی پرسش ها را و آرام میشوی در تکرارِ آن فرمولِ خوب که مانند خیلی شعر ها و نوشتن های خوب آرامت میکند که همه اش میخوانی و دلت برای چیزی تنگ میشود شاید : ( دلتا مساویه با بی به توان دو منهایِ چهار آ سی) و تکرارش میکنی و تکرارش میکنی و تکرارش میکنی و حس میکنی یک همه حرفِ ناگفته دارد در همه ی هجا ها و واج هایش و نیز لای همه ی پاسخ هایی که میدهد و دلتا را در می آرد از گم شدن و شاید درمان این سرگشتگی ها را او بداند شاید بداند شاید شاید شاید. حالا تمام میشود ریاضی خواندن و چه ریشه هایی که غلط بدست آوردم و چه علامت هایی که جابجا گذاشتم و در حواس پرتی ها منفی در مثبت را مثبت زدم و انگار که همه ی علامت گذاری ها به هم ریخت ,  می آیم و مینشینم و فقط دعا میکنم و تلاش که چیزی بنویسم, چیزی بنویسم تا کمی شاید آرام بگیرم و این تضادِ چشم ها ترادف شود برای بیدار شدنِ ناگزیر صبح که چه همه کارهایی که هستند و من از هیچ کدام سر در نمیآورم  و نمیفهممشان و این محکوم شدن ها به همه چیز سخت است و سختِ دیگر که امشب داشت یادم میرفت و نیز این چند وقته , که چقدر مشکل است و سخت بنشینی و یک دقیقه فقط یک دقیقه فارسی حرف بزنی یا بنویسی بدون واژه ای عربی گفتن که چقدر شهامت میخواهد و خوب بودن و سواد و دل و ... و ... و ... /.

امشب را به همان پاکیِ آبِ دلِ دریاییتان ببخشایید اگر این نوشتن از همیشه بی معنا تر و پوچ تر بود که دعا کردیم و تلاش که فقط چیزی بنویسیم ساعت سه و بیست دقیقه شد شد و انگار از حوالی دو و سی دقیقه هم گذشت و من نفهمیدمش

به همین سادگی...

 

 ۱ : اشاره بود به وبلاگایی که بسته اند بی هیچ دلیلی یا دیگر کسی نمینویسد آنجا. و گذشته شان پر است از نوشتن هایِ سبزِ خوب...

انگار این من نیستم!

انگار که رفتن از این جا به آنجا

و از دیاری به دیاری دیگر 

 آنچه را که سرنوشت است , تغییر نمی دهد.

تنها شدن در دیار غربت

هرکس را وا میدارد تا به بازگشت بیندیشد

غافل از آن که

دل را کندن و دوباره به راه سپردن

فقط جا و مکان را تغییر می دهد

و نه سرنوشت را!

شاید ما تصور میکنیم که ماندن یا نماندن

انتخابِ خودِ ماست

ولی آن که می رود

سرنوشتی محتوم به رفتن دارد.

انگار که خودم را دیگر نمی شناسم

یا در آیینه ای نقش خود را بازی می کنم

ولی آن کس که می بینم

دیگر خودِ من نیست

انگار که شباهتی به من ندارد!

 

                                                                                     (( انگار این من نیستم! بیتا فرخی ))

 

یک ظهرِ عجیب! و یک همه رفتن  

مینشینم در ماشین در ظهرِ گرما زده ی رشت(۱) , این ترسِ عجیب چه دلت را میزند سخت و این تنهایی نوشتن ها گاهی دلِ ادم را میگیراند , چه غریب , چه سرگردان میمانی وقتی باید آدمها را از پشتِ بندت نگاه کنی و از میانِ این میله ها ابدیت دست بکشی موهای حدِ خودت را , و بینهایتِ خودت را مشخص کنی , نهایتِ خنده هایت , نهایتِ شادی هایی که گم شدند , نهایتِ دلت که در اوجِ گور پروازش چقدر باید باشد یا نباشد. گاهی بنشینی و حرف های این آدم ها را گوش گنی و برایشان از نادیده ای بگویی که ندیدیش و دلت تنگ شود برای خودِ گم شده ات. اینجا نیز دستِ دلی بر گیسویِ تنهایی ما نرفت و تنها شعر خواندن ها و تنها راه رفتن ها و تنها گم شدن ها اینجا هم در بینهایت دامنه داشت , فقط این سبز گونه هوا خاطرِ گمشده ی سبزی را به یادمان آورد پس از مدت ها و در ما تصمیم انجامِ گشتن نهاد شاید , اما باز هم نبود. در این ظهرِ ابری که دارم از گرمایِ خوب آب میشوم و یخ های این جان انگار سبزی هوا را "دوست" میدارند و هر آن دست میگیرندش. و این ریه ها چقدر به دنبال این سبز گشتند تا همه ی حجمشان بی ترس پر شود از طیف هایی که مزه ی سبزی دارند  , اما نشد. و این ریه ها انگار خیال گریختن از این سینه ی خرد رفته را دارند , تا از نهایتِ بودن و از بی نهایتِ نبودن این سبز گونه هوا را بقاپند از دستِ آسمان و هوای مهربانِ اینجا.  اینجا را نفس میکشی و طعم گسِ سبزی اش زیر دندان هایت گس است و دلپذیر اما این ناگریزِ نا آشنا با آن زوزه هایِ قدیمیِ آشنایش آن مزه یِ خوب را از زیر دندانهایت میکند و میکشاندش تا آن سویِ دور هایی که دست هیچگاه نمیگیردشان , و تا طیفِ ناآشنایِ آشنایِ بودن. و اکنون که مجبوری به خاطر حرکت ماشین دقیقه ای یک واژه بنویسی که بعد بتوانی دست کم بخوانیش یا مزه کنی حسش را , چقدر سبز بودن سخت است...

(۱): یک تضمین بود از یک خاطره

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سپیده دمی که رفتن جان میگیرد و یکباره و ناگهان آن کوله ی پر کتاب را به دوش می اندازی و میروی

 

 

 

و غریبیِ سبز گونه هوا کم کم فرا میرسد و این سینه میترسد نفسی بکشد از برای بودن در نزدیکیِ سبزیِ خیابان های غریب

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

و چه کوچه ی خاطر انگیز و سبزی و چه مدرسه ی خوبِ خوبِ خوبی(دبستان نواب صفوی)

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

و چه غریب وقتی بارانی بعد از چندین ماه رویِ سرم بارید در غربتی تلخ و تنهاییِ بی سببش در نبشِ خیابانِ گلباغ...

 

 

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و یک جهان خاطره ی خوب از خیابانِ سعدیِ خوب و مسیر شهرداری به سبزه میدانِ خوبتر و آن سنگفرشِ "دوست" داشتنی و آن سینمای اول خیابان...

 

 

 

 

و چقدر این دلِ مرده میگیرد وقتی یاد میآورم آن سبز گونه خیابانِ مابینِ سبزه میدان و شهرداری را بعد از آمدنم از سینمایِ خوب و زدن به دلِ خیابان ها در تنهایی و در حوالی غروبی که به شب رسیده بود و بعد هم رفتن و کتاب خریدن (انگار این من نیستم(بیتا فرخی) و قصه های امیر علی(امیر علی نبویان) از فروشگاه جنگلِ خیابان سعدی

 

 

 

 

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و چقدر گذرا اما خوب هوای این خط های وسط خیابانِ خوب

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و بارانی که میگیرد از پشت شیشه ی غبار گرفته ی ماشین و همه اش بغض میشود پشتِ آن شیشه

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 و دریای خوب که ای کاش میشد زد به دلِ آن و رفت تا بی نهایت

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 و آخر هم همه چیز رنگِ تیرگی همیشه گرفت...

سری که رفت , دلی که دیوانه بود . و دستی که یخ زد...

بلند میشوم و کفشهایم را سر میکشم , در اتاق را باز میکنم و بیرون میروم , با دو دستم گوشهایم را میفشارمو و شروع میکنم به دویدن و در راه باهمان دستان سرد دستی بر مو های پریشان میکشم و به پیش تر میرانمشان , انگار که تاب آن حرف زدن های آن جمع هشت نفره نبود که لباس های نوی شان را برای هم میگشودند و حرف میزدند و آن روز برای آن ها جامه ی نو داشت و شادمانی بی سبب و برای من مرگ در بند مرگی دگر, میگریزم به کوچه با همان حال که دستهایم هنوز روی گوشهایم چفت شده اند , صدای قلبم دارد گوشم را کر میکند , و نفس هایی که سخت میگریزند از دست آن همه دربندی این ریه ی خرد رفته , اینبار انگار پاهایم مرا میکشانند به دنبال خود و از برای یک راه رفتنِ دردناک نه من آن ها را , راه رفتنی که به دویدن میگراید یکباره و من نمیفهمم , در خیابان همچنان قدم های تند گونه ام را برمیدارم و میگریزم اما نمیدانم کجا , دستم را از روی آن پوشش جامه ی چارخانه روی قلبم میگذارم و فشار میدهم , تا شاید آن همه تب و تابِ ناگهان و آن صدا های عجیب اندکی گم شود در صدای ِ سرمایِ این دستان , میدوم و به دنبال گم شده ای میگردم که دارد نفسم خرد خردک بند می آید که میدانم اگر باز گردم به آن اتاق غریب و سرد نفس بند خواهد آمد و آن درون نا آرام آن جمله ی دردناک را در من زمزمه میکند , چیزی در سرم دارد داد میکشد و من با دستهایم جلویش را گرفته ام که آن صدا میپیچد در سرم و موج هایش بیشتر میشود و من نمیدانم و نمیفهمم , میخواهم شعر بخوانم اما یادم نمی آید , نه فروغی که همیشه آمیخته ی این ذهن خرد رفته است و نه هزاااااار تای دیگر خوب که همه شان یادم رفته بود , قلبم دارد میزند با همان  صدای محنت آلود و ترسناک و نفسم بالا نمی آید دست کشیدنم بر دیوار ها دیگر درمان این آشفتگی ها نیست , چه بیست دقیقه ی دردناکی بود وقتی راه میرفتم و میرفتم از خودم هر آن و آن شب که بازگشتم چقدر نفس ها میگرفت و رها میکرد و چه خواب هایی که آشفته بود و پر از وهم و خیالِ شبانه که مهربانی بعیدِ این پلک ها را با هم تضادی کرد عجیب که خواب در چشم بود از خستگیِ بیشمار اما پلک ها پس میزدند هم را , چه سخت , چه سخت...

                                                                                                       ۳شهریور ۹۲

حالا که نه مجال نوشتن هست و نه مجال آمدن برای من، تو میگذاری میروی؟؟؟


این روح غریبی ها و این غریبگی جسم کاش تمام شود! کاش...


تضاد این چشمها در هوایی که نفسم‎ ‎را میگیراند ،گوش دادن به رادیو ۷ و خواندن سبز گونه درخت خوب...