تو داری می آیی! و صدایِ پاهایت پشتِ همین پنجره ی شهریور در تنگنایِ گرما و امیدِ گرم شدن حس میشود تو داری می آیی. حالا میشود دل را آراست از این آمدن و اندکی پرده ی سپید کشید بر سرشو این همه تیرگیِ نقش بسته را شاید میشود برایِ یک شب هم که شده در دستِ کسی امانت گذاشت و بعد برگشت سر وقتش. حالا انگار میشود به راه رفتن هایِ n ساعته ی بعد از مدرسه و کلاس و هزار تا دربندیِ دیگر فکر کرد و جایِ قدم هایِ هر ساله را بر آن بلوارِ همیشگیِ پر از چراغ هایِ آبی پیدا کرد. حالا میشود در امتداد باد هندزفری را تویِ گوشت بگذاری و حریقِ خزان گوش بدهی و همه اش راه بروی و راه و راه , به همه چیز فکر کنی مدام زیرِ لب بگویی: بخدا که آمدنت خوب است رنجورِ مهربانِ ساده ی آشکار که همه چیز را برایم نوشتی و یادم دادی چگونه زندگی کنم و چگونه بفهمم که فهمیدنم رنگِ نفهمیدن نگیرد. پاییز جانِ رنجورم حواست بود چقدر در دامنه ی این تابستانِ لعنتی حریق خزان را با آن صدایِ گرم تر از همیشه ی قربانی گوش دادم و دلم تنگِ آمدنت بود تا بیایی و برایم از تنهایی های خوب بگویی و از حرف هایی که نمیتوانم بزنم؟ تو آمدی تا زمانِ تنها راه رفتن هایم باد را بفرستی که همراهی ام کند. با تو انگارِ همه ی زنگ هایِ خفه کننده ی فیزیک و عربی را تاب توانم آورد بی تو اما نه و بی تو انگار هیچ چیزم رنگِ خودش نیست. تو که نباشی این بی رنگیِ قدیمی یا همین طیفِ خاکستری گونه ی فراقِ سبزی کشیده دیگر امیدِ آمدنِ سبزی به سرش نمیزند. تو آمدی تا حالا بالایِ برگِ کتاب ها و کنارِ تعاریفِ جزوه ها بنویسم: (( من چه سبزم امروز از این زردیِ سبز گونه! و هم تو و هم خودم بدانیم که نیستم))  تو آمدی تا دیگر این تنِ کاغذی از سرمایِ گرمایِ این بودن ها نلرزد. تو آمدی تا بازهم در گوشم آوازِ شکیبایی سر دهی و از ناشکیبایی برایم بگویی. تو آمدی تا بگویی برایم از همه ی رخداد هایی پارسال عبرت بگیرم و این قفس و این پوشش خوب را نگه دارم که تا باز هم آنهمه تلخی و تیرگی پیدایشان نشود. حالا تویِ دلم تاب آوردنِ تیرگی هایِ درون و یخ زدگی های برون و تنهایی ها در میانِ تنهایی ها و اینهمه دربندی در بندِ بندی دیگر برایم راحت تر است. تو که داری می آیی همه چیز هم سنگِ تو دارد میشود انگار! نگاه کن! من , این خیابان , آسمان , رادیو هفت! راستی رنجورکم یکشنبه شب را بنشین گوشه ای و رادیو هفت را ببین , نمیدانی آخر میخواهد چکار کند منصورِ ضابطیانِ خوب و همه. یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ نه انگار که باور کن آسمان هم با تو آرام تر است! درست مانند من که با تو آرام ترم.راستی به قولِ اخوان کسی چه میداند که تو داستانی از میوه هایِ سر به گردون سایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاکی؟ کسی چه میداند میشود در میان زردیِ برگهایت سبزی یافت؟ کسی چه میداند ها؟ راستی دردت به جانِ بی قرارِ پر گریه ام! اینهمه سال و ماهِ ساکت من کجا بودی؟ کجا بودی تا میانِ پریشانگی ها و سرگردانی ها و ناشکیبایی ها دست بر موهایِ آشفته ام بکشی و بگویی: آمدم , نعره مزن , جامه مدر , هیچ مگو. تو که میدانی نه نعره میزنم نه جامه میدرم و نه چیزی میگویم اما پرم از ناشکیبایی و آشفتگی که انگار تنها گذرِ دستانت بر موهایم خواهد شنیدشان و آرامشان تواند کرد. نامه ام باید کوتاه باشد و ساده اما تو قول بده وقتِ آمدنت اولِ اول پیشِ من بیایی باشد؟ نامه که کوتاه نشد و رنگِ تهی بودنِ از ابهام نیز نگرفت اما تو بیخیالِ این دیوانگی ها و هذیان هایِ گاه و بی گاهم شو! تو فقط بیا! همین...