سایه اش همین جاست! آن مرگِ فدیمی...
از چی باید دفاع کنم؟
از یه جسد؟
من مردم! وقتی که هشت سالم بود مردم
اما هیشکی دنبالِ قاتل من نگشت ))
هیس دخترها فریاد نمیزنند / پورانِ درخشننده / طنازِ طباطبایی
-------------------------------------------------------------------------------------------
یادِ این دیالوگ می افتم و تنم می لرزد انگار
چقدر دوست داشتم این فیلم را و چقدر گریه داشت که بنشینی و گریه کنی برایش
راستی آن روز در سینما مردم به کدام سکانسش می خندیدند
مگر خنده داشت؟ ها؟ خودت بگو خنده داشت یا گریه؟
به خودم نگاه میکنم , و این عهد های شکسته در گوشه گوشه ی این اتاق
و به این همه مردن / به اینهمه خفه کردن های این گلو با دستانِ خودم
به اینهمه تنهایی در خودم
به حرف هایی که دیگر خجالت میکشم بگویم
و میدانم دیگر هیچ وقت نمیتوانم بگویم
راستی چرا بی خود و بی دلیل و گم
عادت کرده ام به همه چیز
چرا؟
ای دوست