تو را کجا گم کردم من؟ تو در کجایِ آن خیابانِ دور از جیبِ عمیقِ بارانی ام افتادی یا از جیبِ آن جامه ی چارخانه ی همیشگی که  من افتادنت را نشنیدم؟

راستی روزی که گم شدی برف می آمد یا باران؟ خورشید سوزان بود یا مهربان؟ تو را من کجایِ آن خیابانِ پر از همهمه در میانِ بی صدایی ها گم کردم و نشنیدم صدایِ افتادنت را؟ حالا میبینی چه دارد بر سرم می آید؟ دیشب را حواست بود؟ حواست بود چند بار از میانِ انبوه مهمانان جست زدم و گریختم به حیاط و با آن آبِ سردِ حیاط هی صورتم را خیس میکردم تا نفس تنگی ام تمام شود و چه آب هایی که روی سرم میریختم برایِ خنک شدن. سرِ سفره ی شام میانِ خوردنِ قورمه سبزی حواست بود چند بار سعی کردم نفسِ عمیق بکشم و نشد و چقدر بالا نیامدنِ نفس ها را پنهان میکردم زیرِ انداختنِ سرم به پایین و نگاه کردن به بشقابِ دست نخورده. چقدر طعمِ قدیمیِ قرمه سبزی و مزه ی لحظه به لحظه ی خفگی داشت عذابم میداد اما انگار همه ی این دستگاهِ تنفسِ خورد رفته از همین بینی و دهان گرفته تا نایژک هایِ انتهایی و کیسه هایِ هوایی سرِ جنگ داشتند با هوایِ پر از بویِ قرمه سبزی و سر و صداهای کودکانه و بویِ نابش. دلم چقدر برای این بو و این سر و صدا تنگ شده بود اما مگر این نفس ها میگذاشتند حسشان کنم و بو بکشم؟ چقدر دلم میخواست بی ترس قرمه سبزی بخورم و گوش کنم صدای فریاد های کودکانه را

وقتی به کوچه رفتم  , همین کوچه ی خلوت تاریک , تا شاید بادی بیاید و بشود نفسی کشید بی وقفه , چقدر ترسیدم... نه از کسی نه از چیزی در کوچه هم باد نمی آمد که ابتدایِ ویرانی باشد , همه اش بی صدایی بود در تاریکیِ کوچه , و در همین شعاعِ دو سه متریِ خانه چقدر ترسیدم از چیزی در خودم و نفس ها را سعی میکردم درست کنم اما نمیشد انگار سه دم میرفت و  و یک بازدم می آمد یا بر عکس.

وقتی در میانِ بازی هایِ کودکانه ی خواهر جانِ شش ساله ی کوچک که از سر و کولم بالا میرفت داد میزد و با بچه هایِ دیگر بازی میکرد , چقدر دلم برای کودکی و کودکی ها تنگ شد چقدر دلم گرفت از این بزرگ شدنِ ندانسته از این همه چیزی که ناخوداگاه ارمغانِ بودن ما شد, و چه تند بلند شدم و به این اتاقِ سردِ آمدم و نشستم پایِ تلوزیون و چشم به راهی تا ساعت یازده , خیلی  مانده بود تا رادیو هفت شروع شود اما تلوزیون را روی مختصاتِ شبکه ی هفت گذاشتم و پشتِ این لعنتی نشستم و هی خواندم و خواندم و خواندم... 

و حالا که ساعت یازده شده بود برایِ اولین بار با رضایتی که سرشار از ناچاری بود از پایِ رادیو هفت بلند شدم و بازهم قصه ی قدیمیِ حیاط و آب و کوچه... و همه اش تکرار شد و تکرار

شب هم که خیال و حوصله ی بیدار ماندنِ های تا نزدیکِ صبحِ شبانه نبود و به زور هم که شده میخواستم بخوابم حالا حریقِ خزانِ قربانی در گوش بود و یادِ خاطره های تلخِ روشنی را که برایم زنده میکرد در ذهن و چقدر انگار آرام شدم با حریقِ خزانِ خوب...

راستی این حرف ها را همه برایِ تو زدم , حالا تو کجا گم شدی؟ کی رفتی؟ کی از جیبِ عمیقِ بارانی یا پیراهنِ چهار خانه ام افتادی که من نفهمیدم گم شدنت را؟ راستی کی گریختی از من؟ تو گم شدی یا خودت گریختی؟...