بغض نکن و نبخش! همین...
امشب را از نهایتِ ندانستن نمیدانم چه مرگم شده است , کارهای بی دلیلِ گاه و بی گاه و یک همه حسِ لبریزی از یک همه چیزِ تکراری , و شاید از این خودِ غریب خسته شدن بیشتر از همه وقت کاش این نوشته ها را همینطور میشد زنده به گور کرد یا چوب به دست گرفت و سر کوبشان کرد که نیایند بر این پرتگاهِ گفتن و نوشتن نشوند یا ساکت بمانند , حالا در جنگِ با خودم یک همه خاطره ی تلخ مانده که جرات نگاه کردن به خاکستر های تازه اش را ندارم , و از دستانم هنوز چه بوی عهد هایی می آید که شکسته شدند و مردند در همین گذر ها و چه ترسی دارد بو کردنشان , چقدر دلم میخواهد حرف بزنم با تو با خودِ خودت و بگویم تو را که چقدر خسته ام از خودم و از همه چیز و کاش میشد آنقدر بخوابم که دیگر همه چیزِ این گذشته و این همه ملال و بی مجالی درد هایِ پنهان و خفگی ها محو شوند. باورت میشود خسته ام؟ که چقدر با خودم جنگیدم که باز با آن گوشهایِ همیشه شنوایت حرف بزنم و بعد تو برایم اشک بریزی پنهانی و من حسش کنم در دلم در چشمم در خیسیِ کف دستانم و باز انگار نه چیزی شده و نه چیزی شده بود ببخشی مرا باز, که چقدر دلم تنگ شده برای دست کشیدن های شبانه ات بر سرم و دست گرفتن های روزانه ی دستانم و برایم اشک ریختن هایت , راستی خودت بگو برایم دیگر چگونه در چشمانت نگاه کنم؟ میدانی خودت چند بار شکستمت؟ چند بار شکستی و باز هم دستانم را گرفتی , راستی چند بار؟؟؟ خودت بگو خودت! من دیگر زبانی نمانده برایم. خودت بگو خدایِ باران هایِ نباریده ی بغض دار. خودت بگو! مرا دیگر توان بخشیدن هایت نیست . کاش می آمدی و یکی میزدی زیرِ گوشم , یکی میزدی تا اشک در آید درست ازهمان هایی که اشک را یکباره در می آورند . اما تو که نمی آیی . این جا کز کرده ای و داری برایم بغض میکننی , برای من دلگیر نشو خوبِ بزرگِ مهربانم , بیا و تاوانِ همه ی بغض هایت را بگیر از این نا استوارِ ناخوب. مرا تابِ اشک هایت نیست , به آسمانت که نیست به زمینت که نیست , بغض نکن مهربانِ خوبِ خوبِ خوبم مرا نیست تابِ اینها , بغض نکن و دیگر نبخش
همین...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 3:11 توسط ناشکیبا
|
ای دوست