نوشتن و زمزمه ی زندگیِ بعد از مرگ...
چقدر دارم می نویسم! همین طور بی خود و بی جهت! اما خوبه انگار خوبه که مینویسم و این میلِ هی نوشتن و نوشتن شاید داره میگه خوبه , شاید میگه قراره یه چیزی بشه , یه ناگهان یه یکباره ی در آن شاید! نمیدانم... چه امیدِ عبث و بیهوده ای , چه حرف هایی که دارم در این خلوتِ گاه دل انگیز و گاه پر از خفگی میچپانم تویِ این گوشِ ناشنوا , چه نامه هایی که می نویسم بی مقصد بی مخاطب بی خاطره بی امیدی از خوانده شدن که همه اش تویِ آن کیفِ قهوه ای یا تویِ این کمد یا لایِ هزار تا دفترِ بیکار به خواب میروند و بعد ها که میخوانمشان و پیدایشان میکنم در ناپیدایی ها , همین طور خیره میمانم و بی هیچ حرکتِ دیگری فقط نگاه میکنم و چه جدال هایی که با این ذهنِ خرد رفته میکنم تا چیزی به یاد بیاورم , اما هیچ همه چیز میشود از گشتن بر دستم. موبایلم پیدایش میشود, نمیدانم آخرین باری که روشن بوده کی بود , چه خاکی نشسته بر صفحه اش! روشنش میکنم و نمیفهمم او را و بعد خیلی زود پرتش میکنم همان جایِ ساده ای که بود و من هیچ فکر نمیکردم آنجا باشد , رویِ همان کمدِ خمیده و چقدر شماره ی غریب داشت نمیدانم شاید هم آشنا بودند با نامهایی که نمیدانم کی نوشته بودم اما خب غریب بودند , پر از نامِ آموزشگاه , پر از رمز و شماره و نام های ناآشنا که هرچه فکر کردم ندانستم چه پیوندی خورده اند با من. و می آیم و به قالبِ اینجایِ فکستنی نگاه میکنم و چقدر به این لوزی هایِ اتو کشیده چشم می دوزم و با خودم هی تکرار میکنم لایِ این همه رنگ چه چیزی نهان است که دلم را اینگونه میزند از خوبی , چه بویِ غمی می آید از شیار هایِ میانِ لوزی هایِ سبز , و در ترکیبِ گاه گاهشان چقدر یادِ خیابان های فراموش کارِ پر هیاهویِ گذشته می اندازند مرا و میبینم همه چیز را که چه زود فراموش کردم و این خیابان هم و همه و همه... آه یادِ آن همه تلخیِ گذشته چه بر سرِ آدم میآورد , چه ناگهان آن همه همهمه و شوق همه شد یک تیرگی مطلق با ته مزه ای ماندگار از تلخیِ خاطره و یک همه مردگی... آه! آن همه خاطره ی نا خوبِ تلخ را چگونه می شود با خیالی نا آسود تاب آورد , چگونه؟! و این خاطره ها در گور هم دست بر نمیدارند انگار , باور کن... چقدر دلم برایِ آن طیفِ فراموش شده تنگ شده؟ خودم هم نفهمیدم چقدر , اما خیلی. حالا دارم فکر میکنم اگر همین چند واژه ی در تضاد باهم ( ملال و بی ملالی و مجال و بی مجالی و سبز و تیرگی و درمان و نادرمان ) و این چند واژه ی ساده ی ( خوب و مردگی و بینهایت ) را از من بگیرند دیگر نمیتوانم چیزی هایی را سرِ هم کنم و بنویسم , انگار عمقِ این نوشتن هایِ دیوانه همین هایند و بس و این اگر نباشند ته میکشد همه چیز و نوشتن که تمام شود باور کن من هم تمام خواهم شد باور کن . آن هم چه نوشتنی!
یک مرگ مگر چقدر ساده است؟ ها؟ که وقتِ مرگِ چندین نفر بیاییم و چاره کنیم و بر جسد هاشان از زندگی بگوییم در آتش که سوختند در آن اتوبوسِ لعنتی همه چیز سوخت انگار و این زخمِ کهنه باز هم تازه تر از تازه شد. زخم بم یادت رفته؟ هشتادو دو بود به گمانم و یک همه مرگ یا همین آذربایجان ریخته یادت هست یا در گوشت بگویم باز هم؟ ما انگار دیگر عادت کرده ایم به این زندگی هایِ بعد از مردن و این زمزمه های زندگی در گوشمان وقتی مردگی پرده ی تیره اش را کشید بر همه چیز ,چیزی نیست که بگویم فقط به خاطر آن چهل و خرده ای نفر بود که در آن آتش لعنتی سوختند, به خدا که همین بود به خدا تنها به خاطرِ یادشان بود , به خدا... خوابشان آرام کاش...
این یاد کردن ها عجیب تلخ است , آن همه خاطره ی تلخِ پر از طیفِ خوبِ غریب و این مردگی اکنون...
چقدر حرف زدم بی دلیل! برای حالا بس است...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 20:53 توسط ناشکیبا
|
ای دوست