تو دیگر چرا نگاه میکنی؟

تو دیگر به چه چیزِ آن دورها نگاه میکنی؟
مگر در چشمِ تو هم پیداییست؟
مگر چشم تو هم میبیند آن خیالِ دور را
آن سبزینه هایِ سبز دورهایِ دور را
آن رفتنِ همیشه را نکند چشم تو هم میبیند؟
تو دیگر به چه چیزِ آن دورهایِ دور نگاه میکنی؟
چه پیداست در چشمانِ خوبِ کوچکت؟
تو را آن چشمان کوچک
ارمغان آمدن چه چیز را میدهند؟
تو هم همان را میبینی که
این کم سو چشمانِ بی سو می بینند؟
راستی نکند تو هم فهمیده ای؟ ها؟
نکند تو هم فهمیده ای:
دورها آواییست که مرا میخواند...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:19 توسط ناشکیبا
|
ای دوست