این خم و پیچِ آشفته ی روز ها بگذرد...
چه باید بگویم اش مثلا, وقتی انتظار داشت هر چه شد خبر اش کنم, او که آنقدر نگران بود مثلا, که شماره اش هست, نگاه می کنم, حتی همه جا هم آنلاین هست اما مثلا بگویم سلام آقای "میم" که چه, برایش از چه بگویم, از پیچیدن بی چارگی بر دست هام یا مرگ هر چه که فکر می کردم و او نگران بود و امیدوار که بشود, که برای آدم های جدید اش از من بگوید, اما حالا بگویم سلام آقای "میم" که چه؟
دل تنگ اش بشوم؟ وقتی همیشه آن راه رو های پیچ پیچ را می دویدم که دیر شدن ها سامانی پیدا کند, و او درست در خم اولین پیچ راه رو ها گیر ام می انداخت و می گفت کجا پسر, کجایی تو پسر؟ و من هم آرام بگویم آمدم آقای "ژ" عزیز, ساعت بعد میرسم به محضر ادبی تان, حالا باید زنگ بزنم چه بگویم؟ احوال بگیرم یا که بپرسم شروع آن مصاحبه ی عجیب کی است؟ بپرسم که مدرک دکترایش چه شد یا که چه می کند با تابستان؟ اصلا بگویم آقای "ز" عزیز آخرین دعوای اولین دیدارمان را یاد ات هست؟
باید برایش از کدام کتاب حرف بزنم, آن همه کتابی که به بوی او آغشت, آن همه حرف هایی که در آخرین دیدارمان زد در خرداد گرمِ بی رحم, حالا بعد این همه روز بروم به آن پیرمرد چه بگویم؟ به آن پیر مرد عزیز...
+ گذر, لطفا!
ای دوست