کو ماوایی؟
همه جای جهان شاید تنهایی دست های ما را می گیرد, فرقی نمی کند در کدام خیابان قدم بزنی یا برای کدام کودک با کدام زبان و نژاد دست تکان دهی وقتی از نگاه اش سرخوش شده ای, تنهایی دکمه ی پیراهنی است, دوخته شده بر پیراهن ما, و ما این پیراهن را همه جای جهان با خود خواهیم کشید. تنهایی عطفِ هر باره است پس از یک شکستِ محض, و امید برای شروع از اول خطی که خددمان هم دانسته و می دانیم که چقدر آغاز دوباره ی یک راه سخت خواهد بود, اما هر بار پر امیدتر, و با هاله ای از فریب منطق مان را دور زده ایم و در تقابل همیشگی عقل و عشق, عشق را برتر دانسته ایم و فکر کرده ایم یک شروع وقتی قرار نبود دیگر شروع شود, دیوانگی است, دیوانگی که عشق دستور اش را می دهد و هیچ هم یادمان نمانده است که چقدر برای پایان این راه رویا بافتیم به هم و برای روز های گذر کرده ی پشت سر دست تکان دادیم, یادمان نمانده است که چه شوقی می خزید در صدایمان تا اعتماد بگوید همه چیز تمام شد و خیال انگیز های ناممکن رخ دادند بر دست های ما, یادمان نمانده که چقدر برای تلاقی یک شدن در یک روز و یک ساعت خاص خیال دوخته بودیم, حتی یادمان نمانده است خیال های دوخته را کدام قیچی از هم باز کرد, فرقی نمی کند بی خیال یا با خیال, همه چیز ما فریب است, همه جای جهان تنهایی با ماست, فقط نمی خواهیم قبول کنیم...
همه جای دنیا تنهاییم و همه جا وقتی که زمان بگذرد کهنه می شویم, مثل بلاگفا مثل همه ی روزمرگی هایی که که چند دم دمخوریمشان و چندی بعد برای کهولت و بی مصرفی شان قصیده های طولای گله می خوانیم, من و تو هم همین طور, بر دست این روزها و آدم های عجیب اش, ما هم عاقبت حرف هامان کهنه می شود و نگاه مان غریب, فردا روزی دیگر قرار بر شناس شدن نمی شود در زندگی با این آدم های عجیب که خوش اند با جوک های آبکی که در برنامه های گوشی های بزرگ شان برای هم می فرستند و متن هایی که خدا می داند چه کسی به فلان نویسنده منسوب شان کرده, این آدم ها ترسناک اند, من ترسناک ام که شکست ام را نمی خواهم باور کنم, و ما که نمی خواهیم قبول کنیم تا به کجا تنهایی ما دامنه دارد...
+ فردا صبح انسان به کوچه می آید
و درختان از ترس پشت گنجشک ها پنهان می شوند...
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴ ساعت 17:51 توسط ناشکیبا
|
ای دوست