حالا که هر لحظه این بیداری گذر نابرابر حقیقت و طعمِ گنگِ زمان را برایم تکرار می کند, حالا که روزی هزار بار دعا می کنم کسی صدایم نزند, کسی چیزی از من نخواهد و کسی مرا به جایی دعوت نکند, حالا که این غار, غار تر از همیشه می شود و من بی پناه تر از باد, خواب بهترین گزینه ی گریز است حتما. و می نویسم وقتی کلمه ای برای گفتن خودم در دل این هزار کلمه پیدا نمی کنم و وقتی فکر می کنم من را کسی میان لایه های زندگی چرخ داده و و لو کرده و مرا گذاشته است یک جایی که کسی هم یادش نباشد, وقتی دلم امید های نصفه نیمه نمی خواهد, دل بستن به آن چه هست را نمی خواهد, وقتی باید فرو بریزم تا دوباره بند بند شدن و روی هم رفتن, وقتی در چهار روز سه کتاب می خوانم و دوباره شهرزاد گوش می کنم, وقتی هوای عاشقی کردن نمی گذارد هشت نفرت انگیز را تا ته ببینم, وقتی تلفن ام روزی دو بار شارز خالی می کند و من نمی دانم سر ام چرا این همه گرم است و یخ, وقتی نمی دانم چرا دلم سفر می خواهد و گریز های طولانی, وقتی نمی دانم چرا در جمله های من اینهمه همین کلمه ی ساده ی گریز تکرار می شود, تکرار اندر تکرار, وقتی مداد ام را دست ام می گیرم که چیزی بنویسم, می گردم, هی ذهن را می گردم و هی سر ام را می کاوم اما جمله ای نمیابم, وقتی می نویسم: "یک روز, به یک مقصد تنگ, دلم گم می شود" و زیر اش تاریخ می زنم: " 54 بهار 95" و نمی دانم از کجا اینهمه در من جان گرفت این ناامیدی که در پی امید دوباره است برای باز شدن و دوباره بودن. وبلاگ را باز می کنم و همچنین صفحه ی ورد را, می نویسم! به دور از عالم احساس و با نگاهِ جدی می نویسم از آن چه روزگاران با جان اش کرده است حتما!