زنده ام از این که دوباره, یه سوال بی جوابم!
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه
+ مرا به بر بگیر, حزن یگانگی عظیم است و خیال شدن, غریب!
دلم از گهواره ی غم های عالم, ز مشرق تا به مغرب تاب می خورد...
نزدیک پنج صبح است, دو بار چای دم کرده ام و سه بار چای خورده ام. از کنسرت آمده ام, بی خیال و منگ کنار کیهان کلهر قدم زدم و عین خیال ام هم نبود که وقتِ بیرون آمدن عکس دو نفره مان را حذف کردم و ندانستم چرا, عین خیالم نبود اما می دانستم که گاهی آن وسط, از آن بالا, با آرشه کشیدن هایش مُرد ام, که چشم هایم بسته می شدند و گوش هایم به حال احتضار. فکر می کنم چیزی نیست, و یاد غروب می افتم که خواب مرا با خود برد, که در خیابان گرم ام شد و از آن دکه ی پارک لاله آب سرد خریدم. آبی که بر پوست ام رفت و خواب سالیان را تمام کرد شاید, و رفت, رفت تا اعماق ریه ها و راه نفس ها را گشود.
چه کلمات مریضی!
شعر ها از:
افشین یداللهی _ م_امید
ای دوست