ده صبح پیام داد و گفت:

_ بعد افطار می ریم بیرون که ابد و یک روز رو دوباره ببینیم و کتاب رسول یونان رو بخرم و بریم کافه و دو تا قهوه بخوریم و یه کمی هم حرف.

دو ظهر پیام داد و گفت:

_ قرار امروز به هم خورد, فردا می ریم!

جواب دادم:

_ من وقتی می خوام بپرم و نمی پرم, تا مدت ها حالم بد میشه, می خواد این نپریدن تو زندگی باشه یا بزک کردن و خیال بافتن برای یه قرار دمِ غروب توی کافه ای که بوی غم می ده. وقتی دود سیگار ات رو می بلعم و تا یه هفته تهوع دارم رو هر چیزی! فردا هم نمیام...

و سکوت کرد!

شش غروب پیام دادم:

_ گور بابای من و تهوع و حالی که رخوت داره از نپریدن, فردا میام, فردا همراهت می شم, فردا دنبالت میام و مابقیش دست تو هستش که کی همراه ما باشه. فردا میام چون نمی دانم که اگر از کمند عشق ات بروم, کجا گریزم؟!

سریع جواب داد:

یادته گفتی من اگه بخوام بپرم و نپرم بیمار می شم؟ من الان نپریدم, اگه تا فردا رخوت ام رفت, می ریم. ممنون از فداکاریت...

فکر کردم همه ی این هجمه ی رنج, برای همین روز های منگ است که زده توی سرِ همه ی مان...