داشتم مقاله ها را توی ورد مرتب می کردم. داشت آماده می شد.

"گفتم: کجا می ری؟

گفت: یه سر می رم بیرون. من به دیدار کسی می روم در آن سر عشق!

گفتم: اگه آن سوی عشقه پس از از اون پله های استغنا هم بکش بالا برو نفس بکش.

گفت: امیر تو این سه ماهه اولین کسی هستی که وقتی اینو گفتم فهمید چی گفتم.

گفتم: شاید چون خود ام فهمیدمش."

آمد گردنم را بین دو دست اش گرفت و ماچ ام کرد و رفت.

لبخند زدم. رفت. با خودم گفتم امیدوارم بدانی آن سر عشق دقیقا چه جوریست, هر چند مطمئنم نمی دانی!