آن سرِ عشق, تا هوای خنکِ استغنا هایی نا شبیه به استغناهای عشق!
داشتم مقاله ها را توی ورد مرتب می کردم. داشت آماده می شد.
"گفتم: کجا می ری؟
گفت: یه سر می رم بیرون. من به دیدار کسی می روم در آن سر عشق!
گفتم: اگه آن سوی عشقه پس از از اون پله های استغنا هم بکش بالا برو نفس بکش.
گفت: امیر تو این سه ماهه اولین کسی هستی که وقتی اینو گفتم فهمید چی گفتم.
گفتم: شاید چون خود ام فهمیدمش."
آمد گردنم را بین دو دست اش گرفت و ماچ ام کرد و رفت.
لبخند زدم. رفت. با خودم گفتم امیدوارم بدانی آن سر عشق دقیقا چه جوریست, هر چند مطمئنم نمی دانی!
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۵ ساعت 2:12 توسط ناشکیبا
|
ای دوست