دل ام را تاب می دهم به خوابیدگی های هر روز صبح, بیدار میشوم کمی دیر تر از همیشه, قبل از اینکه خیال روز های گذر کرده بچمد در دل ام, من می خمم پهلویش و زمین اش می زنم راست اش! خیال هشت صبح به پا خاستن ها و سرود عشق با کتاب های زیست ام, دم ظهر که بساط شاعرانه پهن می کردم و از فلسفه ی پیچش شعر بر پر و پای معادلات شیمیایی می گفتم و بررسی می کردم که چقدر یک شیمی شعر است, و شب که هزار حس عرفان و خیال, هزار حس به شبه منصور حلاج و مولانا و سعدی در رگ هایم می شارید! گذشت, خوب یا بد گذشت, به قولی دوست دارم فکر کنم که خوب گذشت و من مزد عاشقانه های بیولوژیستانه و شیمیایی را خواهم گرفت, حالا انقدر فرصت پیدا کردن که بنشینم کتاب های بی از سر اجبار لطیف را تمام کنم, حافظ بخوانم هر صبح و گروس باز کنم و قتی بگوید : چگونه تیری را دوست نداشته باشم وقتی عطر انگشتان تو را در سینه ام می ریزد؟ بروم بگردم, هی پی قصه ها بدوم, هی بخوابم و بخوابم و سر ام از همان جای مرموز درد بگیرد و بدانم که باید مدت مدیدی بی خوابی بکشم و عمودی زندگی کنم! من یک بچه کنکوری شاعر پیشه, منِ دیوانگی ها حالا فراغ را به آغوش کشیده ام و نگاه می کنم به رد غمگنانه ی فراغ بال های فراق بر آسمان اتاق ام, من حال ام خوب است, به فردا فکر می کنم و هنوز با وجود خاکستر شدن تمام رگه های امید به فردا های رفتن فکر می کنم و هم خوابگی با خیابان های غربت, به هم نفس شدن با مردمی که دگر نمی گویند " چونی " و این خیال غمگین به دل ام می زند, دل ام آبیدر می خواهد راست اش یا که کارون, تماشای افق و شاید هم زنده رود, بروم کوچه های کاه گل یزد را بگردم یا سبزی کوهستانی بروجرد را, سبز جنگل های گیلان, کلاه نمدی ترکمنان, چهره ی شاداب تبریزیان, هوای غمگین پر از خاک زاهدان را هم, همان خاک که سینه ی من یکی مدت هاست دست داده است اش....

چقدر کلمه دارم هنوز, همین جا نقطه فعلا, تا تکلیف باقی آرشیو ها مشخص شود, تمام خاطرات فعلا روی دست هوا جان می کندند تا آمدن, هنوز صبر تا چاره ی بلاگفا!