"شب بود و چای می خوردند" و نور بی رمق صفحه روی کیبوردی که تق تق می کرد در سه و سی و دقیقه شب!

تنهایی, و تنهایی درد مرموزی است, عجیب و دل چسب! و جبر رو به رویت می نشیند, در آینه حل می شود, تو را می برد به امکان یک پرنده شدن, برای گریز, برای چشم بستن, شب است و جبر و من و چای و کلمات بی جان, به تو, در تو عاشق می شوم آرام, بگذار آرام بگیرد خیال اندوه...

 1.

میاد میگه :

نرفته دلم براش تنگ شد, کاش نمی ذاشتم بره, گناه داره, داره بزرگ میشه میترسه, میترسه از یهویی بزرگ شدن, از بلوغ کردن و قد کشیدنش, عصبیش کرده این موضوع, هر چه میگم مال بزرگ شدنته, مال سلامتته بازم فردای همون روز همون حرفا رو تکرار میکنه, الان که می خواست بره, دلم نمیومد نفرستمش و حالام که رفت دلم براش تنگ شد, هر ظهر که موهاشو می بافم براش حرف می زنم, گاهیم کتکش می زنم که ازم حساب ببره, تو میگی چیکار کنم؟ میگم : مگه نگفتم ببرش پیش یه دکتر خوب, هم برای خودت خوبه هم اون, یاد می گیری چه جوری باهاش رفتار کنی, اینم که نگرانی نداره, یه سنه دیگه, منو یادته چقدر دیوانه بودم دیگه...

2.

_ فردا بر میگردم, دلم برای اتاقم, برای تو, برای کوچه مون تنگ شده, اینجا جای من نیست

_ بمون خب, حالا نیامدیم نیامدی ها, انقدر ها هم قضیه تراژدی نیست (:

_ نه میام تا تو از حسودی آتیش بگیری

_ من و سوختن, دو دل افسرده دو مفتون, سوختن من منوط به آمدن یا نیامدن تو نیست آقا...

3. 

_ شروع کردی به جنگیدن؟ زود نیست؟

_ نه هر وقت شروع کنی دیره, باید خوب شروع کنم

_ به خدا حال و روزم خوب نیست, همه احوالاتم در جو همون روزای خرداد مانده, یه کم که خوب شدم خودم کتابا رو میارم برات( نشد که بیخیال کتاب هام بشم, یه سری نو گرفتم در این نابسامنی اقتصادی)

_ بذار بعد نتایج کتابا رو

_ هر چه بشه من رفتنیم (:

_ چرا آیندته ها, تو که وضعیتت خیلی خوبه

_ از یه جایی به بعد دیگه نقطه ی عطفت جلوی تو راه میره

4.

هی زنگ زده بود, بارها و بارها, و من پشت خاموشی گوشی ام فهمیده بودم که چه صدای مردانه ی نگرانی داشته تمنای صدای مرا می کشیده, دو صبح پیام اش را دیدم, گفته بود از آن کلمات, از آن هایی که نگرانی دارند یک همه...

چند روز بعد باز زنگ زده بود و من مارکوپولویی دیگر از شدن, گفت کلید ها رو گرفتی خبرم کن, من اطلاع ندادم دیگه, توی فیس بوک پیام دادم که خوبم, خوبه شرایط, بالاست همه چیز...

وقتی میدانستم هیچ چیز بالا نیست, وقتی میدانستم مدت هاست فیس بوک نیامده...

+ بشنوید : یادگار روز های درماندگیِ همین اسفندی که گذشت, که بلاگفا متن هایش را بلعید, که من ماندم و انبوهی از این صدا ها, این از مونوگ ها و دیالوگ های تله فیلم سایه بود که چقدر آن روز ها چفت شد به حال ام...

 دیر است پس چرا متولد نمیشوی؟!

عنوان : سمانه اسدی نوقابی _ زنی از جنس اردیبهشت!