تمام چیزی که این روزا میخواد یه راسه, مرکز و راسی که بشه تنظیم شد باهاش, من دارم فکر می کنم به حال ام و اینکه دلیلی نمی بینم بر خمودی و خواب (حالا حکایات گذشته ای که مانده تا تحققشان به کنار و فراموشی) اما این روزا انگار یه چیزی کم دارند, مرکزی مختصاتی چیزی, نجمه حمزوی نوشته بود احتمالا تا چندی بعد فقط دو فصل خواهیم داشت, تابستان و پاییز و البته اضافه کرده بود که ده ماه در تابستان و دو ماه در پاییز به سر میشه احتمالا! تابستان انگار سر آن داره که دوست نداشتنی بشه در خاطر و روایات ما...

به حال جسم و روح ام فکر می کنم, فقر روحی رو میشه توجیه کرد, این ناتوانی در پر زدن و عروج کردن های عرفانی(!), میشه گذر لحظات اذان چیز زیادی نداشته باشه اما خب به قدر خودت ازش ور داری, اما لرزش شدید دست ها رو نمی فهمم و سردردی که از غروب به بعد واقعا شروع میشه, حس می کنم بدنم از درون داره ذوب میشه, و انگار من هیچ ذخیره ای در تمام دوازده ماه گذشته نداشتم! دیروز طی راه رفتن دم غروب یکهو همه ی چهار ماهیچه ی جلویی عقبی پاها به طرز وحشتناکی گرفتند, یادم نبود آخرین بار کی ورزش کرده بودم که بخواد این از عواقبش باشه, در آن فکر کردم طی یک واحد کوچک از زمان تمام بدن ام از کمبود گلوکز رنج برد و زد به تجزیه کردن قند های ماهیچه ای و به همان آن لاکتات زیادی همه ی خون منو پر کرد, تابستان عجیبیه, درد مچ دست و قوس سهمگین نخاع و ریزش موحش مو ها رو با هیچ استدلالی نمیشه توجیه کرد به واقع!

و سهم انگیز ترین اتفاق تابستان بی حوصلگی بی درمان مرموزشه, به صورتی که حتی توان رو در رو شدن با قریب ترین افراد زندگیمو ندارم و به آن از این رفتار هم به شدت عصبی ام, فکر هم قدمی با یک دوست به شدت آزار ام می دهد و فکر دیدن دوباره و دیدار تازه کردن با هر کدام حتی نزدیک ترین ها هم عمیقا در جان ام می لولد رسما! چند روز پیش به محظور حضور یکی از نزدیک ترین دوستان مبتلا شدم و خدا خودش میداند حال مرا...

اون روز که به شدت از لحاظ روحی ضعیف بودم و اعمال معنوی به مرز صفر نزدیکِ نزدیک, بعد از اون که از دکه دار سر اون خیابان در شیب معروف یه آبمیوه گرفتم در یک ساعت مانده به اذان, مدام فکر کردم چرا یک درصد هم به ذهنم نرسید که شاید فروشنده اش روزه بود, شاید فکر کرده بودم روزه نبودن اون روز من همه ی جهان رو مطیع کرده لابد...

به راننده ای عاشق شدم که گفت یک ساعت پیش یکی رو سوار کرده و سر بحث که باز شده, مسافر گفته از خوزستان رسیدم و شب جایی ندارم برم, زنگ زده بوده خانه ی فامیل هاش اما کسی جواب نداده تلفنشو, راننده پیشنهاد داده بود که شب بره خانه ی اونا تا به صبح و شاید بساط رفاقت! گفتم چرا؟ چطوری انقدر راحت اعتماد می کنید؟ گفت براش خاطره میشه, میگه یکی پناهم داد, گفتم دم شما گرم آقا, پیاده شدم, دست دادیم و فکر کردم میشود باز دوباره دیدش؟

+ همون جا به سر ام زد ازش بنویسم, خواستم از اول روایتمان را بنویسم اما سر ام دست هم رهی نداد, از سر یک اتفاق مسیر با هم بودنمان خیلی طولانی شد, فکر کردم او هم مرا یاد اش بماند شاید, پسری هجده نوزده ساله با پیراهن چهارخانه ی سفید و سیاه و شلوار سبز لجنی + کفش های زمستانه ای که از سر عجله پوشیده بود حتما وقتی من همیشه به یاد خواهم داشتش وقتی هیکل مردانه اش را یک پیراهن چهارخانه ی سبز و سرمه ای آستین سه ربع پوشانده بود و حواسم به رنگ شلوار و کفش هاش نبود, اما دو روز است مدام فکر می کنم گیوه های سفید نوی نو پوشیده بود که دوست داشتنی تر اش کرده بود...

تا یک جایی کوله ای داشتم که یقینا پنجاه کیلو رو رد کرده بود و شانه های نحیف درمانده ام چه خم و راست شدند, وقتی محموله ی کتاب رو به مقصد دادم, وقت برگشت گفت کیفت کوع کشکولت کجا رفت؟ خواستم بگم باد ما را با خود خواهد برد, نشد, گفتم امانت بود!(وقتی نبود) و چه گپ زدیم از آن به بعد!

حس دیوانگی دارم رسما...