رنگ رفته ی زندگی کم بود که رنگ رفته ی بلاگفا هم پاشید به آن؟ حالا بی خیال رنگ های رفته, شعر های رفته, حواس رفته, بیا رنگ بزنیم صفحه ی وبلاگ های سوخته مان را, بیا رنگ بزنیم...

برایشان نوشتم : "سلام, هنوزم روی حرف همکاری باهاتون در دوران دانشجویی هستید؟ و ضمنا چی براتون مهمه واقعا؟ سواد؟ همه جور آزمونی میتونم بدم باشد که مقبول طبع افتد" جواب دادند : "با فلان شماره تماس بگیر یا به این آدرس ایمیل بده, منتظریم" و هنوز نمیدانم که قرار بود چه بشود, دست بی رنگ زمان به کجا می کشاندم آخر, باید صبر کنم و ببینم کجای جهان آرام خواهم گرفت عاقبت...

گفتم بوی شیرینی تازه مست ام می کند, رفته بودیم زولبیا و بامیه بخریم برای رفتن خانه شان, و بوی تازگی زیر گوش حواس ام زد و بیدارشان کرد از یک خمودی و خواب آلودگی ده روزه, هنوز نمی دانم چرا از 23 خرداد مدام خوابیده ام, هنوز طعم کشف نکرده مانده که بفهمم, هنوز نمی توانم تصمیم بگیرم برای رفتن و چند دوره کلاس های گوناگون ثبت نام کردن...

تنهایی صبح گاهی اتاق طعم خوبی نمی دهد, طعم ماندن متاوبا می گردد در هوایش و من مانده ام...

خواستم چند تا روایت مستند را برگردانم به زبان ادبیات, دیدم واقع نوشتنم خوب کار نمی کند باید خیال ببافم به هم, حوصله ای دست نداد که دیالوگ های شنیده را برگردانم به کلمات...

غروب می روم پی یک روانشناس حسابی بگردم برایش, به اش فهمانده ام افسردگی مفرط دارد, اول زیر بار نمی رفت اما حالا نرم شده, بعد هم بروم قصه های رخشان بنی اعتماد را ببینم, بعد هم بروم بنشینیم و چند نفری والیبال ببینیم و آنقدر آدرنالین ترشح کنیم که جانمان در آید...

* : هیچ وقت عامل بیرونی که نگذاشت سوال هورمون های کنکور را جواب بدهم نخواهم بخشید, مابقی نبخشوده هایم بماند برای بعد که سر دراز دارد...

طنز نویسی حتما خیال بیهوده ایست برای منِ شاید درونگرای فسرده ی منمجد حتما...

دیوار های جهان به اندازه ی چهار دیوار اتاقم بالا رفته اند حتما, می توانم خیال ببافم و در آن ها مکاتب رنسانس را تصور کنم یا تصویر موهوم یک پاییز دل انگیز را, گاهی دیوانگی مفرط هم خوب است...

تمام جهد و جدل های من و نجمه حمزوی( که البته بیشتر ایشان) در جهت حفظ رادیو هفت بی نتیجه ماند, چقدر مقالات انتقادی(!) و دل نوشته های احساسی و کامنت های حق به جانب روانه ی فضای مجازی کردیم همه ی ما, اما خب ثمر نداد و داغ رفتن اش سمر زمان ها شد, جمعه روزی منصور ضابطیان آمد در فیس بوک برنامه نوشت : "بر زمستان صبر باید طالب نوروز را", و چه نگاه انوهناکی به شیشه می شد کرد, لعنت به تمام آن ها که دل مردمی را به بازی می گیرند, و چقدر ناراحتی کشاندند بر تیم رادیو هفت از سوی شبکه, لعنت به هر آنچه نشد...