اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...
سلام جانِ من, کجا مانده بودی تو؟ بیا کمی, کمی نزدیک ترم کن, بگذار ببویمت از این دور های نزدیک و در اندوه چشمانت غریق باشم, بگذار رام شعر ها شوم برای از تو گفتن, بگذار در تو نفسی بیافرینم برای ملوکیتت, بگذار از دل تا کویر از آسمان تا چشم برایت راهی بسازم که سختی راه غمگین نکند خاطر دردمندت را, بگذار برای تو از تو کلمه بدزدم که کم نیاید کلمات کم روی که تر ام, بگذار در انبوه یک خیالانه ی آرام در خیال سترگ ات شناور بمانم, بگذار کلمات را مزه مزه کنم برای از تو گفتن, بگذار بترسم که نکند کلمه ای کم آید برای از تو گفتن, بروم بروم بروم, آه بروم عزیزِ من, بروم برای از تو سر زدن, برای طلوع تو بر زمین پر شکاف من, بگذار ماه را بدوزم به آفتاب که نکند لبه هایش بیازارد ات ناخواسته, بگذار تمام دفتر های عالم را باز کنم و همه ی قلم ها را به صف که تو را از تو بنویسند, از خودِ خود ات, از طلوع جوهر بر دلِ ورق, بگذار لب پنجره بنشانمت, باران بزند, و من از پشت بوم, محو تو را نقاشی کنم, آن جا که جز من نتوان دید و جز تو نتوان راه یافت, بگذار نفس ات کشم آرام که مست شود خیال دیوانه ی بیمار از پیدایی دور ات, بگذار بوی قطرات از دور آمده را یاد دهم به تک تک سلول های ریه هایم که هر بویی هرزگاهی اگر از دیار تو رسید را گیرند به دست و مرا کنند مست, بگذار خموش ات شوم و صدایت کنم, پیدا کنم ات و نهان ات شوم, بگذار نویسان, ننویسم ات آرام, روز ات شوم و شب باشم, چشم شکیبایی باز کنم ات و ناشکیبایت شوم, دست طلب ات زنم و دور شوم ات, بگذار آرام در گوش نا پیدای زمان گویم اینجا برای از تو نوشتن کم است و نویسم ات, به آمدن ات دل بندم و برای از دور دیدن ات همه شب زمزمه خوانم, بگذار دوست بدارم ات از همین دور های دور...
توی وایبر بهش پیام دادم :
"معرفت مرد به ز دولت اوست آقا!" آرام خاموش شد... دوباره پیام دادم بعدا که از زحماتتون ممنونم واقعا, بسیار زحمت کشیدید(برای دیدن واکنشش با یه خط دیگه), پیام داد میشه خودتون رو معرفی کنید؟ گفتم بله حتما, فلانی ام فلان جا فرصت شاگردی داشتم, آرام خاموش شد و هیچ نگفت و من فهمیدم چقدر بد است آجر های قدرتی را دروغ روی هم نهد, همیشه ترس هم نشین لحظه میشود آن وقت...
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴ ساعت 2:34 توسط ناشکیبا
|
ای دوست