شبانه ی غمگین, خیال درماندگی...

(03:49)

_ اگه قرار باشه یه روز برای یه شخص مهم تو زندگیت از من بگی چی میگی؟ اصلن میگی؟

_ مثلا کی؟

_ یکی که قرار باشه بهت نزدیک باشه

_ کلا مهم باشه؟ یعنی خیلی پیشش خجالتی باشم و احترام بگیرم؟

_ برای تو مهم باشه و براش مهم باشی, احترام آره خجالت نع, سوال سختی بود؟

_ پشت یه میز سیگار کلفت می کشم, عینک ته استکانی می زنم و میگم میدونی؟ منو اون شاعر کرد, عاشق کرد, دیوانه کرد, یاد ام داد دوست داشته باشم, یاد ام داد زندگی هست, میگم کاری که اون با من کرد شعر و چنگ رودکی با من نکرد, میگم همیشه حس کردم نفس نگرانی پشت سرم هست که بوی نداشته ی بزرگمو میده, بعد بلند میشم و تند تند از کافه می زنم بیرون..._ شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی*

_ و فکر می کنی تاب بیاره این حرفا رو؟

_ چرا باید نیاره؟ خیلی ها از تنهایی هام می پرسن, از پیله ی تنیده ی اطرافم... انقدر کلمه دارم برای گفتن که نتونه بره و گوش نده...

_ میترسم مثل من حسود باشه. اونوقت بخاد سهم منو از تو بگیره و همه ی تو رو مال خودش کنه. _ امشب چقدر به از دست دادن فکر میکنم.

_ چند وقت پیش داشتم یادداشت های روزانه رو ورق میزدم, آخر یه روزی نوشته بودم: پیام ها با آنکه دور است و خوب تا شش صبح... _ انقدر جا نداره دل که بخواد بدزدتش, نه نمیتونه, کلمه های سرمو چیکار میکنه, دیوانگی هایی  که تو یادم دادی رو چی؟ چیزایی که دویدن تو رگ هام چی؟ من دارم فرار می کنم از همه چیز, اون شخص سوم ناشناخته نمیتونه بیاد و بپرسه از تو, هیچوقت نمیتونه!!! _ وصف تو لطیف تره از من حتما! خیلی لطیف تر از خودم... استاد لطافت درار از وقایع زمخت زمان تویی, تو...

_ اما یروز میاد, یروز که دور نیست. تو اوون موقع با دل لرزیده مجبوری برا داشتنش از خاتون حرف نزنی! چه روز تاریکی برای کلمه هاست

_ نه نمیاد من میدونم! به همین حرفم ایمان بیار...

_ من تو رو تا بحال چند جا وصف کردم و چند نفر تا بحال کنجکاو کشفت! لطیف یا غیر لطیف نمی دونم اما بودنتو گفتم, اینکه چقدر دلم میخاست مثل تو زیاد باشن تو دنیام

_ اون بلد نیست به من نزدیک شه, بلد نیست, نمیتونه خاتون نمیتونه...

_ نگو امیر, چشیدنش می ارزه به کل کامنت بازی ها... _ تو از کجا میدونی؟

_ چشیدن عشق؟

_ تو توانایی آدما شک نکن(wink face) _ چشیدن عشق...

_ چشیدن عشقی غیر از جنس ناشناخته ی این عشق برای آدما؟ _ آدمایی مثه من زیاد باشن... در یه ظهر آفتابی فکرشم میکردی ناشکیبای پر گوی اوت روزا بشه امیری که بی سببانه وصفش کنی؟ (اوت = اون) 

_ چشیدن عشق زمینیه زمینی. عشق ادمیزاد به آدمیزاد. به قول شام آخر!

_ همین! میدونم, نمیتونه!!!

امیری که وصفشم کنم کسی نمی فهمتش,نمی فهمتم!

_ من فکر میکردم خاتون نقش بسته ی بیست و هشت, نه ساله در خیالم, تو خیالش همیشه به حرفای من میخنده شاید, که براش تو کامنت نوشتم...

_ ما در عصر احتمال بسر میبریم! نع؟ _ یقین نکن به نتونستنش _ که کسی که تو عاشقش بشی حتما میتونه

_ اینو یقین وار میگم... خیلی یقین وار _ چه جبری دارد این جبر, با جبر زمانه ای که درش سیر میکنم...

_ پس عاشقش نیستی! یقین وار میگم!

_ نمیتونم باشم! _ مگه اونی که من تو رو وصف کنم میفهمه که اصلا اصل مهدیه یعنی چی؟ _ فکر بدل ناشکیبا به امیرو میکردی؟ 

_ اساس فرضمو باطل کردی؟ اونروزو گفتم که عاشق شدی و عاشق شد! شیطان به نامت سجده کرد! آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

_ گیج شدم! _ گیج وارانه...

_ تا اصل مهدیه تا اون روز چیزی باقی مونده؟ بسته به اینه _ هر فکری میشد کرد جز اینکه امیر بشی!

_ مونده اما به هر حال درک کردنی نیست...

_ اصلا نمی دونستم مذکره یا مونث کاتب کوچه باغ سبز خانه ی دوست

_ آره تا یه سال نمیدونستی... _ بعد یه سال که امیر 17 ساله ی تجربی خوانی هست که اهل کرمانشاه دوست داشتنیه...

_ مرموز بودی... _ بنفش بودی

_ تو نپرسیدی خب؟ میومدم میگفتم خانوم خانوم من اینم؟

_  (لبخند) _ خنده دار میشد

_ کلا فکر میکنم یه کتاب کلمه هست از تو در من... حتما حوصله ی اون سر میرفت در این حالت.

_ من اما روزی رو میبینم که کتاب کلماتت رو از اون, برام با امضا بفرستی(happy face) 

_ بی رحم شدی امشب!! اینهمه یقین وار گفتم ها...

_ اینهمه آدم شبیه من! همیشه عذاب وجدان دارم بابت اینکه نگاهت به من فرق داشت و داره _ بی رحم؟ آینده بی رحمه.. منه نه _ اما قشنگه! بی رحمیشم قشنگه

_ آدم شبیه تو هست واقعا؟ دل من کی لرزید با کلمه ای, عکسی, بودنی که با شاخصه ای از تو _ از غیر تو* 

_ هست امیر. من خاص نیستم! تو خاص دیدی! نگاهت خاص بود شاید تو اون بعد از ظهر یک وب دیگه رو میشد سه ساعت سر کشید و به جای مهدیه آدم دیگه ای بود

_ خاتون همیشه با همان بوی خاتونیت میماند در خاطره ی ناشکیبا, کوچه باغ و میان کامنت های لرزان _ چرا باید تو میبود؟ 

_ همه نقطه ی ت-س-ک-ی-ن دارند. نقطه ی تسکین تو ام دور نیست

_ نه اینهمه نویسنه ی اهن و تولوپ دار بلاگفا کدومشون تونستن انگشت های منو انقدر بچرخونن رو کیبورد برای گفتن حسی که عجیب بود و دوست داشتنی....

_ من اما همچنان پریشان و بی نقطه!

_ نقطه ی تسکین من؟ فکر میکنی چرا یقینانه گفتم؟! _ تو عاشق شدی؟ جنس عشق چه جوری بوده؟ _ تو عاشقی کلا اما در اون معنای منحصر...

_ چرا من بغض دارم؟ من عاشقم بر همه عالم! _ به معنای منحصرش! عشق آدمیزاد به آدمیزاد, عاشق نبودم و نیستم

_ میدونم... _ بغض هات چه راهی میگیرن از دلت مهدیه, چه راهی... _ جنسشو دونستی؟ _ فکر میکنی من بودم و هستم؟ نه, یقینا نه

_ مگه کسی هست که طاقت شبگویه ها رو داشته باشه؟ صاقت پریشونی هامو سردرگمی هام و بغض ها و اشک ها و درد ها؟ _ اما یقینن خاهی بود...

_ آره هست... مگه از دیوانگی ما ها پیدا نمیشه؟

_ من از اون روز گفتم. _ نمیشه.

_ همین حالا ما چون دو جغد رو به روی هم, آشنا ز هر بگو مگوی هم...

_ اما ما "تا" داره گفتگومون.

_ من دورم خیلی دور... فکرشم نمیکنی که چقدر... 

_ تاش که برسه نخود نخود !

_ باز کن تا رو

_ میدونی چقدر عامل داره فاعل داره؟

_ از عشق متداول از روزمرگی از عاشق شدن و عشق های متداول دور از اینا

_ چشای خیس!  باید صبح بیدار شن!  بهر حال شنبه است و شروع با اشک خوش یمنه؟

_ نخود نخود... بگو توضیح بده لایه هاشو.. _ باز اشک های دیوانه, باز... مهدیه تو چه میکنی...

_ من فقط حرف زدن که ندونم اشک ریختن کمکم میکنه( زدن=زدم) _ این خوبه نع! _ هر نم یک کلمه...

_ حرفات ترسناکه امشب... میترسم ازت... _ طفره میری از جواب اصلی طفره میری نمی دونم چرا!

_ تا حالا کسی ازم نترسیده بود... ترسناکم؟ نیستم...

_ اشک ریختن کمکت نمیکنه آره, نمیکنه بدون _ حرفات...

_ این تنها روشیه که بلدم! طفره رفتن!.. 

 _ "تا" نخود و رود خانه خود...

_ شب بخیر امیر, به آینده وقتی رسید فکر میکنیم وقتی که تاش رسید

_ تو فکر میکنی داشته هات رفتنین؟ مثلا کلمه های ناشکیبا؟ مثلا حواس رخنه کرده در اطرافتک؟ (اطرافتک= اطرافت)

هیچ چیز پایدار نیست!

_ دیدی ترسناکی... اولین تصویر این بود که اشک امونت نداد که دیگه بنویسی... _ عجیب ترسناک غریب انگار فردا روز تصمیم های بزرگه, روز فهمیدن...

_ترسناک بودنو دوست ندارم... بزار بگذره! نترس! چیز تازه برا رو کردن ندارم.. تسلیمم

_ انگار فردا قرار خیلی عجیب باشه... من از "تا" ترسیدم از نخو نخودت از پایدار نبودن همه چیزت, خودتم باید بترسی...

_ ترس هام بیشماره. یا نور المستوحشین فی الظلم!

_ از تسلیمت از رو نداشتنت از الانت میترسم, مثه سست شدن تمام تن, خالی میکنه... _ دیدی چقدر بلدی طفره بری هی خاکی هی خاکی هی میکشی منو به خاکی از دوباره نپرسیدن...

_ نترس عزیزکم... من شجاع نبودم هیچوقت اونقدر ها _ و شکر که نیستم اونقدر ها _ شبت آروم و بی طوفان

_ تو منم ترسوندی, عمقشو نفهمیدی...

(04:49)

فردا یگانه روز درماندگی است...

پیراهنت در باد تکان می خورد, این تنها پرچم صلح است...

تنها یگانگی!

بوی غربت می دهد پیراهن ام....

بماند برای بعد...

گذار, گذار, گذار از خیال, عبور, عبور از حواس, حواسِ تلخِ نشسته, هوای تلخِ برخاسته, گذار از پیچ پیچانی که زندگی کنده یرایت, تو باید رد شویع تا همیشه, تا نا کجا, تا عبور از یک خیال انگیزِ تلخ, تا همیشه ی عمیقِ بودن, تا عبور از خواندن, عبور از خواندنِ کلماتی که طعمِ تکرارشان دل ات را بزند, از گذارِ بی گذار شده ی یک کلبه ی متروکِ بی کلمه حتی, از دل زدگی, از خستگی که گور ات را کنده بود, از من, از منی که مدام مدام تکرار می شود پشت یک خیالِ بیمار, پشتِ حواسی که می گندند زیرِ دست های تکرار, زیرِ دست های تکرار, زیرِ دست های غم, گفتم, گفتم که کلمات هم کفاف بی زبانی ام نمیشوند, گفتم که زبانم باید زیرِ دست های تشریح جان بکند که شاید, که شاید کلمه ای از دور, از همیشه, از ترس, از جهل, از جهد, از جهر مانده باشد هنوز, من, من می دانستم این نه یک خیال انگیز است, می دانستم این نه یک طبع که بشود چشم ها را رویش بست و نفس اش کشید, می دانستم منِ تکرار, هنوز میدود تا دست هایش را هوا کند و داد بزند, داد بزند, بگوید های هواپیمای خیال, بگوید های هواپیمای خیال, بگوید های هواپیمای خیال... و بعد بنشینم بایستم, چند قدم راه بروم, بنشینم بایستم, چند قدم راه بروم, بنشینم, بایستم چند قدم راه بروم و بعد ببینم خودم هم تکرار می شودم هر بار, گفت عقل تکرار را نمی پسندد اما احساس تکرار را می پسندد, کتابی قهوه ای را باز کردم, باز خواندم, نشسته می ایستد چند قدم راه می رود, نشسته می ایستد چند قدم راه می رود, اما خودم هم ندانستم, خودم هم خودم را ندانستم, ندانستم که قرار است تکرار, پیراهن کلمات را بدرد, ندانستم, من می مانم و ردِ امید بر پلکِ ترِ عشق, من می مانم و درماندگی که از سر و روی کوچه بالا خواهد آمد, حالا حق دارم جرات اش را نداشته باشم به کوچه بروم, به کوچه بروم و نفسی بکشم, به کوچه بروم و بخوانم, به کوچه.... گفت ام تلفن ام را می گیری, گفت چرا؟ گفت ام بگیر خاموشش کن, بذار دور باشم, دور باشم از زندگی, از ارتباط, از رابطه, از تماس و صدا و کلمه...  

چند کلمه از چند روایت, ما بینِ سرکوب دو عکس, همین!

سبزینگی میداد گذر نور از یک بیضیِ چند میلی متری, طعمِ تو, هوای تو, مثلِ تو سبز!

زبان ام نمی چرخیده, نمی چرخیده که مثلا بگویم حالا روز ها باید بگذرد تا سوژه ی دوربینِ تو شوم, نه؟!

چنگ کشیده بودم به صبح, به صبح هفتم اردیبهشتِ سرد, به صبحِ اردیبهشتی زمستانی, به اینکه گرمای بخاری که مدت ها بود خاموش شده بود بر تن ام رقصید شاید, گفتم می نشینم توی اتاق و داستان می خوانم, و فکر می کنم ناقض شدن در قرار ها چه بوی خوبی دارد, چایی را بیش از آن که سر بکشم بو می کنم, انگشت هایم از هم دور نمی شوند و سر ام در یک مختصات خاص می رود و می آید, آبِ صدو یک درجه می ریزد روی قرارِ مضحکِ تن تا که بی قرار اش کند...

غروب دوشنبه, غروب دوشنبه حوالی ساعت هفتِ غروب فکر کردم, اگر بروم, او حتما یکی از آن هایی خواهد بود که دل تنگ اش خواهم شد, و او یکی از آن هایی که دل تنگ اش نخواهم شد. او, او که دل اش به سان سی مرغ به قافِ دل ات می زند با حرف های مردانه ی دلتنگ, با حرف های خسته ی چهل و چند سال گرد خورده...

گفت ام: تو داری تلافی می کنی, تلافی از غصه ی چیزی که نیست, چیزی که پوچ پوچ پوچ می گرده!

فکر کردم چقدر خوب است هوای داستان های داستان به کرمانشاه می زند, به روستا های دور, کلمات گم شده, پیر زن های سکوت کرده, هوای غربت, هوای تهران بودن و رگِ خاطره ی کرمانشاه در کوله ات داشتن, زیر ردِ کلمات نسیم مرعشی, زیرِ کلمات بردیا یادگاری, چقدر خوب است شاعرانگی دارد می پیچد به پر و پای شهر, مردم مهربان تر اند و من که مست می شوم از کلمات بردیا یادگاری و نسیم مرعشی.

نسیم مرعشی میگه: باقی بچه ها هر کدام یکی دو تا شلوار سفارش داده اند تا آلیس در سفرِ بعدی از کرمانشاه برایشان بیاورد, آلیس دکترای زبان شناسی می خواند و رساله اش در باره ی زبان لک است, زبانی بین لری و کردی که متکلمانش روز به روز کمتر می شوند, برای همین رساله بیشتر روز ها را در دهات های کرمانشاه می گذراند و تنها یکی دو هفته ی آخر ماه را به تهران می آید. در کرمانشاه با پیرزن ها حرف می زند و قصه های محلی شان را جمع می کند, آلیس حالا غیر از فارسی درجه یک می تواند کمی لکی حرف بزند."

                                                                 مجله ی داستان_ شماره ی اردیبهشت_ صفحه ی 183

و بردیا یادگاری: نبش سی تیر و جمهوری یک بزازی کوچک می بینم و پیاده می شویم. یاسمن را می برم توی مغازه و روسری ها را نشان اش می دهم. "این رو ببین, بهش میگن سروین, کردیه, می دونی که ما کردیم" می گوید: " ازانم" (با لهجه ای بین کردی فارسی و هلندی), که به کردی یعنی می دانم و حیرتم را نمی توانم پنهان کنم.

                                                                 مجله ی داستان_ شماره ی اردیبهشت_ صفحه ی 109

گفت بنویس حالت بهتر می شود, گفت ام بروم نخ و سوزن بیاورم کلمات کهنه ببافم به هم, گفت ام می نویسم, با کلمات تعمیری حتی...