.
با چه صورت خونی خویش را پوشاندهام؟
من اعتراف به مرگ میکنم، اقرار به تاریک شدن جهانم به خاطر یادآوری یک صدای کوتاه، به خاطر لحظهای که نزدیکترین فاصلهی من به چشمهایش باز میشد و میدانستم چشمهایش به من خیره نمیشوند. آن صدا و آن تصویر که در آخرین وداعمان گرفته بودم. آن تصویر که با آنچه چشمهایم میدید تفاوتی نداشت.
دیشب بهش گفتم من هیچ وقت نمیخواستم به چیزی برسم. گفتم در نزدیکترین فاصلهی ممکن باز هم دست من پی چیزی میگشت و میدانستم من در جایی هستم و تو در جای دیگری، من ایستادهام رو در روی تو و خیره به چشمهای وحشیات که دستهای مرا ورانداز میکرد و من که باختنیترین بودم.
اه اه بس کن احمق. بس کن مضحک. بس کن بس کن بس کن بس کن بس کن....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 12:48 توسط ناشکیبا
|
ای دوست