یک اسفند 97
سرد بود، خیلی سرد. آن قدر سرد که خودم را چسباندم به بخاری و چند درجه ای زیادش کردم. منتظر ماندم تا بیاید. رسید و شروع کردیم.
من، هیچی نبودم. به چشم می دیدم. نه دلتنگ می شدم، نه دلم چیزی می خواست و نه حسرت و نفرین و جنگ برایم معنی چهار سال پیش را می داد. و این خطرناک بود، خیلی خطرناک بود!
دو تا اسپرسو شد محل اعراب گفت و گوی ما، نقطه ی وصل حرف های ما که قرار بود از حقیقت بگویند، حقیقتی که به گفته ی من نگفتنش بیشتر از گفتنش ما را می کشت.
اولش سخت بود، برای گفتن حرف اول از کلمه اول جانم هزار بار به لبم رسید اما بالاخره شروع کردم و گفتم: لازمه من یه مسئله ای رو باز کنم. و کردم.
بعدش دیگر مثل تمام روحانیون تاریخ روی منبر رفتم و غرا و محکم هر چه را لازم بود گفتم. غرا و محکم؟! این طور به نظر می رسید وگرنه می دانم که هزار تا سلولم مردند تا آن حرف ها تمام شوند و فشاری که حرف ها به سینه ام می آوردند از تحمل فشار آن همه سیگاری که روزانه می کشیدم برایم سخت تر بود.
گفتم و منتظر پاسخ ماندم.
خاموش شد. خواست با چند دلیل ساده همه چیز را جمع کند، اما گویی لازم بود تا من خودم را شهید کنم. پوست همه چیز را کندم و صاف گذاشتم جلویش. از او خواستم هر چیزی را به خاطر خودش رد کند نه به خاطر لطف یا خیانت به من.
تمام شد. من در سکوت، جواب حرف های رسایم را گرفته بودم اما نتیجه ی امر را ارجاع دادیم به دو روز بعدتر، به دو روز پس از وزیدن آخرین باد ها، دو روز پس از دم کشیدن چای شبانه ی یک اسفند در خانه ی من.
من می دانستم چیزی تغییر نمی کند و میلی هم نداشتم که تغییر کند اما باز خنده زدم بر این روایتی که خودم ابلهانه دارم می نویسم و ناکامی و ناتمامی در هر چیزی بن مایه آن است.
بعد بین ما سکوت شد و من زیر یک موسیقی جاز غربی چهل دقیقه به دیوار خیره شدم و او هم به دسته ی صندلی من.
سرآخر رفتیم، با هم اما بی هم.
+ داستانی که می توان نوشت، یک داستان آبکی بی خاصیت!
ای دوست