تابانتر از سپیدهدمی که در رویای من بود!
«ای یار نگاه تو سپیدهدمی دیگر است / تابانتر از سپیدهدمی که در رویای من بود/ سپیدهدمی که با مرثیه یاران من، در خون من بخشکید / و در ظلمات حقیقت فرو شد»
آری عزیزم، رویای تو هم تابانتر از سپیدهدمی بود که در رویای من میطلوعید و من جنگی بودم که خوابهایت نمیخواست با اسلحه و باروت من در هم بشورد. من لبخند زدم، دور شدم و لبخند زدم و نگاه به ترسیدن تو کافی بود برای هجرت همیشگی من.
دریایی بودم با عمقی کمتر از ارتفاع سپیدهدم رویاهایمان، دریایی برای پوشاندن حرمان ابدی تو، دریایی برای لبخندت، دریایی برای جرات یک گفتار، وقتی که حسرت غرقه شدن، حرفها را علیل کرده بود.
چه شبهایی را با تو به سر کردم، چه نگاهی به وقت حیرتِ یک حسرت، چه رنجی به وقتِ طلوع یک بوسه و چه شرمی و چه تردیدی به وقت بر لب آوردن کلامی از دوست داشتن.
و صبحها، صبحهای به رویا آلودهی تلخ من، هوای خاکستری رشت را چه بی شرمانه به خورد من میداد تا ندانم آنچه دیدم خواب بود یا آنچه که میبینم.
باید تو را هم به کناری نهم، باید این یک قبضه خاطره را مخفی کنم و در سایهای که اضطراب بوسههایت به من هدیه داده، آرام بگیرم. آرام بگیرم / آرام بگیرم / آرام بگیرم...
ای دوست