آخرین ستاره بودی تو شب دلواپسیهام!
وقتی 22 سالم شده و سرکار ثابت خودم را پیدا کردهام، نمیتوانم جای خودم را تعیین کنم. من در کجای خانهام، در کجای دست آنها که گویی دوستشان دارم، در کجای حسرت و دلخوشی ناشی از برای همه بودن خانه دارم؟
مغزم پر شده از آدمهایی که دوستشان داشتم و اکنون دیگر نیستند، آدمهایی که عشقشان شناسنامهای بود برای دل بیمار من، آدمهایی که آنقدر دوستشان داشتم که به قول نزار قبانی عشق آتش گرفت. و بعد لب نهادم به این غم، به دیدنشان از دور، به دیدنشان وقتی روی مبل بزرگ خانهمان خوابند، به شنیدن صدایشان و دوره کردن عکسهایی که با هم از حیرت یک اتفاق برداشته بودیم.
شب 13 اسفند بود، شاید هم 14 اسفند. کشیدمش کنار و به خاطر اینکه دست از این غم موزون بردارد، گفتم من میدانم دیگر در هیچ جای دیگری، کنار هیچکس دیگری حالم خوب نمیشود. حتی اگر باز هم آن اتفاق بیفتد، باز هم من بمانم و آن شبِ سراسر حیرت.
حالا من فقط مینویسم که کلمات سرم به فکر بدل نشوند و مغزم را سوراخ کنند. همین عزیزم، تو خیلی جدی نگیر!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۷ ساعت 10:0 توسط ناشکیبا
|
ای دوست