بیستِ آبان و بویِ باران با مزه ی کویر
میدانم این واژه های بیمار هیچ گاه دستِ بودنشان بر دلِ دریاییت نخواهد رسید و تو هر آن خوب تر راه بر میداری از جلوی این پا ها و خودت اوج خواهی گرفت به سویِ اوجی که تا ناکجای دور ادامه خواهد داشت! تو و دلت و حرف هایت و بودنت که همگی بزرگند و من در گفتنشان ملول تو و اینهمه دریایی بودنت وقتی معلم شده ای و مشقِ بودن میدهی به بچه هایت! آن هم نه بچه هایی ساده! بچه های خاصِ دریاییت درست مانند خودت که با دلشان می بینند نه مانند من که با چشم هایم هم نمیبینم و غرق شده ام ندانسته در حرفهایی که نمیدانمشان و من و او و هزار تای دیگر و این دردی است که درمانش را باید از تو یاد گرفت و بچه هایت! تو که در کویر دریاییِ دریایی بوی باران میدهی و بوی رطوبتِ خیابان های شمال و میشود خشکی نابِ کویر را و آرامشِ خاصِ شن زار ها را و پاکیِ آسمانِ شبِ کویر را از چشمانت خواند و هوایی که در درونت میلِ به بارانی میکند که در کویر بودنش کم است! تویی که ستونِ بازگشتِ من از برای نوشتن بودی! نوشتنی که خوب هم نبود که آرام کننده نبود مانند نوشته هایت و نوشته های خیلی های دیگر و تو بودی که از روحت می دمیدی در این واژه ها تا باور کنند زنده اند! تویی که اگر بشود و من همین طور بی وقفه بگویم میشود تا فردا و شاید تا بینهایت برایت واژه ردیف کرد و هزار تا استعاره و مجاز که هیچ کدامشان کفافِ حوبی ات را نخواهند داد! تو که برایم مصداق خیلی چیزها بوده ای و همیشه و در میان بی حوصلگی ها حس کرده ام تو را و برایت شعرِ جاودانگی خوانده ام در خودم و همیشه امید بوده از برای آمدنت! تویی که بیست آبان آمده ای و تابِ تا دوشنبه ایستادن نداشتم برای گفتنِ این حرفها! بیست آبانی که میدانم عجیب "دوست" ش داری و همین "دوست" داشتنت آبان را زیبا کرد و پر از مولفه ی دلپذیر برای از یاد بردن و اندکی هر چند کم بی ملال نفس کشیدن!
برای تو که شکفتنت بیستِ آبانِ حوالی خیلی سال پیش بوده است...
_________________________________________________________________________
هفته ی پیش: سه روز باران سه روز راه رفتنِ بی سبب سه روز خیسی سه روز بیخیالِ ناگزیری سه روز مزه ی بوی بارانِ مشیری سه روز مزه ی بوی بارانِ مشیری با صدایِ نابِ شجریان سه روز باز بودنِ پنجره سه روز بویِ بارانِ زنده بر این ریه های خرد رفته و بعد خورشیدکِ آرزویی که گرمایش با بوی باران آمیخت. و امروز باز همه ی پیشامد های بارانِ هفته ی پیش... امروز میشود باز آغازِ سه روزِ دیگر باشد! حالا که می نویسم دارد باران می آید...
آیا چگونه میشود از من ترسید؟
حق با کیست که می بیند
من مثلِ حسِ گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من!
آیا چگونه میشود از من ترسید؟
من / من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشتِ بام های مه آلودِ آسمان چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربتِ شبانه ی قبرستان
موشی به نام مرگ جویده است!
و چهره ای شگفت
با آن خطوط دنباله دارِ سست
که باد طرحِ جاریشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد
و گیسوانِ نرم و درازش
که جنبشِ نهانیِ شب می ربودشان
و بر تمام پهنه های شب می گشودشان
همچون گیاه های ته دریا
در آن سوی دریچه روان بود و داد زد:
باور کنید من زنده نیستم!
من از ورای او تراکم تاریکی را و میوه های نقره ای کاج را هنوز می دیدم / آه ولی او...
او بر تمام اینهمه می لغزید
و قلبِ بینهایتِ او اوج می گرفت
گویی که حسِ سبزِ درختان بود و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت.
حق با شماست من هیچگاه پس از مرگم جرات نکرده ام که در آینه بنگرم!
و آنقدر مردم که دیگر هیچ چیز مرگِ مرا ثابت نمیکند!
آه آیا صدای زنجره ای را که در پناه شب / به سوی ماه می گریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
من فکر میکنم که تمام ستاره ها
به آسمان گم شده ای کوچ کرده اند
و شهر _ شهر چه ساکت بود!
من در سراسرِ طولِ مسیرِ خود جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر که بوی خاکروبه و توتون می دادند
و گشتیانِ خسته ی خواب آلود با هیچ چیز رو به رو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه ی همان شبِ بیهوده است...
خاموش شد و پهنه ی وسیعِ دو چشمش را احساس گریه تلخ و کدر میکرد
آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب انگیزِ زندگی مخفی نموده اید
گاهی به ای حقیقتِ یاس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزی چیزی جز تفاله ی یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب _ این کتیبه ی مخدوش که در خطوطِ اصلیِ آن دست برده اند
به اعتبارِ سنگی خود دیگر احساسِ اعتماد نخواهد کرد.
شاید که اعتیاد به بودن و مصرفِ مدامِ مسکن ها
امیالِ پاک و ساده ی انسانی را به ورطه ی زوال کشانده است
شاید که روح را به انزوای یک جزیره ی نامسکون تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه بر نیزه های چوبی خود تکیه کرده اند آن بادپا سوارانند؟
و این خمیدگانِ لاغرِ افیونی آن عارفانِ پاکِ بلند اندیش؟
پس راست است! راست که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دخترانِ عاشق با سوزنِ درازِ بردری_ دوزی چشمانِ زود باورِ خود را دریده اند؟
اکنون طنینِ جیغِ کلاغان در عمقِ خواب های سحرگاهی احساس میشود
آینه ها به هوش می آیند و شکل های منفرد و تنها
خود را به اولین کشاله ی بیداری و به هجومِ مخفی کابوس های شوم تسلیم میکنند
افسوس
من با تمام خاطره هایم
از خون_ که جز حماسه ی خونین نمی سرود _
و از غرور _ غروری که خود را هیچگاه خود را چنین حقیر نمی زیست _
در انتهای فرصتِ خود ایستاده ام
و گوش میکنم: نه صدایی
و خیره میشوم: نه ز یک برگ جنبشی
و نامِ من که نفسِ آنهمه پاکی بود دیگر غبارِ مقبره ها را بر هم نمی زند.
لرزید و بر دو سوی خویش فرو ریخت
و دست های ملتمسش از شکاف ها مانند آه های طویلی به سوی من پیش آمدند
سرد است و باد ها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره ی فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده است که این دریچه باز شود / باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش زاری کنان نماز گزارد؟
شاید پرنده بود که نالید
یا باد در میانِ درختان
یا من که در برابر بن بستِ قلبِ خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد بالا می آمدم
و از میانِ پنجره می دیدم
که آن دو دست / آن دو سرزنشِ تلخ و همچنان دراز به سوی دو دستِ من
در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل میروند
و یک صدا که در افقِ سرد فریاد زد: (( خداحافظ ))
________________________________________________________________________
من از میانه ی ترس آمده ام! من از این همه بیخیالی میترسم و از این متغیرهایی که خود نفهمیده ام شان هراسانم! این احتمالات و پیشامد ها عجیب شده اند و هنوز حس میکنم که احتمالِ من دروغ میگوید و هیچ پیشامدی رنگِ بودن نگرفته است! من از همه ی احتمالات و پیشامد ها و تغییراتِ نا مفهموم میترسم! مفهوم ترس دارد و حقیقتی که گم شده است ترس دارد!
فروغ و یادگاریِ مسعود فروتن امشب حوالی ساعتِ 9 بود...
بارانی بی باریدن و بهاری دلنشین...
پشتِ چراغ قرمز که در آن پیکانِ قدیمی زرد نشسته ام بعد از ایستادنِ ما یک 206 نقره ای می ایستد! ماشینی که شیشه اش پایین است و نوایی از ظبطش می آید که بیخیالم می کند در آن سپیده دمِ پرِ نگرانی! کنارمان می ایستد و صدای بنان از ظبطش طنین میدهد: ( تا بهار دل نشین آمده سویِ چمن ای بهارِ آرزو بر سرم سایه فکن ) گوشم را به نزدیکی های پنجره ی بازِ ماشین میرسانم و سرم را به شیشه ی هوای ابری شده ی اینجا بعد از مدت ها می چسبانم! نمیدانی چقدر آرام میشوم دلم میخواهد چراغ قرمز قرمز بماند و باز بنان بخواند با آن مخملین صدای همیشه مانای آرامش! 206 دور میشود / بنان دور میشود و باز صدای بوق و حرف های پرِ خشم در گوشم میپیچد! نزدیکی های رسیدن پیاده میشوم و درحالی که تند تند گام هایم را در خود حل میکنم به آسمان ابری می اندیشم و به دعا هایی که در دل دارم و رویِ گفتنشان نیست! کاغذ های سفید و خودکار هایم در دستم است و سرعتم کمی کم میشود که سه قظره باران رویِ پیکر سفید پوشِ آن روزم میچکد و بی اراده میگویم: ((ببار بارانکم ببار)) و یادِ تکرار های این جمله ام می افتم و میدانم اگر ادامه دهم این تکرار ها را همه ی این نمایش ها درام گونه بر چشمانم و ذهنم تاب میخورند و میخ میشوند! باز نشانک هایی از باران می آید و دلگرمم میکند: از بادِ سردِ بویِ باران آورده گرفته که با دلم پنهانی سرما را قسمت میکند تا ژاکتِ طوسیی که ناخودآگاه پوشیدم! میرسم به ساختمانِ آموزشگاه و میروم تویِ رهرو هایِ گنگش که رد صدای معلم عربی پیداست در بی صدایی دل انگیزِ نبودنِ همگان و من میگیرمش و میروم پی اش. میرسم و بعد از گفتگوگویی چند ثانیه ای بر روی صندلی گوشه ی کلاس نزدیکِ پنجره مینشینم و پنهانی بازش میکنم! تخته پر شده از قواعد و ترجمه هایی که من یکی نمیفهممشان و میبینم چقدر جا مانده ام! دارم مینویسم اما حواسم میان لولا های پنجره ی باز گیر کرده و گوشهایم اینبارِ ردِ باد را میگیرد و تمنایی که از صدای بارشِ باران از دستِ دورِ آسمان دارم! میرسم به پایان یک صفحه و مینویسم: تست هایِ کنکورِ مبحثِ اسم! که ناگهان آفتاب میزند در کلاس...
27 مهر 92
_______________
گاهی کمی میانِ این واژه ها تخیلِ گم...
امشب هفتِ آبانِ نود و دو و هفتصد و هفتادو هفتمین برنامه ی رادیو هفت از شبکه ی هفت!
.
.
.
خیلی مختصر: اینجا امروز در میانه ی خوابِ من روی سر این شهر باران بارید و من باریدنش را ندیدم و نشنیدم و وقتِ بیدار شدن ’ از پنجره ام فقط خیسی کوچه و بویِ بارانِ رفته مانده بود و بودن هایی که از باران میگریختند و در به در دعای رفتنش را میخواندند! بعد از پنج ماه باریدنت چه خوب بود! چه خوب...
10 آبان 92
کوچه باغ...

دیروز ( میان حضورِ خسته ی اشیا )(1) و زیر هوایی که میلِ به باران میکرد اما چیزی جز ابرهای گذرانِ سیاه نبود کوچه به کوچه راه افتاده بودم دنبالِ خاطراتِ کودکی هایی که بیم دارم اینجا میان همین کوچه ها جا گذاشته باشمش. از خیابان که به نبشِ کوچه رسیدم فقط نگاه کردم! بی هیچ حرفی و حرکتِ اظافه ای! درختِ انتهای کوچه هنوز سبز بود و در جدالِ با پاییز نمیخواست بیخیالِ سبز بودن هایش شود! به درون کوچه که رفتم همه ی فریاد هایم تویِ گوشم بود و زخم هایی که از افتادن روی دوچرخه دستگیرم میشد مدام تکرار میشدند در ذهنی که فکر میکردم همه شان را فراموش کرده! آن کومه ی ماسه ای که رویِ آن میرفتیم و درون باغ را دزدکی میدیدیم دیگر آن جا نبود و حالا میشد بی ماسه روی جدول بروم و روی پنجه هایم بایستم و خانه باغ را ببینم بی آنکه نیازی به ماسه داشته باشم! از قد کشیدن و بزرگ شدنم میترسیدم و حسرت میخوردم که چرا ماسه نیست تا از روی آن خانه باغ را ببینم و از مردی که درون آن زندگی میکرد بترسم! چقدر دلم میخواست بدانم مردی که وحشتِ غروب های پایییزی و بهاریِ کودکی ام بود چه بر سرش آمده! اما خانه خالی شده بود و جز صدای چند کلاغ و چند گنجشک بر روی کاج های حیاط که در تضاد بودند با هم چیزی رهی نمیافت به سوی این گوشهایِ ( بارور شده از دانشِ سکوت )(2) هیچ کدام از همسایه های کودکی دیگر در آنجا نفس نمیکشیدند و همه همنشینِ هوایِ خفه ی ساختمان های بلند شده بودند انگار و کوچه خالی بود و جز صدای کارِ کارگرانی از درونِ خانه ای چیزی در گوشِ کوچه نمیپیچید! داشتند خانه را نو میکردند به خیالشان اما آن خانه های کودکی با باغچه ای که زنده بود و نفس میکشید و سبز میماند همیشه کجا و این تغییر های پوچ کجا؟ حیاطِ خانه مان که یادم می آید بر بیهودگی این زیستنِ پر از رنج و نفهمیدن بغض میزند همه ی جانم را اما توانِ ریزشی نیست! کوچه باغی که ردش در من عجیب پیداست شاید همین کوچه باغِ سبزِ خانه ی دوست همین باشد و این حسِ مرده بود که مدام این ترکیبِ وصفیِ عجیب را بر ذهنم می تاباند تا آخر در تنگنایِ نوشتن از کوچه باغی گذاشت مرا که عمیق گمش کرده بودم در خودم و هیچ گاه ندانسته و نفهمیده ام چگونه گم شد کوچه باغ و رفتن آمد و خاطره ها و کودکی هایم میانِ چرخ هایِ جلادِ زمان له شد و من گذاشتمش پای عادت به همیشه ها! این سرِ کوچه دیگر از همهمه ی پسرانِ بزرگ در گل کوچک بازی کردن هایشان و فریاد های امید دهنده ی بچه های کوچک مانند منو خیلی های دیگر اثری نبود! نه هم بازی های کودکی ام بودند و نه آن ژیانِ قدیمیِ زنِ همسایه! خدا میداند آن بچه هایی که روزی عجیب کاسه و کوزه یکی بودیم الآن کجای این شهرِ عجیب یا هر شهرِ دیگری دارند نفس میکشند و نمیفهمدند و هیچ هم یادشان نمی آید این گذر ها را و پیوست هایی که بر عمرمان خوردند از کودکی هایی که جا گذاشتیمشان! کوچه ی پشتی را گشتم بعد از نگاهی پر از خاطره ی عمیق به نمایش های کودکی ام بر درِ خانه ای که زنگ زده بود! خانه ی ما خانه ای که پر از ماجرا ها بود برای من خانه ای که دیگر صدا های پر از امید کودکی های من هیچ گاه میانِ باغچه ی اکنون خشکش و درختِ کاجِ همیشه مانایش و حیاطِ خلوتِ پشتی اش که هم صدای من بود در ظهر هایی که با عطرِ خوابِ همه در می آمیخت نمیپیچد! نگاهم را از تکرار آنهمه خاطره ی این بار روشن بر میگیرم و میروم کوچه ی پشتی و سراغِ مغازه ی پیرمردِ مهربانِ کودکی های من! او که هر بار میرفتم میدانست چه باید آماده کند ( ویفرِ رنگارنگ و کیکِ پم پم ). میروم درون مغازه و دنبالِ صدای گرمِ مهربانش بعد از حدود ده دوازده سال! هزار بار دیالوگم را تکرار میکنم و باز یادم میرود! و میدانم هیچگاه بازیگرِ خوبی نیستم و نمیشوم! بیخیالِ دیالوگ میشوم و میروم سراغِ نشانه هایش! به بهانه ی خریدِ جنس میمانم اندکی و بعد بی آنکه حرفی بزنم حساب میکنم و باقی پولم را از دستِ پسرِ جوان میگیرم و بیرون می آیم! چند قدم نرفته ام که باز میگردم و بدون هیچ تمرینی ناخوداگاه میگویم: آقا شما اینجا رو از کسی خریدید؟ و میگوید نه با سردی عمیقِ صدایش! و میگویم دنبالِ پیرمردی آمده ام که پیش از شما صاحبِ این مغازه بوده آن زمانی که ما هنوز در این خانه ی همیشه در یاد آرام گرفته بودیم! نگاهش را به دیوار میکند و میگوید: پدرم بودند فوت شدند...
رویِ سرم دنیا خراب میشود اما میگویم خدا رحتمش کند که گفتنش کارِ من نبود! می آیم و باز تهِ پایینی کوچه را میگیرم به سوی انتهایش و حریصانه نفس میدهم به این ریه های خرد رفته و با چند بار سرکوب این نفس ها را آراسته میکنم به آرام آمدن و میچبانم این هوایِ ناب را در جیبِ کیفِ قهوه ایِ بایگانی مانندم! سوارِ ماشین میشوم و کرایه ام را آماده میکنم که یادم نرود و از شیشه اینهمه گذر را نگاه میکنم و این آسمانِ ایری را که به هوایِ ارمغانش بعد از عربیِ گنگ امیدوارانه همه چیزِ این کوچه ها را زیر و رو کردم برای بارانی و سبزِ شدنِ باغچه ی خشکِ خانه ی قدیمیِ پیرِ متروکمان که دیگر خانه ی ما نبود! میرسم به خانه اما میدانم من هنوز نرسیده ام هنوز میانِ کوچه باغِ دوارم و خیالِ مرگِ پیرِمرد و همه ی خاطره ها و خانه مان نمیگذارد شیمی بخوانم! میکشاندم به کوچه ی خانه ی اکنونمان که هیچ گاه لذتی ندارد راه رفتنِ رویِ شن هایش که از دل به یکدیگر چسبیده اند! در این کوچه دارد باد می آید! بادی که میل میکند به سمتِ ویرانی! زیرِ موسیقیِ متنی از زوزه ی باد که صدای باران را خفه میکند شعر در کوچه باد می آیدِ فروغ را آرام زیرِ لب میخوانم! و حالا بیش از هر زمانِ دیگری فروغ را از دل میفهمم یاد میکنم کوچه باغ را! و دست هایم که سبز نشدند را میگذارم جلوی باد برای ویران شدن!
در کوچه با می آید این ابتدای ویرانیست...(3)
___
(1): سهرابِ همیشه سبز
(2) و (3): فروغِ خوبِِ مانای همیشه ها
آن خانه ای دیگر
من و او ‚ در آشپز خانه ی تاریکی که از دیگر نقاطِ آن خانه ی غریبِ نو روشن تر بود! من و او با فاصله ای که در سن حدود چنجاه و خرده ای میشد! فنجان های پهنِ کوچک جانشین استکان های باریکِ شیشه ای شده اند و مادر بزرگ دو پایش را روی زمین دراز کرده و مدام از درد میگوید و چای میخورد! فنجانی از آب چکان بر میدارم و چای میریزم و مینشینم و گوش میدهم به زمزمه های آرامِ زیرِ لبش و گاهی ناچار میشوم صدای نفس هایم را هم کم تر کنم برای شنیدنِ حرفهای دلتنگ گونه اش انگار! ساعت حدود یک و نیمِ بعد از ظهر است و همه یا خوابیده اند یا از خانه بیرون زده اند برای آماده شدن برای یک شادیِ ‚ که نمیدانم میشود از ته دل به آن دلخوش بود یا نه! در سکوتِ بکرِ خانه و میانِ بی صدایی من اشک در چشمانش میزند و به راهِ آمدن خیس میکند زمینه ی سفیدِ آن مردمک های خسته را ‚ نزدیکِ چهار ساعتِ دیگر آخرینِ دخترِ پیر زن میرود خانه ی بخت و انگار برای همیشه دور میشود از او و از دلتنگی هایش!
با صدایی پر از تارچه های بغض حالا کمی بلند تر مدام تکرار میکند: ( آی الهه! کجایی الهه کجا؟! ) صدایش از مرزِ شنیدنِ من تجاوز نمیکند اما میشود شنید ضجه هایی میانشان را! هوای خانه طوریست که خیال میکنم ابری هست و شاید بارانی در راه! اما یادم می آید و با خودم میگویم: اینجا که این موقع سال باران نمی آید ‚ ابری نیست ‚ و هوایی که بکوباندت به کفِ خیابان ها ‚ کمی خم میشوم و حیاط را نگاه میکنم و میبینم دیوار های خانه ی همسایه از سقفِ خانه ی نویِ مادر بزرگ هم بیش رفته اند و دلیلِ این ایرِ خیالی و این بارانِ خیالی تر چیزی جز بلندایِ دیواری نیست که ستمش عجیب آشناست!
زیرِ لب حرف میزند و گریه میکند آرام و مرا کنارش انگار نمیفهمد ‚ نیمه ی چای ته استکانم سرد میشود میروم دوباره چای بریزم که باز دوری دختر بر دل مادر سنگینی میکند و گریه عمیق تر میشود! مینشینم کنارش میگویم: آخر مادرِ من سرنوشتِ همه است تو یکی که نیستی همه ی پدر و مادر ها آخرش تنها میشوند تو هم یکی مانند اینهمه! میگوید: دردت به جانم ‚ الهه فرق داشت ‚ خوب بود برای من هر چه بود دلتنگی هایم را میشنید و تنهایی های شبهایِ تاریک و وحشت ناکمان با هم قسمت میشد حالا باید تنهایی چشم بدوزم به در و دیوارِ این خانه ی نو و شبها بترسم! الهه فرق داشت الهه همیشه بود برای من ‚ مهرِ پدر ندید که بی پدر شد و خودم با همین شانه های نحیف بزرگش کردم ‚ دختر هایم همه پدر دیدند و مهرش اما الهه نه ‚ دست و بالم تنگ بود برایش چند تیکه اثاث بخرم زورم به بیشتر از چند تکه نرسید. میگویم:همین که چند تکه بوده بسه مگه میخواد چیکار خودشونم که خونه گیرشون بیاد چند تکه دیگه میخرن کامل میشه!
چند دقیقه نه من حرف میزنم و نه او و در این مدت با خودم فکر میکنم این حرفها از کجایِ درون من آمدند برای آرام کردنِ پیرِزن؟ و فکر میکنم به حرفهایی که این چند وقته شنیدم ‚ حرفهایی که بیشتر از آنچه که خودم میدانم برایم ارزشمند بودند و به فکر وا داشتنم ‚ فکر میکنم و میبینم چقدر راست میگویند همه شان! چقدر "دوست" دارم هر آن بخوانم آن حرف ها را و ناخوداگاه لبخند بزنم! مادر بزرگ باز به حرف می آید و باز الهه گفتن هایش و میگوید: دردت به جانم دلم گرفته دل و دماغ رفتن به عروسی رو ندارم طاقتِ رفتنشو ندارم حوصله ی لباس نو پوشیدن ندارم! میگویم: تو رو خدا ول کن این حرفا رو ‚ بذار یه روز خوش باشیم بذار خودمونو بزنیم به نفهمیدن همون جوری که عمریه یادمون دادن چه جوری خوب انجامش بدیم ‚ عروسی آخرین دخترته ‚ آخرین تکه از خودت ‚ همونی که ده ساله از همه چی و همه کس و از همه رفتنا و خوش گذرونی هاش زد تا کنار تو باشه و یه وقت تنها نباشی یا احساس تنهایی نکنی ‚ ول کن این حرفا رو ببین منم لباس خریدم ‚ بیخیال شدم دستِ کم امروزو ‚ دارم از همیشه بیشتر به خودم میرسم برای عروسیِ خاله ی کوچیکم!
و این جا بود که حرفم برای خودم هم عجیب شد ‚ عجیب تر از همیشه! باز ادامه دادم: برو نمازتو بخون و با خدا حرف بزن ‚ باهاش گپ بزن و گرم بگیر ‚ دلتنگیتو بگو به گوشای شنواش. مادربزرگ به زور بلند میشود و میرود گوشه ای از خانه می نشیند و با همان نشستن نمازش را میخواند از جفای پاهایی که درد میکنند. نگاه که میکنم زیر لب حرف زدن هایش را ‚ با خودم میگویم راستی چند وقت است که با خدا حرف نزده ام ‚ چقدر دور شده ام نداسته ‚ او که حرف میزند زیرِ لب انگار آرام میشوم. یک ساعت بعد از نماز در همهمه ی بودن های پر شمار خانه میپرسم: باهاش حرف زدی؟ بهتری؟ میگوید: آره قربانت بروم آرام شدم ‚ آرام! و آرام شده بودم من هم ‚ باورت میشود؟
_
همراه با آهنگِ بیکلامی که در همه ی لحظه های این نوشتنِ بیهوده با من بود / هنوز دارم گوشش میدم...
حرف میزنی...
چند جمله ی کوچک سکوت و بعد میگویی:
_همه ی ما بیچاره ایم این شهر پر از گرسنه است که حسرت یک غذای گرم تا همیشه های دور بر دلشان می ماند! و دوباره ادامه میدهی: هر چه داشتیم برای خودمان نشد خودمان برای خودمان غریبه ایم! نمیشناسیم همدیگر را!
میگویی دلت میسوزد...
اما میترسم از حرفهایت! میترسم که باز حرف های تو هم مانند حرف های این همه بودن های این حوالی رنگ عوض کنند و چیزِ دیگری شوند! میترسم با تو حرفِ دل بزنم! حرفِ دلی از زخمی کهنه که بر پیکر همه مان ماند و ما هیچ نفهمیدیم!
دل که ببندم به این حرف های خوشایندِ لحظه ای آرام کننده ات فردا انگار مانندِ دیروز و پارسال و چندین روز پیش و چندین سال پیش توی سرم میخورند!
میدانی؟ باور کن از حرفهایت میترسم...
با من اینها را نگو! برای من تکرارشان نکن! مرا چه به این حرفها...
مرده را در گورِ نفهمیدن چه به این روشنی ها؟ میترسم از انعکاسِ سراب گونه ی روشنی ات!
این واج های آزار دهنده دیگر نوش دارو نمیشوند...
_____
پر از مجاز که فهمیده هم نشدند...
من از زمانی که قلبِ خود را گم کرده است میترسم...(فروغ)
ای دوست