هفتِ صبح میان هجومِ صدا های نامفهومِ گنگ چشم باز میکنم. زودتر از ساعتی که کوک کرده بودم! سعی میکنم بخوابم باز اما مگر میشد؟ خانه کم کم خالی میشود از هر صدا و هر همهمه و هر بودنی که خدا میداند چقدرشان بیهوده است و چقدرشان هیچ گونه فلسفه ای را نفهمیده اند مانند همیشه ها. بلند میشوم و چرخی میزنم و نگاه میکنم این کوچه ای را که دلِ خوشی هم ندارم از آن! اما میدانی چیزی مزه ی خزان میدهد میان جدول های رنگ پریده و پل های شکسته ی خانه ی روبه رویی و رنوی سفیدِ مردِ همسایه که همیشه خراب است. نگاه دارد ناگاهی میشود که تمنای خواب دارد!نمیتوانم بخوابم! هشت باید راه بی افتم و تا چایی دم شود و لباسی بپوشم از هشت هم رد میشود شاید. میروم در اتاق و از سرمایی این بار "دوست" داشتنی پتو را میکشم روی سرم  و خیال دارم پنج دقیقه در همین حال بمانم. نمیدانم چه میشود نمیدانم کدام خواب کجای کدام بی خوابی حرصش گرفته بود از بیداری من و فهمیدنِ پر از ابهامِ من که دست بست مرا بسوی خوابهای ناکجا! خوابم میبرد و این بار آن ساعتی که کوک کرده بودم زنگ میزند و حالا نوبت بیداری ام به دستان سردِ اوست! ساعت را که نگاه میکنم هشت است و کلاسِ پر ناپیدایی من هشت و نیم شروع میشود و باید راه افتاد ناگزیر بی آنکه چایی خورده باشم. چند بار راهم را عوض میکنم تا زود تر برسم و خدا میداند چند عرضِ خیابان را دویدم و هیچ نفهمیدم چگونه میگذرم.

پشتِ چراغ قرمز که در آن پیکانِ قدیمی زرد نشسته ام بعد از ایستادنِ ما یک 206 نقره ای می ایستد! ماشینی که شیشه اش پایین است و نوایی از ظبطش می آید که بیخیالم می کند در آن سپیده دمِ پرِ نگرانی! کنارمان می ایستد و صدای بنان از ظبطش طنین میدهد: ( تا بهار دل نشین آمده سویِ چمن   ای بهارِ آرزو بر سرم سایه فکن ) گوشم را به نزدیکی های پنجره ی بازِ ماشین میرسانم و سرم را به شیشه ی هوای ابری شده ی اینجا بعد از مدت ها می چسبانم! نمیدانی چقدر آرام میشوم دلم میخواهد چراغ قرمز قرمز بماند و باز بنان بخواند با آن مخملین صدای همیشه مانای آرامش! 206 دور میشود / بنان دور میشود و باز صدای بوق و حرف های پرِ خشم در گوشم میپیچد! نزدیکی های رسیدن پیاده میشوم و درحالی که تند تند گام هایم را در خود حل میکنم به آسمان ابری می اندیشم و به دعا هایی که در دل دارم و رویِ گفتنشان نیست! کاغذ های سفید و خودکار هایم در دستم است و سرعتم کمی کم میشود که سه قظره باران رویِ پیکر سفید پوشِ آن روزم میچکد و بی اراده میگویم: ((ببار بارانکم ببار)) و یادِ تکرار های این جمله ام می افتم و میدانم اگر ادامه دهم این تکرار ها را همه ی این نمایش ها درام گونه بر چشمانم و ذهنم تاب میخورند و میخ میشوند! باز نشانک هایی از باران می آید و دلگرمم میکند: از بادِ سردِ بویِ باران آورده گرفته که با دلم پنهانی سرما را قسمت میکند تا ژاکتِ طوسیی که ناخودآگاه پوشیدم! میرسم به ساختمانِ آموزشگاه و میروم تویِ رهرو هایِ گنگش که رد صدای معلم عربی پیداست در بی صدایی دل انگیزِ نبودنِ همگان و من میگیرمش و میروم پی اش. میرسم و بعد از گفتگوگویی چند ثانیه ای بر روی صندلی گوشه ی کلاس نزدیکِ پنجره مینشینم و پنهانی بازش میکنم! تخته پر شده از قواعد و ترجمه هایی که من یکی نمیفهممشان و میبینم چقدر جا مانده ام! دارم مینویسم اما حواسم میان لولا های پنجره ی باز گیر کرده و گوشهایم اینبارِ ردِ باد را میگیرد و تمنایی که از صدای بارشِ باران از دستِ دورِ آسمان دارم! میرسم به پایان یک صفحه و مینویسم: تست هایِ کنکورِ مبحثِ اسم! که ناگهان آفتاب میزند در کلاس...

                              

                                                                                                                27 مهر 92

 _______________

گاهی کمی میانِ این واژه ها تخیلِ گم... 

امشب هفتِ آبانِ نود و دو و هفتصد و هفتادو هفتمین برنامه ی رادیو هفت از شبکه ی هفت!

.

.

.

خیلی مختصر: اینجا امروز در میانه ی خوابِ من روی سر این شهر باران بارید و من باریدنش را ندیدم و نشنیدم و وقتِ بیدار شدن  از پنجره ام فقط خیسی کوچه و بویِ بارانِ رفته مانده بود و بودن هایی که از باران میگریختند و در به در دعای رفتنش را میخواندند! بعد از پنج ماه باریدنت چه خوب بود! چه خوب...

                                                                                                     10 آبان 92