بارانی بی باریدن و بهاری دلنشین...
پشتِ چراغ قرمز که در آن پیکانِ قدیمی زرد نشسته ام بعد از ایستادنِ ما یک 206 نقره ای می ایستد! ماشینی که شیشه اش پایین است و نوایی از ظبطش می آید که بیخیالم می کند در آن سپیده دمِ پرِ نگرانی! کنارمان می ایستد و صدای بنان از ظبطش طنین میدهد: ( تا بهار دل نشین آمده سویِ چمن ای بهارِ آرزو بر سرم سایه فکن ) گوشم را به نزدیکی های پنجره ی بازِ ماشین میرسانم و سرم را به شیشه ی هوای ابری شده ی اینجا بعد از مدت ها می چسبانم! نمیدانی چقدر آرام میشوم دلم میخواهد چراغ قرمز قرمز بماند و باز بنان بخواند با آن مخملین صدای همیشه مانای آرامش! 206 دور میشود / بنان دور میشود و باز صدای بوق و حرف های پرِ خشم در گوشم میپیچد! نزدیکی های رسیدن پیاده میشوم و درحالی که تند تند گام هایم را در خود حل میکنم به آسمان ابری می اندیشم و به دعا هایی که در دل دارم و رویِ گفتنشان نیست! کاغذ های سفید و خودکار هایم در دستم است و سرعتم کمی کم میشود که سه قظره باران رویِ پیکر سفید پوشِ آن روزم میچکد و بی اراده میگویم: ((ببار بارانکم ببار)) و یادِ تکرار های این جمله ام می افتم و میدانم اگر ادامه دهم این تکرار ها را همه ی این نمایش ها درام گونه بر چشمانم و ذهنم تاب میخورند و میخ میشوند! باز نشانک هایی از باران می آید و دلگرمم میکند: از بادِ سردِ بویِ باران آورده گرفته که با دلم پنهانی سرما را قسمت میکند تا ژاکتِ طوسیی که ناخودآگاه پوشیدم! میرسم به ساختمانِ آموزشگاه و میروم تویِ رهرو هایِ گنگش که رد صدای معلم عربی پیداست در بی صدایی دل انگیزِ نبودنِ همگان و من میگیرمش و میروم پی اش. میرسم و بعد از گفتگوگویی چند ثانیه ای بر روی صندلی گوشه ی کلاس نزدیکِ پنجره مینشینم و پنهانی بازش میکنم! تخته پر شده از قواعد و ترجمه هایی که من یکی نمیفهممشان و میبینم چقدر جا مانده ام! دارم مینویسم اما حواسم میان لولا های پنجره ی باز گیر کرده و گوشهایم اینبارِ ردِ باد را میگیرد و تمنایی که از صدای بارشِ باران از دستِ دورِ آسمان دارم! میرسم به پایان یک صفحه و مینویسم: تست هایِ کنکورِ مبحثِ اسم! که ناگهان آفتاب میزند در کلاس...
27 مهر 92
_______________
گاهی کمی میانِ این واژه ها تخیلِ گم...
امشب هفتِ آبانِ نود و دو و هفتصد و هفتادو هفتمین برنامه ی رادیو هفت از شبکه ی هفت!
.
.
.
خیلی مختصر: اینجا امروز در میانه ی خوابِ من روی سر این شهر باران بارید و من باریدنش را ندیدم و نشنیدم و وقتِ بیدار شدن ’ از پنجره ام فقط خیسی کوچه و بویِ بارانِ رفته مانده بود و بودن هایی که از باران میگریختند و در به در دعای رفتنش را میخواندند! بعد از پنج ماه باریدنت چه خوب بود! چه خوب...
10 آبان 92
ای دوست