نمیدانم اما حس میکنم سالها بعد دلم برای این روزها و خودم که در این روزها اینگونه زندگی میکنم و این بی حوصله گی ها و خستگی ها تنگ میشود! شاید سالها بعد برای این سال های گاه شوم و گاه خوب حسرت بخورم شاید یادم که بیاید این تسلیم را و خودی که انگار نمیخواهم دست از این تسلیمِ در کمین بردارم به حالِ این روزهای خودم فقط سکوت کنم و بنگرم این همه رفته را که دیگر دستم به هیچ کجایِ بودنشان نمیرسد! یا از خودم دلگیر باشم برای نجنگیدنی که تابِ ایستادن ندارم در برابرش! همین جنگی که میانِ من و این تسلیم است همین نبردی که همیشه در آن گم بوده ام عجیب! شاید بعد ها در دامنه ی شهری غریب اما آشنا برای من دلم برای خیابان های این شهر تنگ شد! حالی که میدانم روزی خواهم گذشت از خودم از اینجا و از همه ی پیشامد ها و رخداد هایی که همیشه برایم بوده اند در این سال های ابهام انگیز و میدانم روزی همه ی بودنم را جمع میکنم و از این بودن میگذرم! شاید این ها خیالاتی اغراق گونه و کمی دور از ذهن باشند اما باور کن من امید دارم به آمدنِ وقتی که این بودن تمام شود! وقتی که من از همه چیز بگذرم! از منِ اکنونم از این پلیدی ها از این تسلیم از این همه بودنِ پوچِ خودم و یکهمه ی دیگر و بروم و در آستانه ی شهری یا جایی یا جاهایی که دوستشان دارم بنشینم و به قولِ خیلی ها که این عبارت را به خوردم دادند یک ناشکیبای نو بسازم! یا شاید دلِ این راه که شش سال است همدمِ رفت و آمدِ من شده و دیگر همه ی اتمسفرش مرا میشناسند برای باز گذشتنم از این خیابانِ شلوغ تنگ شود! همین خیابانی که پا به پای اظافه شدنِ کرایه ی تاکسی هایش و تغییر های پیاده رو هایش بوده ام و حالا او جزئی از من و از خاطراتِ این شش ساله ام شده! شاید دلم برای اینجا و برای این نوشتن های بی معنی ام تنگ شود یا برای امروزی عجیب دلتنگ شوم که فردا امتحانِ ریاضی دارم و رهایش کرده ام! راستی میشود سالها بعد دلم بخواهد باز امتحانِ ریاضی داشته باشم؟ یا دلم برای دبیرِ مانایش در ذهنم ذره ای شود که سرمان داد بزند: گوش کو! شاید هفتِ  تیرِ نود و چهار باز دلم بخواهد برگردم به سه ساله ی کنکور و باز هم همه ی درس هایی را که خوانده ام باز بخوانم و سرِ کلاس زیست و ادبیات حالم خوب شود! بخواهم باز بروم کتاب بخرم با پولی که از جیبِ خودم نیست! شاید تابستانِ 94 دلم برای خودم تنگ شود یا بهارِ 95 از دلتنگی هذیان بگویم یا 96 و 97 و 98 و n تا سالِ دیگر دلم برای همین سرگردانیِ دورانِ دبیرستانم تنگ شود و بکشاندم به این شهر و در مدرسه ی اکنونم! شاید رفتم شاید گم شدم و شاید دیگر رفتنم بازگشتی نداشت که عکسم را در روزنامه چاپ کنند و وردِ زبانِ همه شوم! چه میدانم شاید دیوانه شدم و سال ها مدام ولیعصر را نفس کشیدم شاید جامِ جام کنارِ رادیو هفت! نمیدانم اما در دلم چیزی خبر از دوری میدهد که میخواندم! راستی میشود دلم برای بچه های همین دبیرستانِ اکنون و "دوست" هایی تنگ شود که شاید آن زمان دیگر نشناسیم یکدیگر را! بعد ها که میبینمشان شاید یکی یکی به آرزو هایشان رسیده باشند و من نه! شاید به رشته ی "دوست" داشتنی شان رسیده باشند و مانند خیالِ الآنشان یکی مهندسِ آی تی شده باشد در شریف یا یکی مهندسِ عمران باز در شریف یا آن یکی مهندسِ برق در رازی یا تهران! و از جبر و هندسه و انتگرال و گسسته بگذرند و از کنکور و از سختی رشته هاشان! شاید هم آن دو نفری که رفتند از میانِ ما هر دویشان پزشکی قبول شدند و رفتند برای خواندنِ رشته ای که باز دیوانه وار "دوست" ش داشتند! من بر دامنه ی خیابانی غریب در شهری غریب تر پرسه های موازی بزنم و شبها در بی صداییِ محضِ خانه ام چای دم کنم برای خودمو رادیو هفت ببینم( البته اگر تا آن زمان بماند) و از خودم دور شوم برای یافتنِ یک من دیگر یک ناشکیبایی که دیگر ناشکیبا نباشد و مو هایم بلند شود و آشفته و حواسم به اطرافم نباشد! و زندگی در همین چند واژه خلاصه شود: پرسه چای رادیو هفت...