آن خانه ای دیگر
من و او ‚ در آشپز خانه ی تاریکی که از دیگر نقاطِ آن خانه ی غریبِ نو روشن تر بود! من و او با فاصله ای که در سن حدود چنجاه و خرده ای میشد! فنجان های پهنِ کوچک جانشین استکان های باریکِ شیشه ای شده اند و مادر بزرگ دو پایش را روی زمین دراز کرده و مدام از درد میگوید و چای میخورد! فنجانی از آب چکان بر میدارم و چای میریزم و مینشینم و گوش میدهم به زمزمه های آرامِ زیرِ لبش و گاهی ناچار میشوم صدای نفس هایم را هم کم تر کنم برای شنیدنِ حرفهای دلتنگ گونه اش انگار! ساعت حدود یک و نیمِ بعد از ظهر است و همه یا خوابیده اند یا از خانه بیرون زده اند برای آماده شدن برای یک شادیِ ‚ که نمیدانم میشود از ته دل به آن دلخوش بود یا نه! در سکوتِ بکرِ خانه و میانِ بی صدایی من اشک در چشمانش میزند و به راهِ آمدن خیس میکند زمینه ی سفیدِ آن مردمک های خسته را ‚ نزدیکِ چهار ساعتِ دیگر آخرینِ دخترِ پیر زن میرود خانه ی بخت و انگار برای همیشه دور میشود از او و از دلتنگی هایش!
با صدایی پر از تارچه های بغض حالا کمی بلند تر مدام تکرار میکند: ( آی الهه! کجایی الهه کجا؟! ) صدایش از مرزِ شنیدنِ من تجاوز نمیکند اما میشود شنید ضجه هایی میانشان را! هوای خانه طوریست که خیال میکنم ابری هست و شاید بارانی در راه! اما یادم می آید و با خودم میگویم: اینجا که این موقع سال باران نمی آید ‚ ابری نیست ‚ و هوایی که بکوباندت به کفِ خیابان ها ‚ کمی خم میشوم و حیاط را نگاه میکنم و میبینم دیوار های خانه ی همسایه از سقفِ خانه ی نویِ مادر بزرگ هم بیش رفته اند و دلیلِ این ایرِ خیالی و این بارانِ خیالی تر چیزی جز بلندایِ دیواری نیست که ستمش عجیب آشناست!
زیرِ لب حرف میزند و گریه میکند آرام و مرا کنارش انگار نمیفهمد ‚ نیمه ی چای ته استکانم سرد میشود میروم دوباره چای بریزم که باز دوری دختر بر دل مادر سنگینی میکند و گریه عمیق تر میشود! مینشینم کنارش میگویم: آخر مادرِ من سرنوشتِ همه است تو یکی که نیستی همه ی پدر و مادر ها آخرش تنها میشوند تو هم یکی مانند اینهمه! میگوید: دردت به جانم ‚ الهه فرق داشت ‚ خوب بود برای من هر چه بود دلتنگی هایم را میشنید و تنهایی های شبهایِ تاریک و وحشت ناکمان با هم قسمت میشد حالا باید تنهایی چشم بدوزم به در و دیوارِ این خانه ی نو و شبها بترسم! الهه فرق داشت الهه همیشه بود برای من ‚ مهرِ پدر ندید که بی پدر شد و خودم با همین شانه های نحیف بزرگش کردم ‚ دختر هایم همه پدر دیدند و مهرش اما الهه نه ‚ دست و بالم تنگ بود برایش چند تیکه اثاث بخرم زورم به بیشتر از چند تکه نرسید. میگویم:همین که چند تکه بوده بسه مگه میخواد چیکار خودشونم که خونه گیرشون بیاد چند تکه دیگه میخرن کامل میشه!
چند دقیقه نه من حرف میزنم و نه او و در این مدت با خودم فکر میکنم این حرفها از کجایِ درون من آمدند برای آرام کردنِ پیرِزن؟ و فکر میکنم به حرفهایی که این چند وقته شنیدم ‚ حرفهایی که بیشتر از آنچه که خودم میدانم برایم ارزشمند بودند و به فکر وا داشتنم ‚ فکر میکنم و میبینم چقدر راست میگویند همه شان! چقدر "دوست" دارم هر آن بخوانم آن حرف ها را و ناخوداگاه لبخند بزنم! مادر بزرگ باز به حرف می آید و باز الهه گفتن هایش و میگوید: دردت به جانم دلم گرفته دل و دماغ رفتن به عروسی رو ندارم طاقتِ رفتنشو ندارم حوصله ی لباس نو پوشیدن ندارم! میگویم: تو رو خدا ول کن این حرفا رو ‚ بذار یه روز خوش باشیم بذار خودمونو بزنیم به نفهمیدن همون جوری که عمریه یادمون دادن چه جوری خوب انجامش بدیم ‚ عروسی آخرین دخترته ‚ آخرین تکه از خودت ‚ همونی که ده ساله از همه چی و همه کس و از همه رفتنا و خوش گذرونی هاش زد تا کنار تو باشه و یه وقت تنها نباشی یا احساس تنهایی نکنی ‚ ول کن این حرفا رو ببین منم لباس خریدم ‚ بیخیال شدم دستِ کم امروزو ‚ دارم از همیشه بیشتر به خودم میرسم برای عروسیِ خاله ی کوچیکم!
و این جا بود که حرفم برای خودم هم عجیب شد ‚ عجیب تر از همیشه! باز ادامه دادم: برو نمازتو بخون و با خدا حرف بزن ‚ باهاش گپ بزن و گرم بگیر ‚ دلتنگیتو بگو به گوشای شنواش. مادربزرگ به زور بلند میشود و میرود گوشه ای از خانه می نشیند و با همان نشستن نمازش را میخواند از جفای پاهایی که درد میکنند. نگاه که میکنم زیر لب حرف زدن هایش را ‚ با خودم میگویم راستی چند وقت است که با خدا حرف نزده ام ‚ چقدر دور شده ام نداسته ‚ او که حرف میزند زیرِ لب انگار آرام میشوم. یک ساعت بعد از نماز در همهمه ی بودن های پر شمار خانه میپرسم: باهاش حرف زدی؟ بهتری؟ میگوید: آره قربانت بروم آرام شدم ‚ آرام! و آرام شده بودم من هم ‚ باورت میشود؟
_
همراه با آهنگِ بیکلامی که در همه ی لحظه های این نوشتنِ بیهوده با من بود / هنوز دارم گوشش میدم...
ای دوست