کوچه باغ...

دیروز ( میان حضورِ خسته ی اشیا )(1) و زیر هوایی که میلِ به باران میکرد اما چیزی جز ابرهای گذرانِ سیاه نبود کوچه به کوچه راه افتاده بودم دنبالِ خاطراتِ کودکی هایی که بیم دارم اینجا میان همین کوچه ها جا گذاشته باشمش. از خیابان که به نبشِ کوچه رسیدم فقط نگاه کردم! بی هیچ حرفی و حرکتِ اظافه ای! درختِ انتهای کوچه هنوز سبز بود و در جدالِ با پاییز نمیخواست بیخیالِ سبز بودن هایش شود! به درون کوچه که رفتم همه ی فریاد هایم تویِ گوشم بود و زخم هایی که از افتادن روی دوچرخه دستگیرم میشد مدام تکرار میشدند در ذهنی که فکر میکردم همه شان را فراموش کرده! آن کومه ی ماسه ای که رویِ آن میرفتیم و درون باغ را دزدکی میدیدیم دیگر آن جا نبود و حالا میشد بی ماسه روی جدول بروم و روی پنجه هایم بایستم و خانه باغ را ببینم بی آنکه نیازی به ماسه داشته باشم! از قد کشیدن و بزرگ شدنم میترسیدم و حسرت میخوردم که چرا ماسه نیست تا از روی آن خانه باغ را ببینم و از مردی که درون آن زندگی میکرد بترسم! چقدر دلم میخواست بدانم مردی که وحشتِ غروب های پایییزی و بهاریِ کودکی ام بود چه بر سرش آمده! اما خانه خالی شده بود و جز صدای چند کلاغ و چند گنجشک بر روی کاج های حیاط که در تضاد بودند با هم چیزی رهی نمیافت به سوی این گوشهایِ ( بارور شده از دانشِ سکوت )(2) هیچ کدام از همسایه های کودکی دیگر در آنجا نفس نمیکشیدند و همه همنشینِ هوایِ خفه ی ساختمان های بلند شده بودند انگار و کوچه خالی بود و جز صدای کارِ کارگرانی از درونِ خانه ای چیزی در گوشِ کوچه نمیپیچید! داشتند خانه را نو میکردند به خیالشان اما آن خانه های کودکی با باغچه ای که زنده بود و نفس میکشید و سبز میماند همیشه کجا و این تغییر های پوچ کجا؟ حیاطِ خانه مان که یادم می آید بر بیهودگی این زیستنِ پر از رنج و نفهمیدن بغض میزند همه ی جانم را اما توانِ ریزشی نیست! کوچه باغی که ردش در من عجیب پیداست شاید همین کوچه باغِ سبزِ خانه ی دوست همین باشد و این حسِ مرده بود که مدام این ترکیبِ وصفیِ عجیب را بر ذهنم می تاباند تا آخر در تنگنایِ نوشتن از کوچه باغی گذاشت مرا که عمیق گمش کرده بودم در خودم و هیچ گاه ندانسته و نفهمیده ام چگونه گم شد کوچه باغ و رفتن آمد و خاطره ها و کودکی هایم میانِ چرخ هایِ جلادِ زمان له شد و من گذاشتمش پای عادت به همیشه ها! این سرِ کوچه دیگر از همهمه ی پسرانِ بزرگ در گل کوچک بازی کردن هایشان و فریاد های امید دهنده ی بچه های کوچک مانند منو خیلی های دیگر اثری نبود! نه هم بازی های کودکی ام بودند و نه آن ژیانِ قدیمیِ زنِ همسایه! خدا میداند آن بچه هایی که روزی عجیب کاسه و کوزه یکی بودیم الآن کجای این شهرِ عجیب یا هر شهرِ دیگری دارند نفس میکشند و نمیفهمدند و هیچ هم یادشان نمی آید این گذر ها را و پیوست هایی که بر عمرمان خوردند از کودکی هایی که جا گذاشتیمشان! کوچه ی پشتی را گشتم بعد از نگاهی پر از خاطره ی عمیق به نمایش های کودکی ام بر درِ خانه ای که زنگ زده بود! خانه ی ما خانه ای که پر از ماجرا ها بود برای من خانه ای که دیگر صدا های پر از امید کودکی های من هیچ گاه میانِ باغچه ی اکنون خشکش و درختِ کاجِ همیشه مانایش و حیاطِ خلوتِ پشتی اش که هم صدای من بود در ظهر هایی که با عطرِ خوابِ همه در می آمیخت نمیپیچد! نگاهم را از تکرار آنهمه خاطره ی این بار روشن بر میگیرم و میروم کوچه ی پشتی و سراغِ مغازه ی پیرمردِ مهربانِ کودکی های من! او که هر بار میرفتم میدانست چه باید آماده کند ( ویفرِ رنگارنگ و کیکِ پم پم ). میروم درون مغازه و دنبالِ صدای گرمِ مهربانش بعد از حدود ده دوازده سال! هزار بار دیالوگم را تکرار میکنم و باز یادم میرود! و میدانم هیچگاه بازیگرِ خوبی نیستم و نمیشوم! بیخیالِ دیالوگ میشوم و میروم سراغِ نشانه هایش! به بهانه ی خریدِ جنس میمانم اندکی و بعد بی آنکه حرفی بزنم حساب میکنم و باقی پولم را از دستِ پسرِ جوان میگیرم و بیرون می آیم! چند قدم نرفته ام که باز میگردم و بدون هیچ تمرینی ناخوداگاه میگویم: آقا شما اینجا رو از کسی خریدید؟ و میگوید نه با سردی عمیقِ صدایش! و میگویم دنبالِ پیرمردی آمده ام که پیش از شما صاحبِ این مغازه بوده آن زمانی که ما هنوز در این خانه ی همیشه در یاد آرام گرفته بودیم! نگاهش را به دیوار میکند و میگوید: پدرم بودند فوت شدند...
رویِ سرم دنیا خراب میشود اما میگویم خدا رحتمش کند که گفتنش کارِ من نبود! می آیم و باز تهِ پایینی کوچه را میگیرم به سوی انتهایش و حریصانه نفس میدهم به این ریه های خرد رفته و با چند بار سرکوب این نفس ها را آراسته میکنم به آرام آمدن و میچبانم این هوایِ ناب را در جیبِ کیفِ قهوه ایِ بایگانی مانندم! سوارِ ماشین میشوم و کرایه ام را آماده میکنم که یادم نرود و از شیشه اینهمه گذر را نگاه میکنم و این آسمانِ ایری را که به هوایِ ارمغانش بعد از عربیِ گنگ امیدوارانه همه چیزِ این کوچه ها را زیر و رو کردم برای بارانی و سبزِ شدنِ باغچه ی خشکِ خانه ی قدیمیِ پیرِ متروکمان که دیگر خانه ی ما نبود! میرسم به خانه اما میدانم من هنوز نرسیده ام هنوز میانِ کوچه باغِ دوارم و خیالِ مرگِ پیرِمرد و همه ی خاطره ها و خانه مان نمیگذارد شیمی بخوانم! میکشاندم به کوچه ی خانه ی اکنونمان که هیچ گاه لذتی ندارد راه رفتنِ رویِ شن هایش که از دل به یکدیگر چسبیده اند! در این کوچه دارد باد می آید! بادی که میل میکند به سمتِ ویرانی! زیرِ موسیقیِ متنی از زوزه ی باد که صدای باران را خفه میکند شعر در کوچه باد می آیدِ فروغ را آرام زیرِ لب میخوانم! و حالا بیش از هر زمانِ دیگری فروغ را از دل میفهمم یاد میکنم کوچه باغ را! و دست هایم که سبز نشدند را میگذارم جلوی باد برای ویران شدن!
در کوچه با می آید این ابتدای ویرانیست...(3)
___
(1): سهرابِ همیشه سبز
(2) و (3): فروغِ خوبِِ مانای همیشه ها
ای دوست