آیا چگونه میشود از من ترسید؟
حق با کیست که می بیند
من مثلِ حسِ گمشدگی وحشت آورم
اما خدای من!
آیا چگونه میشود از من ترسید؟
من / من که هیچگاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشتِ بام های مه آلودِ آسمان چیزی نبوده ام
و عشق و میل و نفرت و دردم را در غربتِ شبانه ی قبرستان
موشی به نام مرگ جویده است!
و چهره ای شگفت
با آن خطوط دنباله دارِ سست
که باد طرحِ جاریشان را
لحظه به لحظه محو و دگرگون میکرد
و گیسوانِ نرم و درازش
که جنبشِ نهانیِ شب می ربودشان
و بر تمام پهنه های شب می گشودشان
همچون گیاه های ته دریا
در آن سوی دریچه روان بود و داد زد:
باور کنید من زنده نیستم!
من از ورای او تراکم تاریکی را و میوه های نقره ای کاج را هنوز می دیدم / آه ولی او...
او بر تمام اینهمه می لغزید
و قلبِ بینهایتِ او اوج می گرفت
گویی که حسِ سبزِ درختان بود و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت.
حق با شماست من هیچگاه پس از مرگم جرات نکرده ام که در آینه بنگرم!
و آنقدر مردم که دیگر هیچ چیز مرگِ مرا ثابت نمیکند!
آه آیا صدای زنجره ای را که در پناه شب / به سوی ماه می گریخت
از انتهای باغ شنیدید؟
من فکر میکنم که تمام ستاره ها
به آسمان گم شده ای کوچ کرده اند
و شهر _ شهر چه ساکت بود!
من در سراسرِ طولِ مسیرِ خود جز با گروهی از مجسمه های پریده رنگ
و چند رفتگر که بوی خاکروبه و توتون می دادند
و گشتیانِ خسته ی خواب آلود با هیچ چیز رو به رو نشدم
افسوس
من مرده ام
و شب هنوز هم
گویی ادامه ی همان شبِ بیهوده است...
خاموش شد و پهنه ی وسیعِ دو چشمش را احساس گریه تلخ و کدر میکرد
آیا شما که صورتتان را در سایه ی نقاب انگیزِ زندگی مخفی نموده اید
گاهی به ای حقیقتِ یاس آور اندیشه می کنید که زنده های امروزی چیزی جز تفاله ی یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب _ این کتیبه ی مخدوش که در خطوطِ اصلیِ آن دست برده اند
به اعتبارِ سنگی خود دیگر احساسِ اعتماد نخواهد کرد.
شاید که اعتیاد به بودن و مصرفِ مدامِ مسکن ها
امیالِ پاک و ساده ی انسانی را به ورطه ی زوال کشانده است
شاید که روح را به انزوای یک جزیره ی نامسکون تبعید کرده اند
شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام
پس این پیادگان که صبورانه بر نیزه های چوبی خود تکیه کرده اند آن بادپا سوارانند؟
و این خمیدگانِ لاغرِ افیونی آن عارفانِ پاکِ بلند اندیش؟
پس راست است! راست که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست
و دخترانِ عاشق با سوزنِ درازِ بردری_ دوزی چشمانِ زود باورِ خود را دریده اند؟
اکنون طنینِ جیغِ کلاغان در عمقِ خواب های سحرگاهی احساس میشود
آینه ها به هوش می آیند و شکل های منفرد و تنها
خود را به اولین کشاله ی بیداری و به هجومِ مخفی کابوس های شوم تسلیم میکنند
افسوس
من با تمام خاطره هایم
از خون_ که جز حماسه ی خونین نمی سرود _
و از غرور _ غروری که خود را هیچگاه خود را چنین حقیر نمی زیست _
در انتهای فرصتِ خود ایستاده ام
و گوش میکنم: نه صدایی
و خیره میشوم: نه ز یک برگ جنبشی
و نامِ من که نفسِ آنهمه پاکی بود دیگر غبارِ مقبره ها را بر هم نمی زند.
لرزید و بر دو سوی خویش فرو ریخت
و دست های ملتمسش از شکاف ها مانند آه های طویلی به سوی من پیش آمدند
سرد است و باد ها خطوط مرا قطع می کنند
آیا در این دیار کسی هست که هنوز از آشنا شدن با چهره ی فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد؟
آیا زمان آن نرسیده است که این دریچه باز شود / باز باز باز
که آسمان ببارد
و مرد بر جنازه ی مرده ی خویش زاری کنان نماز گزارد؟
شاید پرنده بود که نالید
یا باد در میانِ درختان
یا من که در برابر بن بستِ قلبِ خود
چون موجی از تاسف و شرم و درد بالا می آمدم
و از میانِ پنجره می دیدم
که آن دو دست / آن دو سرزنشِ تلخ و همچنان دراز به سوی دو دستِ من
در روشنایی سپیده دمی کاذب تحلیل میروند
و یک صدا که در افقِ سرد فریاد زد: (( خداحافظ ))
________________________________________________________________________
من از میانه ی ترس آمده ام! من از این همه بیخیالی میترسم و از این متغیرهایی که خود نفهمیده ام شان هراسانم! این احتمالات و پیشامد ها عجیب شده اند و هنوز حس میکنم که احتمالِ من دروغ میگوید و هیچ پیشامدی رنگِ بودن نگرفته است! من از همه ی احتمالات و پیشامد ها و تغییراتِ نا مفهموم میترسم! مفهوم ترس دارد و حقیقتی که گم شده است ترس دارد!
فروغ و یادگاریِ مسعود فروتن امشب حوالی ساعتِ 9 بود...
ای دوست