هزار حکایت بود هنوز, هزار حکایت از هزار توی سرگشتگی!

و او بزرگ شد, و او بزرگ شد در گذر از روز ها, و او بزرگ شد وقتی هنوز کوچک بود و خیال خرد کودکی در دست هاش, انگشت هاش و در خون اش می تاخت. و بزرگ شدن خیال غمناکی بود برای دخترک رهای کوچک من! یک روز نوشت, یک روز دیگر نوشت و نوشت و نوشت, نوشتن تسکین درد شیرینی بود از ناگهان, از یکباره, از یک آن, گذشت, روز ها گذشت و او بزرگ شد, یک بزرگِ کودک!

گذشت و دوربین به پاکی دست هاش عاشق شد, درست آن دم که خود اش را با بند اش از دست هاش دار زد, و او عکس گرفت و عکس گرفت و عکس گرفت, و عکاس شد, یک بزرگِ کودکِ عکاس!

یک بار عکس گرفت و کلمات را دست کشید برای خواندن سرود اندوهی که می گریخت از سیاهی, چیزی مثل یک امید نهان, یک هوای لطیف که بوی امید اش بیشتر از طعم بند مست ات کند, یک مستِ دل خواه...

نوشت و گذاشت:

" پشت این پنجره روییده بسی دیوار ها... 

و این کلمات و این دیدن, شدند مادر کلماتی دیگر :

_ چقدر شبیه پنجره ی کلاس شایستگانه, کجاست این پنجره خاتون؟

_ همون جاست الی, همون جا... "

و دخترک بزرگ شد اما هنوز صدای کودکی های رفته نمی کَند سنجاق آویختن را از قلب اش...

و چه تناقضی!

و او هنوز می نویسد و عکس می گیرد و می دود کوچه ها را برای یک ثبت دیگر از سری ثبت, و دخترک بزرگ کودک ام هنوز می داند سرگشتگی را زین بیش خوش آید...