حوالی گشتن ها _ گذشته ها _ سوعاتی ها _ و امشبِ بلند


حوالی گشتن های امروز چه لذتی بود! در سرما بی کلاه و دستکش و کاپشن بیرون رفتن و تنها یک ژاکتِ طوسی و کیفی که پر بود! در صبحی که انگار نصفِ این شهر را راه رفتیم همراهِ نامه ها و سوغاتی ها و گذشته ها و همه اش انگار پر از "دوست" داشتن بود در آستانه ی امشبِ طولانی! حالا که فکرش را میکنم با خودم میگویم آن همه راه را چگونه رفتم و باز چگونه از فرطِ خستگی گوشه ای نیقتادم! روی نیمکت های آن بلوارِ پر درختِ سبز زیرِ سایه ی کاج ها نشستن چه لذتِ عمیقی داشت با آنهمه سایه ی بلند و سرمای بی نهایت و چمن هایی که یخ زده بودند! سرد بود اما گرمای آن نامه و آن سوغاتی ها گرم میکرد آدم را گرم میکرد آدم را نگاه به این مردم که همه یا عجله داشتند یا سردشان شده بود و همه میگریختند _ گرم میکرد آدم را نگاه به آن گربه ی خوابیده رویِ سقفِ ماشینی که آنجا بود و آدم با خودش میگفت: چه خیالِ خوبی باید ببیند در خوابش در این صبحِ سردِ پاییزی-زمستانی. روزِ آخرِ شهریور یادم می آید که برای آمدنِ پاییز باز از این دست پست ها نوشتم و آگهی ویژه برنامه ی سه ساعته ی رادیو هفت و روزهای آغازی مدرسه و حالا دارم از رفتنش میگویم و دیگر ندیدنش تا حدودِ نه ماه دیگر و میگویم با خودم چگونه باید بی رنگینه گی هایش به سر کنم! باید برایش دست تکان داد در حوالیِ امشبِ طولانی! همانی که عجیب خوب بود برایم و خوب است هنوز هم!

(امشب ویژه برنامه ی یلدای رادیو هفت از ساعت 11 تا 1) 

 رخداد های این روزها انگار دارد پیوندم میدهد با گذشته ای که گذشت! شاید آن یک شعر و بیتِ دیروز پیوندم داد با گذشته ای که داشت از یادم میرفت و من این رفتن را نمیدیدم اما یادم آمد با همان هجایِ اولِ خواندن.این بیتِ سعدی: 

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل 

بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را 

یادِ آن روزهای بعد از تهران و تنهایی گوش کردنِ آن ساز و آواز با صدای عمیقِ سنتور و آن صدای مهربان در آن شبِ بی خوابی ها و در آن خانه ی قدیمی آن روستای دور انداختم که حالا دیگر نبود! حالا دیگر نیست و انگار متروکی دیگر همه ی دیوار هایش را ناپایدار کرد و باغچه ی سبزش را که پر بود از سبزی و انگور و زردآلو خشکاند! یادِ این بیت افتادم و یادِ آن غزل و این صفتی که از این بیت انگار شکل گرفت! شاید خودم هم ریشه ی آفرینشش را نمیدانستم و در این روزهای عجیب خیلی چیزها دارند یادم می آورند و میفهانندم که یاد بیاورم آنهمه رفته را!



و وقتی هفده شهریور این نامه را نوشتم و تا امروز نشد بفرستمش فهمیدم چقدر نامه نوشتن به آدم های بزرگ سخت است! خدا میداند چند بار خودکار تویِ دستانم نچرخید و چند بار جمله ها را غلط نوشتم و هی پاک کردم و پاک کردم تا آخر بعد از نمیدانم چند بار شد بنویسمش بی غلطِ نگارشی و خط خوردگی! و همراهِ این نامه که آن سوغاتی ها یعنی همان نان برنجی ها و نان خرمایی ها را پست کردم بعد از مدت ها فهمیدم چقدر دلم برای مزه ی نان خرمایی و نان برنجی و از این دست تنگ شده و هرچه فکر میکردم یادم نمی آمد آخرین باری که خوردم کی بود! دلم تنگ شده بود برای شکنندگی نان برنجی ها وقتی زیرِ دندان هایت خرد میشدند و میشد مزه ی ناب زعفران را بدزدی میانِ شیرینی شان! امروز چقدر خوب بود! با آنهمه راه رفتن و نرسیدن ها به پست با آنهمه راهی که با ماشین هم سخت بود گشتنش _ نامه را فرستادم همراهِ آن دو جعبه سوغاتی اما هنوز از غلط های املایی و نگارشی و خط خوردگی های احتمالی میترسم! دارم مرور میکنم رونوشتی را که از نامه گرفتم! 

از متنِ نامه: | سه شنبه میشود! آرام از خواب بیدار میشوی _ سردت شده انگار _ یک لیوان چای داغ مرهمت میشود از خشمی که سرما بر همه وجودت پاشیده است. همه ی ثانیه های صبح را می شماری و نیز بعد از ظهر را تا این عقربه های دیوانه درست روی ساعتِ یازده آرام بگیرند  و صدایی آشنا با یکهمه تازگی بگوید: یاد میکنم خداوندِ بزرگ رو و به شما خانم ها آقایان عرض میکنم سلام. |

حالا امشب _ امشبِ بلندِ خوب _ امشب با نیمی از روحِ پاییز و نیم دیگر روحِ زمستان _ و با آن همه وصفی که پنجشنبه شب مسعودِ فروتن از یلدا کرد میتوان نشست و بیخیالِ امتحانِ پنجشنبه شد! میتوان بیخیالِ دستگاه و ایمنی و عصبی و حواس و ژنتیک شد و پیچیدگی های آن فصلِ سختِ گیج کننده را لای شکلات ها گم کرد و به جای خواندنِ همانند سازی DNA نشست و حالِ آنهایی را همانند سازی کرد که سردشان شده انگار در امشبِ سرد! میشود سرما را همراهِ دانه های هندوانه در باغچه ی خانه کاشت تا سبز شوند برای تابستانی که اگر باز زیادی گرم شد سرما داشته باشم برایش درست مانند این زمستان که گرمی داشتم برای سرد بودنش و هنوز بویِ انار می آید در خیابان ها و هندوانه های سبزِ قرمزِ پر آب!

جایی نوشته بود: |میخوام شب یلدا با کودکانِ سرطانی باشم | و من چقدر دلِ بزرگش را "دوست" داشتم. نمیخواستم بادامِ تلخ باشم میانِ اینهمه نقل و نبات اما واقعیت بود...

| // در این شبِ یلدا ز پیت پویم   به خواب و بیداری سخنت گویم     تو ای پری کجایی؟ // پنجشنبه که یادگاری پخش شد این تیکه از این آهنگِ رو گذاشتند روی یه تصویر هایی که همه چیز بودند انگار! حالا در تمام مدتِ نوشتنِ این پست این آهنگ همراه بود. |

پنجره ی تجربه ای حس نشده

این روزها دارم با خودم فکر میکنم که پانزده سال پیش که نخستین سفر هایم را شروع کردم بدون اینترنت و گوگل مپ و فیس بوک چطور توانسته ام کارم را راه بیندازم. شکی نیست که امپراطوری اینترنت کار جهان را به سادگی کشانده است. اما من همیشه این سادگی را دوست ندارم. من گوگل مپ را از کار انداخته ام چون دوست ندارم به جای آنکه رو به رو را نگاه کنم چشم بدوزم به صفحه ی شیشه ای اسمارت فون. گوگل مپ و دیگر اپلیکیشن های سفر _ مرا به انزوایی فرو میبرند که نمی خواهمش. دوستش ندارم... آنها در یک رابطه ی یک سویه نظرِ مرا نمیپسندند _ نظرِ خودشان را تحمیل میکنند.... من دوست دارم توی یک خیابان پرت در برلین جلوی پیرمردی را بگیرم و بپرسم اولین قهوه بعد از اتحاد را کجا خورده و آنجا را نشانم دهد تا بنشینم و قهوه ای بخورم و در تجربه ی تاریخی اش سهیم باشم... من دوست دارم توی نایروبی از زنی سیاه پوست نشانی اولین جایی را بپرسم که میتوانم یک لیوان آب نیشکر بخورم و برای فهماندن این پرسش به او مثلِ یک بازیگر زبر دست بازی کنم... من دوست دارم از دختری پاریسی بپرسم در برگ ریزانِ پاییزی کدام پارک عشقش برای همیشه او را ترک کرد؟ این نشانی بی تردید مرا هم عاشق میکند و اندوهگین... من دوست دارم در استانبول از لابلای پاسخ جوانی که به ترکی راهنمایی ام میکند _ واژه های سرزمینم را بربایم. من دوست دارم وقتی از کسی نشانی میپرسم توی چشم هایش نگاه کنم و او بگوید دنبال من بیا و برویم با هم تا آستانه ی یک رفاقت...

گوگل مپ این لذت های بزرگِ سفر های کوچک را از من میگیرد. گوگل مپ سر راست ترین مسیر را نشانم میدهد _ بی آنکه بداند سر راست ترین مسیر همیشه بهترین مسیر نیست...

منصور ضابطیان _ صفحه ی فیس بوکش

زمستان است

چه همه سرما! چه همه سکوت! چه همه بهت در اینهمه خیابان _ در اینهمه مردم ... 

میرسم از مدرسه در چارچار سرمای آخرِ آذر _ دستانِ یخ زده _ صورتِ سرخ _ خستگیِ تمام طوری که هنوز هم به زور روی پاهایم ایستاده ام! این روزها خیالِ اینهمه کنکور و درس و امتحان که این آخری هی روز به روز دارد نزدیک تر میشود دارد به بند میکشدم! خیالِ ژنتیکِ نخوانده با آن درس دادنِ ویران معلمش و خیال هورمون ها و فیزیک _ همراهِ این بی حوصله گی ها شده انگار وقتی که من حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم! میرسم خانه بعد از پیاده روی های طولانی در این هوای سرد بر این اینهمه کوچه و خیابان _ نمیدانم اما انگار هوای |زمستان است| را داشتم _ هوای حس و حالِ اخوان با آن ترکیبِ موسیقیاییِ عجیب! نوارِ زمستان در یک دستم و گزیده اشعار اخوان بر دستِ دیگرم _ و ضبطی که بعد از مدت ها راه انداختمش! انگار نهایتِ لذتِ شنیدنِ زمستان در آن ضبطِ قدیمی بود! نوار را توی دستگاه میگذارم و شروع میشود: سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است... _ و میبینم چقدر نزدیک است به حس و حالِ این روزها یا شاید روزهایی که گذشتند حوالی همین سال های نزدیک! در این زمستان چه چیز ها که نخفته _ چه فریاد هایی که به زور بی صدا شدند _ چه سرماهایی که همه را از پای درآورد _ چه سرماهایی که هنوز هم نشانش هست در خیلی چیزها _ چقدر زور می خواست تابِ این همه روزی که گذشت از سرِ همه _ سرمایی که میرفتِ تا عمقِ بافتِ استخوانی متراکم

او میگفت: زمستان است هیچ چیزِ خاصی ندارد _ هیچ معنای موسیقیایی _ هیچ پیچیدگی _  هیچ رازآلودگی و زیبایی ندارد _ و شعر گنگ است و نامفهوم _ هیچ چیزی نیست که بشود گوش دادش... _ من اما در دلم میگفتم: من نمیفهمم این نقد ها را _ نمیفهمم اگر به حق باشند یا ناحق _ نمیفهمم اینگونه نقادی و رجز ها را._ زمستان برای من زمستان است! زمستان برای من یادِ خیلی چیزها را دارد _ یادِ خیلی رخداد ها که از سرِ او هم گذشت اما او یادش رفته آنهمه سرما را که خوراندند ما را _ او یادش رفته انگار آن همه سرما را! زمستان برای من زمستان است هنوز! شاید یادآورِ آن تابستانِ سردِ دو سالِ پیش یا همان سرمای دو سالِ پیش تر از آن تابستان! من نمیفهمم این حرفها را! من از زمستان خیلی چیزها را خوب میشناسم _ خیلی وقت ها شده است طرحِ روی جلدش را نفس کشیده ام و آن پیرِ مهجورِ سر بر گریبان برده وقتی دارد بر آن کوچه راه میرود را حس کرده ام با همه ی حواسم و تصویرِ آن درختانِ ایستاده و آن شاخه شکسته مانند چیزی گم در من حل شده است! من به زمستان فکر میکنم وقتی هنوز سوزش هست! سوزِ آن زمستانِ نرفتنیِ لعنتی! حالا زمستان دارد می آید! با یکهمه سرما با تکرارِ سردی ها با تکرارِ زمستان خوانی ها و با تکرارِ زمستان شنیدن ها! من اینهمه سرما را میشناسم و میدانم اینها نرفتنی است وقتی نقش بسته اند بر خیلی چیزها! نوار دارد میخواند و من: نگاهم را دنبالِ واژه های کتابِ اخوان می دوانم

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت _ سر ها در گرییبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را _

نگه جز پیشِ پا را دید و نتواند _

که ره تاریک و لغزان است _

وگر دستِ محبت سوی کس یازی _ به اکراه آورد دست از بغل بیرون _

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاهِ سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیشِ چشمانت.

نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم زچشمِ دوستانِ دو یا نزدیک؟

مسیحای جوانمردِ من ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

| منم من _ میهمانِ هر شبت لولی وشِ مغموم 

منم من _ سنگِ تیپا خورده ی رنجور 

منم من _ دشنامِ پستِ آفرینش _ نغمه ی ناجور |

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگِ بی رنگم

بیا بگشای در _ بگشای دلتنگم.

| حریفا! میزبانا! میهمانِ سال و ماهت پشتِ در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست _ مرگی نیست _ صدایی گر شنیدی صحبتِ سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم 

حسابت را کنارِ جام بگذارم |

چه میگویی که بی گه شد _ سحر شد _ بامداد آمد؟

فریبت میدهند بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست

حریفا گوشِ سرما برده است این _ یادگارِ سیلی سردِ زمستان است_

و قندیلِ سپهرِ تنگ میدان _ مرده یا زنده 

به تابوتِ ستبرِ نه تویِ مرگ اندود پنهان است.

حریفا رو چراغِ باده را بفروز شب با روز یکسان است.

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت 

| هوا دلگیر _ درها بسته _ سرها در گریبان _ دستها پنهان _ نفس ها ابر _ دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین _ زمین دلمرده _ سقفِ آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه زمستان است... |

مدت ها بود این حرفها را مرور میکردم...

تمنا

پر کن پیاله را که این آبِ آتشین _ دیریست ره به حالِ خرابم نمیبرد!

این جام ها که در پی هم میشوند تهی _

دریای آتش است که ریزم به کام خویش.

گرداب می رباید و آبم نمیبرد!

من با سمندِ سرکش و جادویی شراب تا بیکرانِ عالمِ پندار رفته ام 

تا دشتِ پر ستاره ی اندیشه های گرم _

تا مرزِ ناشناخته ی مرگ و زندگی _ تا کوچه باغِ خاطره های گریز پای

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنارِ بستر آبم نمیبرد!

هان ای عقابِ عشق: وز اوجِ قله های مه آلودِ دوردست برون آ

بیا و پرواز کن به دشتِ غم انگیزِ عمرِ من 

آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد 

آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد...

| در راه زندگی _ با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی 

با این که ناله میکشم از دل: که آب _ آب

دیگر شراب هم جز تا کنارِ بستر آبم نمیبرد |

                                                                                               فریدون مشیری

این آخرین پاییز است!


انگار این آخرین پاییز است که میتوان بر دامنه ی این کلاس و این مدرسه و این پنجره نفس کشید!

و آخرین پاییز که زیرِ باران های پاییزانه خیس میشوم 

و حریصانه نفس میکشم بوی باران را در کوچه ی پشتیِ مدرسه!

 این آخرین پاییز است انگار که در حیاط خلوتِ مدرسه خلوت میکنم و مسافرِ سهراب را میخوانم!

هنوز مزه ی مسافر خوانی های دوساله پیش زیرِ زبانم و میانِ لب هایم زنده است!

این آخرین پاییز است که وقتِ هر باران _ در این اوجِ بلند _ به این کوه مه گرفته مینگرم 

و آخرین باریست که از کلاس میگذرم برای خلوت با باران 

و دارم آخرین عکس هایم را از این حیاط و این کوه و این مدرسه در آخرین پاییزِ بودنم در اینجا میگیرم! 

اینهمه پاییز را من اینهمه سال نفس کشیده ام _ اینهمه خیس شدن _ اینهمه شعر _ اینهمه خلوت 

می ارزید باور کن به تکرار این لحظه ها!

این پاییزی که انگار دلتنگی خیلی چیز هایش برایم مانده و میماند

شاید آن معلمِ "دوست" داشتنی فراموش نشدنی ام که هنوز صدایش توی گوشم است

یا آنهمه سهراب خواندن و از ترس گفتن.

این آخرین پاییزیست که از این پنجره ی در اوج به این افقِ دوردست نگاه میکنم

و این شهری که عجیب قریب میشود برایم در این اوجِ دور

این آخرین پاییز است که به این گلدسته هایی نگاه میکنم

 که در غروب های پاییز از همیشه عجیب تر میشوند

همین هایی که به قولِ جلال آل احمد مدام توی چشمِ آدمند!

به این دید های چند دقیقه ای هر روزه از پنجره ی تا افقِ کلاس به این شهر دلبسته ام انگار!

و دلبسته چیزی به نگاه های من _ و دلتنگِ این پنجره ی عجیب میشوم شاید 

که نگاهم را هر آن می پاید!

این آخرین پاییزیست که از آن بلوارِ خاطر انگیزِ پر از چراغ های آبی در سرما میگذرم

 و حریقِ خزان گوش میدهم  تا بروم  و اعدادِ کوانتوم و درصدِ خلوص را کنکوروار بخوانم! 

این آخرین پاییز از رفتن ها و آمدن های شش ساله است بر این راهِ تکراری!

این آخرین پاییز را عجیب نفس کشیدم! 

این آخرین پاییز است و این آخرین عجیبِ عجیب شده است! 

من _ دیوانه ی این افق شده ام وقتی که دیگر وقتی برای دیدنش ندارم!

این آخرین لحظه ها در آخرین پاییز است _ که توی این کلاس _ رو به روی این پنجره

خلوت میکنم و به این افق خیره میشوم و فروغ میخوانم! 

این از آخرین بارهاییست که پشتِ همین پنجره می ایستم و دلم میخواهد این خلوتِ راز آلود تمام نشود!

نمیدانم! اما انگار عجیب دلبسته ی همین مولفه های کوچکِ شده ام

زمانی که باید خودم را برای کندن از میانشان آماده کنم!

این آخرین پاییز با نگاه به همین پنجره در من میماند انگار! این پنجره ی عجیبِ نزدیک با افقی در دورها!

من هنوز هم دیوانه ی نگاه به آن افقِ دوردست در این اوجِ بلند در میانِ این پنجره ام...

چقدر حرف داشتم برای این پست!


روزهای نمایشگاه ‚ هوای نمایشگاه ‚ جمعه ی نمایشگاه

امروز:

چه سپیده دمی باید میشد! اولش یک خوابِ پر از بی خیالی که از همه ی روزها بیشتر شده بود و خیالی که آرام بود از دغدغه و درس و ملال _ بعد هم یک صبحانه که بر دلمان نهالِ لذت کاشت و چای هایی که اندیشه ای برای دیگر نخوردنشان نمی آمد _ همه جا پر و هر کس سر در کاری و خانه بی صدا انگار _ یکی میانِ  فیس بوک یکی میان کتابهایش یکی در آشپز خانه و یکی دیگر که انگار دلش گرفته بود از این بی صدایی و چشم دوخته بود به تلوزیون و آخرین آگهی ها از زلزله ی بوشهر می آمد _ هنوز در دلش ترس بود! در دلِ پیرِ بهانه گیرش ترس بود _ همانی که مدتی است از فرطِ تنهایی آمده خانه ی ما! خانه ساکت_ پردها کشیده و پرنده ای پر نمیزند در فضا! اما! اما من این فضا را میشناختم! همانی که عجیب دوستش دارم! پرده را کنار میزنم آسمان ابریست و هوا میل به باران دارد و هوا در توالیِ پاییز رنگِ پاییز گرفته است عجیب! هنوز حیاطمان چشم به راه بود! حیاطی که دیگر رنگِ حیاط های گذشته را یادش رفته است و دارد انگار امتدادِ دیدنش حیاطِ خانه ی گذشته مان را هم از یادِ من میبرد! کمی می ایستم و میبینم نه خانه هوای ماندن دارد و نه حوصله ای برای دستگاه ایمنی و عصبی خواندن هست! کمی به این هوا می اندیشم و میبینم چقدر چشم به راهش بودم! همان طور بود که خودم در خودم ساخته بودمش! یک هوای ابری زیرِ لایه ای از هوای پاییزی که میلِ به سرما نمیکند و باران در احتمال گیر کرده است! یادم که می افتد میبینم این اندیشه ی سرگردانِ الآن چقدر خوب بود _ یادی که یادم انداخت نمایشگاه شروع شده و میشود ساعت ها پرسه زد در آن و دستِ کم فقط نگاه کرد و نفس کشید و از خواندن عنوان ها هم خوب شد و بیخیال! با چه سرعتی آماده میشوم وقتی که باید زودتر برسم برای بیشتر ماندن! نمیدانم آن عجله ی خانه در خیابان کجا رفت که قدم هایم آرامِ آرام شد! آخر مگر میشد آرام راه نرفت؟ آن هوای ناب که آدم در آن هرچه پلیدی و ناشکیبایی بود را از یادش میراند و ناخودآگاه لبانش میجنبید و بی وقفه هوا میفرستاد توی ریه هایی که خورد رفته بودند! نفس کشیدنِ این خیابان های منتهی به نمایشگاه _ این هوای ناب _ بارانی که گاهی چند قطره ی می انداخت روی سرِ ما _ و درختانِ تلفیق شده از سبزی و زردی و بویی از بارانی دور که نبود! آخ که با این ها زندگی کردم در آن یکی دو ساعت تنهایی _ زندگی در تنهایی بدونِ هر وسیله ای و فقط من و این خیابان ها و صدای ماشینهایی که همه عجله داشتند و ترافیکی که آنسویش پیدا نبود! به نمایشگاه رسیدن یک ساعت گشتن داشت که پاهایم داشت خرد میشد از آن همه راه اما مگر میشد بیخیال برگشت و روی نیمکت های بیرون آرام گرفت؟ ساعتِ حدودِ دوازده آنهمه همهمه خوابید و همه سرازیر شدند به سوی خانه هایشان! در راه برگشت وقتی مینشستی روی نیمکت های بیرون نمایشکاه و این همه جمعیت را میدیدی که همه غرق در کتابهایشان راه میرفتند و با هم از برنامه ی بازگشتِ غروبشان حرف میزدند دلت گرم میشد که شاید هراسِ ویرانی زلزله از خاطرشان رفته! اما باز میترسی و یادِ مردمِ بوشهر می افتی! 5/7 آنجا عمقش پنج کیلومتر بود و این جا ده کیلومتر! و باز فراموشش میکنی شده به زور و به سختی و نگاهت را به پایه های نیمه تمامِ مونوریل می اندازی _ هنوز اینهمه ماشین پشتِ سرِ هم بیقراری میکنند! صدا و همهمه ی آن ها هم قشنگ شده بود در سپیده دمی که انگار از سرِ خوبی بیدار شده بود! 

غروبِ امروز 8 آذر: 

در آن سپیده ی "دوست" داشتنی تا ما رفتیم پولمان را خرد تر از آنچه بود کنیم برای خریدِ کتابی که کنار گذاشته بودیمش درهای نمایشگاه را یکباره بستند چاره ای نبود جز دوباره رفتن! باورت نمیشود فضای امروز هنوز همان فضای "دوست" داشتنی بود و هوا همان هوا! باز همان مولفه ها باز نفسی که حریصانه قورت میشد دادش و لب هایی که میشد ناخوآگاه یا خودآگاه تکانشان داد و واژه کاشت میانشان! چقدر شلوغ تر شده بود در این غروب! هنوز حرف از زلزله بود اما میان شوق های این مردم آنهمه نگرانی گم میشد انگار و نگاه کردنِ این رفته خیالِ آدم را آرام میکرد از آنهمه تشویشِ ناشی از زلزله ای که عجیب لرزاند دل های همه ی ما را! باز هم نفس کشیدن در هوای نمایشگاه هوش از سرِ آدم میبرد و باز خستگی اش که همه ی ماهیچه هایمان از ارادی ها گرفته تا غیر ارادی ها را گیراند و هنوزِ دردِ جانسوزش هست میانِ تنِ مان! میگشتیم میگشتیم میگشتیم! اما مگر میشد حریفِ آنهمه غرفه و سوله شد؟ خیلی از غرفه ها جا ماندند و خیلی از سوله ها را که نشد از دور هم ببینیم و همه اش صدا بود از همهمه ی مردم و صدای رادیویی که داشت همزمان در فضای نمایشگاه پخش میشد و همه چیز را توصیف میکرد برای آنها که نبودند! نمیدانم چقدر جلوی غرفه ی انتشاراتِ نگاه ایستادم و فقط نگاه کردم به آنهمه کتابی که اگر میشد از هیچ کدامشان نمیگذشتم _ جلدِ دوم آن کتابی را که جلدِ اولش را از جایی از اینجا دور خریدم توی غرفه ی انتشاراتِ نگاه پیدا کردم و پیدا کردنش عجیب خوب بود _ چقدر گشتم دنبالش! و آخر که شب آمد آنقدر حواسم پرت شده بود که ندانستم همه ی پولم را دادم و حالا ناگزیر باید آنهمه راه را پیاده برمیگشتم خانه و آمدم! و چه خیابان های خلوت و کوچه های خلوت تری بود کوچه ها و خیابان های پشتِ نمایشگاه و هنوز جلویِ نمایشگاه حرف از تراکمِ ماشین ها بود و پایه هایی که تا فلک و تا افق رفته بودند... 

چه بد کشتم امروز را...

سپنجِ رنج و شکنج  

نگاه کن! هنوز هم ترس هست! نه در دلِ من نه در من نه به خاطرِ این تسلیمِ در کمین! امشب باز در دلِ این مردم هراسِ ویرانی هست هراسِ غمی که مینشیند بر پشتِ قوز زده ی شکسته شان. امشب همه دارند از این زمینِ ناآرام میترسند و ترس هست از ویرانی در من در تو و در همه انگار! هراس در من! هراسِ مرگِ بی مجال باز یکهمه آدم بی گناه انگار و هراسِ اهواز و سنندج و این کرمانشاه که در ترس است هنوز! هنوز میترسم باز صدای ویرانی در گوشِ کوچه پس کوچه های اهواز و خرمشهر بپیچد و و سنندج باز بوی خاک بگیرد و مردگی و کرمانشاه از ترس یخ ببندد! همه نیم خیزند انگار و آماده ی فرار با داد ها و جیغ های گاه و بی گاهشان! هنوز مدام آگهی میرسد از شهرهای مرزی و این عراقی که همیشه جبرش باید ریه های این مردم را لمس کند! در حوالی امشبِ سرد هنوز ترس هست در چشمانِ بی سویِ مادربزرگم و مادری که از ترس مدام زنگ میزند و حال و روزِ در تنگنا گیر کردگان زلزله را میپرسد و حرکاتِ پدری که میلِ به بی خیالی دارد! در شبِ کوچکِ من اکنون دلهره ی ویرانیست!(1) در شبی که روزش عجیب تر از همیشه گذشت. روزی که تمامِ من خواب شده بود و غروبی که اولین آگهی ها از ویرانی رسید و ترس و ترس و ترس! و هنوز هم ترسی که بر بر دلِ این مردم هست و پس لرزه ها از حوالی غروب هنوز هم با ما نفس میکشند! در دلم هنوز مزه ی دیِ 82 را حس میکنم! آن مزه ی تلخی که با همه ی کوچک بودنم حسش کردم و هنوز نقشِ ویرانی های بم بر دلم و چشمم تاب میخورد و همه ی چیزهایی که از آذربایجان دیدم و از رودبار شنیدم مدام برایم تکرار میشوند و در دلم ویرانی میکارند! هنوز از کوچه میترسم و نمیدانم که در آن باد می آید یا نه! و نمیدانم این باد اگر بوزد بادِ ویرانیست یا نه! گوش کن: صدای تاریکی می آید و ویرانی و این ویرانی ها را من و تو ساخته ایم و انگار نه انگار! همه چیز را داریم خوب نشان میدهیم! این سیمای استانی هم که انگار سیمای استانی نیست! هنوز هم زنگ از شهرهای مرزی می نمایاند که ویرانی هست و ترس و مردمی که آواره ی کوچه ها و خیابان ها شده اند! من برای گرمی جنوب میترسم و برای آبِ کارون که مباد باز ناآرام شود! بخدا که این مردم را دیگر تابِ ملالی دوباره نیست...

(1): فروغ 

                                                                                                              1 آذر 92 

نگاه کن!

نگاهم کن! 

من هنوز هم چشم به راه ابری شدنِ این آسمانم! 

من همچنان چشم میدوزم به افقی که پیداست از پنجره ی تاریکِ کلاس

آن افقِ گاه آفتابی و گاه ابری که گلدسته ها عجیب ترش میکنند!(3)

از خیس شدن هایم تعجب نکن!

من هنوز دیوانه ی روزهای بارانی ام و دیوانه وار ابر های مشکوکِ این حوالی را "دوست" دارم! 

من عاشقِ همین خیسی های عجیبِ پس از بارانم 

و بو کشیدنِ دستم و برگِ افتاده ی درخت که از باران خیسِ خیس شده اند! 

من هنوز با همه ی تمام شدنم در خود 

دیوانه ی غروب های بعد از 5:30 در میانِ جنگ ماندنِ غروب و آمدنِ شبم! 

من! من هنوز هم که هوا ابریست:

یک سوی چشمم به پنجره ی تا افق خیره میشود و 

سوی دیگرش به نقش های نقش بسته بر تخته غریب کلاس است! 

هنوز وقتِ لمسِ باران سبز میشوم!

باورت میشود؟ با همه پلیدگی ام سبز میشوم 

و دیوانه وار اینهمه خیابان را میگردم و شعرِ ماندن میخوانم! 

هنوز از بوی پاییز مست میشوم و صدای زمستان را از اعماقم بیرون میکشم 

و هنوز زمستانِ اخوان تابِ پایابِ این ملال هاست! 

از خیس شدن های عجیبم تعجب نکن!

من هنوز وقتِ این باران ها 

راهم را کج میکنم تا دیرتر به خانه برسم! 

و دلتنگِ خانه ام شده ام در آنسوی دور...

بوی برگِ باران خورده ی فرو افتاده: 

تلفیقی از ویرانی و سبز و باران! تو نمیدانی چه طنینی دارد با مزه اش و لذتِ دیدنِ خیس اش!

من از این همه ابهام میترسم و این منی که دیگر تعبیری برای من بودنش ندارم!

نگاهم کن!

ببین! هنوز لای برگ های جزوه ی فصل یک ریاضی 3 جا مانه ام و جا مانده چیزی!

احتمال! پیشامد! یقین

و هنوز حسِ این هست که احتمالِ من دروغ میگوید...

آن یک بندی که از آن کتاب در ذهنم ماند هنوز مانند این همه معمای حل نشده در خاطرم نفس میکشد!

و گم شدم میانِ آن بند!

و چقدر حقیرانه میگردم سوی پیدایی...

سهم من انگار پایین رفتن از یک پله ی متروک است!(1)

و پیش رفتنی که فرو خواهد رفت به تناوب...

و چیزی جز یک مشت خوابِ تشنه نخواهد ماند 

و باران انگار پایانِ چیزیست...

                                  

                                                                                                           25 آّبانِ 92


* دارم هی پا به پای رفتن صبوری میکنم...(2)

* دلم نیامد بگذارم پاییز بی ثبتِ لحظه های آخرش برود از من! رفتنی بود بی بازگشت انگار...

* این لحظه ها عجیب عجیب شده اند! 


(1): فروغ

(2): علی صالحی

(3): درسِ پنجمِ ادبیاتمان(ادبیاتِ 3) این را ساخت انگار! شباهتِ عجیبی بود! گلدسته ها و فلک.