حوالی گشتن ها _ گذشته ها _ سوعاتی ها _ و امشبِ بلند

حوالی گشتن های امروز چه لذتی بود! در سرما بی کلاه و دستکش و کاپشن بیرون رفتن و تنها یک ژاکتِ طوسی و کیفی که پر بود! در صبحی که انگار نصفِ این شهر را راه رفتیم همراهِ نامه ها و سوغاتی ها و گذشته ها و همه اش انگار پر از "دوست" داشتن بود در آستانه ی امشبِ طولانی! حالا که فکرش را میکنم با خودم میگویم آن همه راه را چگونه رفتم و باز چگونه از فرطِ خستگی گوشه ای نیقتادم! روی نیمکت های آن بلوارِ پر درختِ سبز زیرِ سایه ی کاج ها نشستن چه لذتِ عمیقی داشت با آنهمه سایه ی بلند و سرمای بی نهایت و چمن هایی که یخ زده بودند! سرد بود اما گرمای آن نامه و آن سوغاتی ها گرم میکرد آدم را گرم میکرد آدم را نگاه به این مردم که همه یا عجله داشتند یا سردشان شده بود و همه میگریختند _ گرم میکرد آدم را نگاه به آن گربه ی خوابیده رویِ سقفِ ماشینی که آنجا بود و آدم با خودش میگفت: چه خیالِ خوبی باید ببیند در خوابش در این صبحِ سردِ پاییزی-زمستانی. روزِ آخرِ شهریور یادم می آید که برای آمدنِ پاییز باز از این دست پست ها نوشتم و آگهی ویژه برنامه ی سه ساعته ی رادیو هفت و روزهای آغازی مدرسه و حالا دارم از رفتنش میگویم و دیگر ندیدنش تا حدودِ نه ماه دیگر و میگویم با خودم چگونه باید بی رنگینه گی هایش به سر کنم! باید برایش دست تکان داد در حوالیِ امشبِ طولانی! همانی که عجیب خوب بود برایم و خوب است هنوز هم!
(امشب ویژه برنامه ی یلدای رادیو هفت از ساعت 11 تا 1)
رخداد های این روزها انگار دارد پیوندم میدهد با گذشته ای که گذشت! شاید آن یک شعر و بیتِ دیروز پیوندم داد با گذشته ای که داشت از یادم میرفت و من این رفتن را نمیدیدم اما یادم آمد با همان هجایِ اولِ خواندن.این بیتِ سعدی:
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را
یادِ آن روزهای بعد از تهران و تنهایی گوش کردنِ آن ساز و آواز با صدای عمیقِ سنتور و آن صدای مهربان در آن شبِ بی خوابی ها و در آن خانه ی قدیمی آن روستای دور انداختم که حالا دیگر نبود! حالا دیگر نیست و انگار متروکی دیگر همه ی دیوار هایش را ناپایدار کرد و باغچه ی سبزش را که پر بود از سبزی و انگور و زردآلو خشکاند! یادِ این بیت افتادم و یادِ آن غزل و این صفتی که از این بیت انگار شکل گرفت! شاید خودم هم ریشه ی آفرینشش را نمیدانستم و در این روزهای عجیب خیلی چیزها دارند یادم می آورند و میفهانندم که یاد بیاورم آنهمه رفته را!

و وقتی هفده شهریور این نامه را نوشتم و تا امروز نشد بفرستمش فهمیدم چقدر نامه نوشتن به آدم های بزرگ سخت است! خدا میداند چند بار خودکار تویِ دستانم نچرخید و چند بار جمله ها را غلط نوشتم و هی پاک کردم و پاک کردم تا آخر بعد از نمیدانم چند بار شد بنویسمش بی غلطِ نگارشی و خط خوردگی! و همراهِ این نامه که آن سوغاتی ها یعنی همان نان برنجی ها و نان خرمایی ها را پست کردم بعد از مدت ها فهمیدم چقدر دلم برای مزه ی نان خرمایی و نان برنجی و از این دست تنگ شده و هرچه فکر میکردم یادم نمی آمد آخرین باری که خوردم کی بود! دلم تنگ شده بود برای شکنندگی نان برنجی ها وقتی زیرِ دندان هایت خرد میشدند و میشد مزه ی ناب زعفران را بدزدی میانِ شیرینی شان! امروز چقدر خوب بود! با آنهمه راه رفتن و نرسیدن ها به پست با آنهمه راهی که با ماشین هم سخت بود گشتنش _ نامه را فرستادم همراهِ آن دو جعبه سوغاتی اما هنوز از غلط های املایی و نگارشی و خط خوردگی های احتمالی میترسم! دارم مرور میکنم رونوشتی را که از نامه گرفتم!
از متنِ نامه: | سه شنبه میشود! آرام از خواب بیدار میشوی _ سردت شده انگار _ یک لیوان چای داغ مرهمت میشود از خشمی که سرما بر همه وجودت پاشیده است. همه ی ثانیه های صبح را می شماری و نیز بعد از ظهر را تا این عقربه های دیوانه درست روی ساعتِ یازده آرام بگیرند و صدایی آشنا با یکهمه تازگی بگوید: یاد میکنم خداوندِ بزرگ رو و به شما خانم ها آقایان عرض میکنم سلام. |
حالا امشب _ امشبِ بلندِ خوب _ امشب با نیمی از روحِ پاییز و نیم دیگر روحِ زمستان _ و با آن همه وصفی که پنجشنبه شب مسعودِ فروتن از یلدا کرد میتوان نشست و بیخیالِ امتحانِ پنجشنبه شد! میتوان بیخیالِ دستگاه و ایمنی و عصبی و حواس و ژنتیک شد و پیچیدگی های آن فصلِ سختِ گیج کننده را لای شکلات ها گم کرد و به جای خواندنِ همانند سازی DNA نشست و حالِ آنهایی را همانند سازی کرد که سردشان شده انگار در امشبِ سرد! میشود سرما را همراهِ دانه های هندوانه در باغچه ی خانه کاشت تا سبز شوند برای تابستانی که اگر باز زیادی گرم شد سرما داشته باشم برایش درست مانند این زمستان که گرمی داشتم برای سرد بودنش و هنوز بویِ انار می آید در خیابان ها و هندوانه های سبزِ قرمزِ پر آب!
جایی نوشته بود: |میخوام شب یلدا با کودکانِ سرطانی باشم | و من چقدر دلِ بزرگش را "دوست" داشتم. نمیخواستم بادامِ تلخ باشم میانِ اینهمه نقل و نبات اما واقعیت بود...
| // در این شبِ یلدا ز پیت پویم به خواب و بیداری سخنت گویم تو ای پری کجایی؟ // پنجشنبه که یادگاری پخش شد این تیکه از این آهنگِ رو گذاشتند روی یه تصویر هایی که همه چیز بودند انگار! حالا در تمام مدتِ نوشتنِ این پست این آهنگ همراه بود. |



ای دوست