تمنا
پر کن پیاله را که این آبِ آتشین _ دیریست ره به حالِ خرابم نمیبرد!
این جام ها که در پی هم میشوند تهی _
دریای آتش است که ریزم به کام خویش.
گرداب می رباید و آبم نمیبرد!
من با سمندِ سرکش و جادویی شراب تا بیکرانِ عالمِ پندار رفته ام
تا دشتِ پر ستاره ی اندیشه های گرم _
تا مرزِ ناشناخته ی مرگ و زندگی _ تا کوچه باغِ خاطره های گریز پای
تا شهر یادها
دیگر شراب هم جز تا کنارِ بستر آبم نمیبرد!
هان ای عقابِ عشق: وز اوجِ قله های مه آلودِ دوردست برون آ
بیا و پرواز کن به دشتِ غم انگیزِ عمرِ من
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد
آن بی ستاره ام که عقابم نمیبرد...
| در راه زندگی _ با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله میکشم از دل: که آب _ آب
دیگر شراب هم جز تا کنارِ بستر آبم نمیبرد |
فریدون مشیری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲ ساعت 0:37 توسط ناشکیبا
|
ای دوست