زمستان است

چه همه سرما! چه همه سکوت! چه همه بهت در اینهمه خیابان _ در اینهمه مردم ...
میرسم از مدرسه در چارچار سرمای آخرِ آذر _ دستانِ یخ زده _ صورتِ سرخ _ خستگیِ تمام طوری که هنوز هم به زور روی پاهایم ایستاده ام! این روزها خیالِ اینهمه کنکور و درس و امتحان که این آخری هی روز به روز دارد نزدیک تر میشود دارد به بند میکشدم! خیالِ ژنتیکِ نخوانده با آن درس دادنِ ویران معلمش و خیال هورمون ها و فیزیک _ همراهِ این بی حوصله گی ها شده انگار وقتی که من حوصله ی هیچ کدامشان را ندارم! میرسم خانه بعد از پیاده روی های طولانی در این هوای سرد بر این اینهمه کوچه و خیابان _ نمیدانم اما انگار هوای |زمستان است| را داشتم _ هوای حس و حالِ اخوان با آن ترکیبِ موسیقیاییِ عجیب! نوارِ زمستان در یک دستم و گزیده اشعار اخوان بر دستِ دیگرم _ و ضبطی که بعد از مدت ها راه انداختمش! انگار نهایتِ لذتِ شنیدنِ زمستان در آن ضبطِ قدیمی بود! نوار را توی دستگاه میگذارم و شروع میشود: سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است... _ و میبینم چقدر نزدیک است به حس و حالِ این روزها یا شاید روزهایی که گذشتند حوالی همین سال های نزدیک! در این زمستان چه چیز ها که نخفته _ چه فریاد هایی که به زور بی صدا شدند _ چه سرماهایی که همه را از پای درآورد _ چه سرماهایی که هنوز هم نشانش هست در خیلی چیزها _ چقدر زور می خواست تابِ این همه روزی که گذشت از سرِ همه _ سرمایی که میرفتِ تا عمقِ بافتِ استخوانی متراکم!
او میگفت: زمستان است هیچ چیزِ خاصی ندارد _ هیچ معنای موسیقیایی _ هیچ پیچیدگی _ هیچ رازآلودگی و زیبایی ندارد _ و شعر گنگ است و نامفهوم _ هیچ چیزی نیست که بشود گوش دادش... _ من اما در دلم میگفتم: من نمیفهمم این نقد ها را _ نمیفهمم اگر به حق باشند یا ناحق _ نمیفهمم اینگونه نقادی و رجز ها را._ زمستان برای من زمستان است! زمستان برای من یادِ خیلی چیزها را دارد _ یادِ خیلی رخداد ها که از سرِ او هم گذشت اما او یادش رفته آنهمه سرما را که خوراندند ما را _ او یادش رفته انگار آن همه سرما را! زمستان برای من زمستان است هنوز! شاید یادآورِ آن تابستانِ سردِ دو سالِ پیش یا همان سرمای دو سالِ پیش تر از آن تابستان! من نمیفهمم این حرفها را! من از زمستان خیلی چیزها را خوب میشناسم _ خیلی وقت ها شده است طرحِ روی جلدش را نفس کشیده ام و آن پیرِ مهجورِ سر بر گریبان برده وقتی دارد بر آن کوچه راه میرود را حس کرده ام با همه ی حواسم و تصویرِ آن درختانِ ایستاده و آن شاخه شکسته مانند چیزی گم در من حل شده است! من به زمستان فکر میکنم وقتی هنوز سوزش هست! سوزِ آن زمستانِ نرفتنیِ لعنتی! حالا زمستان دارد می آید! با یکهمه سرما با تکرارِ سردی ها با تکرارِ زمستان خوانی ها و با تکرارِ زمستان شنیدن ها! من اینهمه سرما را میشناسم و میدانم اینها نرفتنی است وقتی نقش بسته اند بر خیلی چیزها! نوار دارد میخواند و من: نگاهم را دنبالِ واژه های کتابِ اخوان می دوانم:
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت _ سر ها در گرییبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را _
نگه جز پیشِ پا را دید و نتواند _
که ره تاریک و لغزان است _
وگر دستِ محبت سوی کس یازی _ به اکراه آورد دست از بغل بیرون _
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاهِ سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیشِ چشمانت.
نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم زچشمِ دوستانِ دو یا نزدیک؟
مسیحای جوانمردِ من ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
| منم من _ میهمانِ هر شبت لولی وشِ مغموم
منم من _ سنگِ تیپا خورده ی رنجور
منم من _ دشنامِ پستِ آفرینش _ نغمه ی ناجور |
نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگِ بی رنگم.
بیا بگشای در _ بگشای دلتنگم.
| حریفا! میزبانا! میهمانِ سال و ماهت پشتِ در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست _ مرگی نیست _ صدایی گر شنیدی صحبتِ سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنارِ جام بگذارم |
چه میگویی که بی گه شد _ سحر شد _ بامداد آمد؟
فریبت میدهند بر آسمان این سرخیِ بعد از سحرگه نیست
حریفا گوشِ سرما برده است این _ یادگارِ سیلی سردِ زمستان است_
و قندیلِ سپهرِ تنگ میدان _ مرده یا زنده
به تابوتِ ستبرِ نه تویِ مرگ اندود پنهان است.
حریفا رو چراغِ باده را بفروز شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
| هوا دلگیر _ درها بسته _ سرها در گریبان _ دستها پنهان _ نفس ها ابر _ دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آجین _ زمین دلمرده _ سقفِ آسمان کوتاه _
غبار آلوده مهر و ماه زمستان است... |
مدت ها بود این حرفها را مرور میکردم...
ای دوست