امروز:

چه سپیده دمی باید میشد! اولش یک خوابِ پر از بی خیالی که از همه ی روزها بیشتر شده بود و خیالی که آرام بود از دغدغه و درس و ملال _ بعد هم یک صبحانه که بر دلمان نهالِ لذت کاشت و چای هایی که اندیشه ای برای دیگر نخوردنشان نمی آمد _ همه جا پر و هر کس سر در کاری و خانه بی صدا انگار _ یکی میانِ  فیس بوک یکی میان کتابهایش یکی در آشپز خانه و یکی دیگر که انگار دلش گرفته بود از این بی صدایی و چشم دوخته بود به تلوزیون و آخرین آگهی ها از زلزله ی بوشهر می آمد _ هنوز در دلش ترس بود! در دلِ پیرِ بهانه گیرش ترس بود _ همانی که مدتی است از فرطِ تنهایی آمده خانه ی ما! خانه ساکت_ پردها کشیده و پرنده ای پر نمیزند در فضا! اما! اما من این فضا را میشناختم! همانی که عجیب دوستش دارم! پرده را کنار میزنم آسمان ابریست و هوا میل به باران دارد و هوا در توالیِ پاییز رنگِ پاییز گرفته است عجیب! هنوز حیاطمان چشم به راه بود! حیاطی که دیگر رنگِ حیاط های گذشته را یادش رفته است و دارد انگار امتدادِ دیدنش حیاطِ خانه ی گذشته مان را هم از یادِ من میبرد! کمی می ایستم و میبینم نه خانه هوای ماندن دارد و نه حوصله ای برای دستگاه ایمنی و عصبی خواندن هست! کمی به این هوا می اندیشم و میبینم چقدر چشم به راهش بودم! همان طور بود که خودم در خودم ساخته بودمش! یک هوای ابری زیرِ لایه ای از هوای پاییزی که میلِ به سرما نمیکند و باران در احتمال گیر کرده است! یادم که می افتد میبینم این اندیشه ی سرگردانِ الآن چقدر خوب بود _ یادی که یادم انداخت نمایشگاه شروع شده و میشود ساعت ها پرسه زد در آن و دستِ کم فقط نگاه کرد و نفس کشید و از خواندن عنوان ها هم خوب شد و بیخیال! با چه سرعتی آماده میشوم وقتی که باید زودتر برسم برای بیشتر ماندن! نمیدانم آن عجله ی خانه در خیابان کجا رفت که قدم هایم آرامِ آرام شد! آخر مگر میشد آرام راه نرفت؟ آن هوای ناب که آدم در آن هرچه پلیدی و ناشکیبایی بود را از یادش میراند و ناخودآگاه لبانش میجنبید و بی وقفه هوا میفرستاد توی ریه هایی که خورد رفته بودند! نفس کشیدنِ این خیابان های منتهی به نمایشگاه _ این هوای ناب _ بارانی که گاهی چند قطره ی می انداخت روی سرِ ما _ و درختانِ تلفیق شده از سبزی و زردی و بویی از بارانی دور که نبود! آخ که با این ها زندگی کردم در آن یکی دو ساعت تنهایی _ زندگی در تنهایی بدونِ هر وسیله ای و فقط من و این خیابان ها و صدای ماشینهایی که همه عجله داشتند و ترافیکی که آنسویش پیدا نبود! به نمایشگاه رسیدن یک ساعت گشتن داشت که پاهایم داشت خرد میشد از آن همه راه اما مگر میشد بیخیال برگشت و روی نیمکت های بیرون آرام گرفت؟ ساعتِ حدودِ دوازده آنهمه همهمه خوابید و همه سرازیر شدند به سوی خانه هایشان! در راه برگشت وقتی مینشستی روی نیمکت های بیرون نمایشکاه و این همه جمعیت را میدیدی که همه غرق در کتابهایشان راه میرفتند و با هم از برنامه ی بازگشتِ غروبشان حرف میزدند دلت گرم میشد که شاید هراسِ ویرانی زلزله از خاطرشان رفته! اما باز میترسی و یادِ مردمِ بوشهر می افتی! 5/7 آنجا عمقش پنج کیلومتر بود و این جا ده کیلومتر! و باز فراموشش میکنی شده به زور و به سختی و نگاهت را به پایه های نیمه تمامِ مونوریل می اندازی _ هنوز اینهمه ماشین پشتِ سرِ هم بیقراری میکنند! صدا و همهمه ی آن ها هم قشنگ شده بود در سپیده دمی که انگار از سرِ خوبی بیدار شده بود! 

غروبِ امروز 8 آذر: 

در آن سپیده ی "دوست" داشتنی تا ما رفتیم پولمان را خرد تر از آنچه بود کنیم برای خریدِ کتابی که کنار گذاشته بودیمش درهای نمایشگاه را یکباره بستند چاره ای نبود جز دوباره رفتن! باورت نمیشود فضای امروز هنوز همان فضای "دوست" داشتنی بود و هوا همان هوا! باز همان مولفه ها باز نفسی که حریصانه قورت میشد دادش و لب هایی که میشد ناخوآگاه یا خودآگاه تکانشان داد و واژه کاشت میانشان! چقدر شلوغ تر شده بود در این غروب! هنوز حرف از زلزله بود اما میان شوق های این مردم آنهمه نگرانی گم میشد انگار و نگاه کردنِ این رفته خیالِ آدم را آرام میکرد از آنهمه تشویشِ ناشی از زلزله ای که عجیب لرزاند دل های همه ی ما را! باز هم نفس کشیدن در هوای نمایشگاه هوش از سرِ آدم میبرد و باز خستگی اش که همه ی ماهیچه هایمان از ارادی ها گرفته تا غیر ارادی ها را گیراند و هنوزِ دردِ جانسوزش هست میانِ تنِ مان! میگشتیم میگشتیم میگشتیم! اما مگر میشد حریفِ آنهمه غرفه و سوله شد؟ خیلی از غرفه ها جا ماندند و خیلی از سوله ها را که نشد از دور هم ببینیم و همه اش صدا بود از همهمه ی مردم و صدای رادیویی که داشت همزمان در فضای نمایشگاه پخش میشد و همه چیز را توصیف میکرد برای آنها که نبودند! نمیدانم چقدر جلوی غرفه ی انتشاراتِ نگاه ایستادم و فقط نگاه کردم به آنهمه کتابی که اگر میشد از هیچ کدامشان نمیگذشتم _ جلدِ دوم آن کتابی را که جلدِ اولش را از جایی از اینجا دور خریدم توی غرفه ی انتشاراتِ نگاه پیدا کردم و پیدا کردنش عجیب خوب بود _ چقدر گشتم دنبالش! و آخر که شب آمد آنقدر حواسم پرت شده بود که ندانستم همه ی پولم را دادم و حالا ناگزیر باید آنهمه راه را پیاده برمیگشتم خانه و آمدم! و چه خیابان های خلوت و کوچه های خلوت تری بود کوچه ها و خیابان های پشتِ نمایشگاه و هنوز جلویِ نمایشگاه حرف از تراکمِ ماشین ها بود و پایه هایی که تا فلک و تا افق رفته بودند... 

چه بد کشتم امروز را...