سپنجِ رنج و شکنج
نگاه کن! هنوز هم ترس هست! نه در دلِ من نه در من نه به خاطرِ این تسلیمِ در کمین! امشب باز در دلِ این مردم هراسِ ویرانی هست هراسِ غمی که مینشیند بر پشتِ قوز زده ی شکسته شان. امشب همه دارند از این زمینِ ناآرام میترسند و ترس هست از ویرانی در من در تو و در همه انگار! هراس در من! هراسِ مرگِ بی مجال باز یکهمه آدم بی گناه انگار و هراسِ اهواز و سنندج و این کرمانشاه که در ترس است هنوز! هنوز میترسم باز صدای ویرانی در گوشِ کوچه پس کوچه های اهواز و خرمشهر بپیچد و و سنندج باز بوی خاک بگیرد و مردگی و کرمانشاه از ترس یخ ببندد! همه نیم خیزند انگار و آماده ی فرار با داد ها و جیغ های گاه و بی گاهشان! هنوز مدام آگهی میرسد از شهرهای مرزی و این عراقی که همیشه جبرش باید ریه های این مردم را لمس کند! در حوالی امشبِ سرد هنوز ترس هست در چشمانِ بی سویِ مادربزرگم و مادری که از ترس مدام زنگ میزند و حال و روزِ در تنگنا گیر کردگان زلزله را میپرسد و حرکاتِ پدری که میلِ به بی خیالی دارد! در شبِ کوچکِ من اکنون دلهره ی ویرانیست!(1) در شبی که روزش عجیب تر از همیشه گذشت. روزی که تمامِ من خواب شده بود و غروبی که اولین آگهی ها از ویرانی رسید و ترس و ترس و ترس! و هنوز هم ترسی که بر بر دلِ این مردم هست و پس لرزه ها از حوالی غروب هنوز هم با ما نفس میکشند! در دلم هنوز مزه ی دیِ 82 را حس میکنم! آن مزه ی تلخی که با همه ی کوچک بودنم حسش کردم و هنوز نقشِ ویرانی های بم بر دلم و چشمم تاب میخورد و همه ی چیزهایی که از آذربایجان دیدم و از رودبار شنیدم مدام برایم تکرار میشوند و در دلم ویرانی میکارند! هنوز از کوچه میترسم و نمیدانم که در آن باد می آید یا نه! و نمیدانم این باد اگر بوزد بادِ ویرانیست یا نه! گوش کن: صدای تاریکی می آید و ویرانی و این ویرانی ها را من و تو ساخته ایم و انگار نه انگار! همه چیز را داریم خوب نشان میدهیم! این سیمای استانی هم که انگار سیمای استانی نیست! هنوز هم زنگ از شهرهای مرزی می نمایاند که ویرانی هست و ترس و مردمی که آواره ی کوچه ها و خیابان ها شده اند! من برای گرمی جنوب میترسم و برای آبِ کارون که مباد باز ناآرام شود! بخدا که این مردم را دیگر تابِ ملالی دوباره نیست...
(1): فروغ
1 آذر 92
+ نوشته شده در پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۹۲ ساعت 2:19 توسط ناشکیبا
|
ای دوست