آنسوی این جاده های ناکجا

آنسوی این جاده های ناکجا چیزی باید باشد! چیزی دور از همه ی شاید های گیج کننده. آنسوی این جاده ها _ پشتِ آن کوه های بلند _ زیرِ آن درختانِ سبز و آن هوای دور چیزی باید باشد. چیزی که نه از جنسِ این بیهودگی ها نه از میانِ این پلیدی ها و نه از میان اینهمه غریبی باشد. آنسوی اینجا ها انگار نقطه ای چشم به راه است که بگذاریش پایانِ همه چیز و بعد یکهمه علامتِ تعجب پشتِ سرش و بعد بازهم نقطه. و این سرآغازِ تجربه ای نزدیک از حسی دور شود. یک آغازِ نو بعد از گریختن از دست آن همه دربندی ها یا اینهمه رفتن ها.
نمیدانم آن ماشین ها کجا پشتِ سرم جا ماندند و یا کجا پشتِ سر گذاشتمشان؟ درست مانند همه ی رخداد و ها و پیشامد ها که نمیدانم جایم گذاشتند یا جایشان گذاشتم؟! آن روز را هنوز هم به یاد دارم یا نه؟ آن روزِ دور در میانِ جمعی دورتر در حالی از آنها هم دور تر میانِ چشم باز کردنِ لحظه های ناگهانی در دامنه ی آنهمه جاده! نمیدانم... میترسم همه ی اینها فقط تصویرِ مانده ای باشد از خاطره ای که هرگز نبوده یا واقعیتی که هیچ گاه رخ نداده است! من میانِ کدام لحظه فلسفه ی لحظه را یادم رفت بردارم و با خود بکشم؟ یا کجا غرقِ در لحظه های نابوده در لحظه هایی به رنگِ اکنون گم شدم؟ چگونه لحظه ای از من یا من از لحظه ای گذشته ام که یادش نمیاورم؟ من در همین شاید های لحظه میانِ بودن و نبودن جا مانده ام! میترسم انگار از سرابِ این لحظه و لحظه هایی که گذشت میترسم از تکرار از رونوشتِ گذشته شدن و از دوباره خواندنِ یک متنِ کسل کننده. آنسوی این جاده های ناکجا شاید شعری باشد یا نوشته ای یا دیالوگی که بخوانیش و دوباره مزه ی تازگی را بچشی! پشتِ این جاده ها دیگر باید اینهمه تراژدی های خسته کننده با دیالوگ های تکراری جایشان را بدهند به طنز هایی که از عشق بگویند و از آغاز و از روییدن و از تازگی های این همه حال! و چقدر سخت میشود دل بست به همین حرف های در محظور گیر کرده ی احتمالات و پشتِ سر هم خیال ببافی و بپوشی و در دلت از این همه ایهام و کنایه و مجاز بترسی! آنسوی این جاده ها چیزی هست! و من میدانمش! اگرچه گاهی دور گاهی دیر بر این حرف های بی ریشه در باد میخندم و هر لحظه اندیشه ی ویرانی شان هست با من اما من این همه حرف را بافته ام میانِ این همه شاید از برای نفس کشیدن! حرف بافته ام من میانِ حرف هایم و میانِ چیزهایی که هر روز پیدایشان میکنم و ردِ عطرِ خاطره شان را میگیرم تا خودِ آن لحظه ی رفته تا زمانی که دیگر نیست و نمیدانم من کجایش غرق شده ام یا کجا ملول مانده ام از بودن! من حرف بافته ام و معنایشان را نمیدانم من لحظه بافته ام وانعکاس اما نه این ثانیه های مرموز و نه این پاسخ های گاه و بی گاه مرا از خلاء نمیرهاند! یک خلاء حسِ نشده بی اوجی و فرودی و هوایی که نبود تا پنهانش کنم!من از کمینِ اینهمه حرف و یکهمه حرفِ پنهان شده ی دیگر و از این گم شدن ها و پیدایی ها و از این شاید ها و گمان ها و از اینهمه تسلیمِ در کمین میترسم و همه ی باید ها را که باید انجامشان دهم را نشانده ام کنارم و برایشان سرود شکیبایی سر میدهم و امیدِ شدن! امید وقتی میدانم اینهمه احتمالات و یک من به پستوی تاریکِ خانه ای دور و خاطر انگیز پرت میشود و آن وقت به قول فروغ: خورشید بر تباهی اجسادمان قضاوت خواهد کرد!اما چیزی در من زمزمه ی یک رسیدنِ دور است! مدام تکرار میشوند این واژگانِ سرگشته که پشت این جاده های ناکجا چیزیست! چیزی که مثلِ هیچ چیز نیست! و باید باشد و بنشیند و همه ی این مسئله های احتمال را حل کند و بگوید از آنچه که باید بگوید!
کسی می آید که مثلِ هیچ کس نیست و سهمِ ما را هم میدهد...(فروغ)


ای دوست