دستی به کشتزارِ دلم تخمِ درد ریخت

کاش میشد این صفحه را پر کرد از ردِ پای واژه ها و شعر ها برای اثباتِ بزرگی اش. برای حالِ خرابش که در شعر هایش ریخته و حالا وقتِ هر حال خرابی ما مرهم است بر دردِ نا درمانِ بیهودگی. دلم میخواست توان داشتم تا برایش از آنچه شایسته اش است واژه بیاورم و نماد اما مرا تابِ آنهمه تشبیهات و استعاره ها نیست برای بیانِ بزرگی اش و دلم و دستم به نوشتنی نمیرود که نمیدانم از کجایش باید آغاز کنم که سزاوارِ بزرگی اش باشد و باز بزرگی اش. وقتی روی صفحه ی کافه کتاب آن متن را دیدم بر بیهودگی ام آه کشیدم و بر فراموشی ام که خیلی چیزها را فراموش کردم _ درست مانندِ این مردمِ به بند کشیده شده که خیلی چیزها را یادشان رفت _ خیلی چیزها... روی آن صفحه نوشته بود: فردا زاد روزِ شاعرِ بزرگ فروغِ فرخ زاد است. و دیدم منی که روزی نمیدانم چند ساعت را میگذارم برای یاد گرفتنِ خیلی چیزها همین یک تاریخِ ساده را چگونه یادم نبود _ من که به قولِ خودش جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشتِ بام های مه آلودِ آسمان چیزی نبوده ام آیا همین تاریخ ها و رخداد های ساده اما بزرگ را نمیتوانستم در یادم نگه دارم؟ منی که شب های طولایی میشد که با شعر هایش تضادِ پلک هایم را ترادف میکردم یا شب هایی بود که تا آفتاب سپیده میزد روی فرشِ این اتاق با شعر هایش از مزه ی بیداری و چای ها و بیقراری هایی که بود و لایِ هجا ها و واج های شعر هایش جا میگذاشتمش میگفتم و همین منی که وقتی دیوانش از من دور شد مدت ها نبودنش را حس کردم و انگار در تمامِ لحظه ها چیزی بود که همه چیز را به سمتِ عدمِ تکاملِ آن لحظه های ملال انگیز میبرد و همین منی که شش شهریور بعد از خریدنِ دیوانش از آن کتاب فروشی نبش خیابانِ مصدق در دلم بیقرارِ رسیدن بودم تا باز از نو خواندن از سر بگیرم. چقدر دلم میخواست شاعری بودم پر از حس های شاعرانه و یا نقاشی پر از رنگینگی های سرد و گرم تا واژه میساختم برایش و نقش میکشیدم بر تابلوی روی بوم رخش را. من به شعرهایش حالا حسی پیدا کرده ام! یک چیزی مانندِ آرامشی آرمانی بعد از جنگی اسطوره ای یا همان بوی خاکِ باران خورده* بعد از گرد و غبار همیشگی این دیار. در من او رویای آرامیست در هجومِ اینهمه بی مجالی! و ببخش مرا که ملولم و دست بسته از گفتنِ او و کشیدنِ نقشش و این واژه های بی عمقِ بیمار در گفتنش میپوسند و میمیرند.
*: تضمین بود از آنکس که خوب است.
راستی این روزها که گوشت را بگذاری بر پیکرِ خمیده ی این شهر و آن شهر های شکسته از آن رخداد و روی سنگ های قبر که بگذاری گوشت را حرف میشنوی! یکهمه حرفِ ناگفته ی ناشنیده که وقتی آن بادِ بی رحم وزید طرحِ خیلی دهان ها در عبورش به هم ریخت _ همان حرفهایی که پیش از رسیدنشان مردند میانِ همهمه ها و کمان های به زه کشیده شده و نا حقیقتی های مصلوب! گوشت را بگذار _ پیداست و هنوز هم صدایش هست و دامنه اش بازِ باز است میانِ بی حرفی ها و بی صدایی ها. راستی اگر وزشِ اینهمه باد بگذارد میشود باور کن قصه را جورِ دیگر تعریف کرد که کم کم خودمان هم باورمان نشود و یادمان نرود! گوش کن و اگر شد حرفی بزن! من حرف دارم _ تو حرف داری _ و او _ همه ی دهان هایی که طرحشان در عبورِ باد بهم خورد و میخورد هنوز ناگفته دارند تا این تراژدی دردناک درامی یک طرفه معنا نشود! همه ی آن تئاتر سوخت _ و باد زیرِ همه ی دیالوگ ها زد و کشیدشان تا محو کردن و دیگر آن همه دیالوگِ خوب و مانای آن تراژدی نبود و همه چیز یک درامِ یک طرفه برای من و تو و او و همه معنا شد! دیگر نه دیالوگی بود نه بازیگری نه کارگردانی و نه قصه ی تراژدیکی... همین _ بماند انگار...
دیوار:
می گریزم از تو تا در ساحلی متروک
از فرازِ صخره های گم شده در ابر تاریکی
بنگرم رقصِ دوار انگیزِ طوفان های دریا را
در غروبی دور چون کبوتر های وحشی زیرِ پر گیرم
دشتها را _ کوهها را _ آسمانها را
بشنوم از لابلای بوته های خشک نغمه های شادی مرغانِ صحرا را
میگریزم از تو تا دور از تو بگشایم راه شهرِ آرزو ها را
و درون شهر... قفل سنگینِ طلایی قصرِ رویا را
لیک چشمان تو با فریاد های خاموشش
راهها در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمتِ رازش گردِ من دیوار می سازد
عاقبت یک روز... میگریزم از فسون دیده ی تردید
میتراوم همچون عطری از گلِ رنگینِ رویا
میخزم در موجِ گیسوی نسیم شب
میروم تا ساحلِ خورشید در جهانی خفته در آرامشی جاوید
نرم می لغزم درونِ بستر ابرِ طلایی رنگ پنجه های نور میریزد به روی آسمان شاد
طرحِ بس آهنگ
من از آنجا سر خوش و آزاد دیده می دوزم به دنیایی که چشمِ پر فسوسِ تو
راههایش را به چشمم تار میسازد.
دیده می دوزم به دنیایی که چشمِ پر فسوس تو
همچنان در ظلمتِ رازش گردِ آن دیوار می سازد.(1)
(1) و عنوان: فروغ / 8 دی زاد روزِ فروغِ مانا ی ماناست
با بستنِ لب هرگز آواز نمیمیرد...
ای دوست