بیا گم کنیم نگاهمان را!

بیا پشتِ این عینک ها نگاه هایمان را گم کنیم...
بیا به عشق و به زندگی و به هیاهویی که از دستمان دزدیدند خیره شویم
و زیرِ لب بگوییم: همه چیز خوب است...
بیا برای خودمان دروغ ببافیم و بپوشیم که سردمان نشود
حالِ من خوب است _ حالِ تو خوب است _ حالِ او خوب است _ و همه خوبیم
و بعد دهانمان را کنارِ گوش های هم بگذاریم و آرام بگوییم:
گاهی دروغ گفتن چه خوب است...
بیا ردِ همه ی نگاه هایمان را بر رخداد های آن روز های خمیده در آن سالِ شکسته
که پشت و دلِ همه مان را خمیده و شکسته کرد
در نگاهمان در آنسوی عینک گم کنیم و بکشیمش تا افقی دور
بیا رنگِ آنهمه سرخی بی سبب و موج های هیاهو و فراموش کاری های خیابان ها را
پشتِ همین عینک ها از نگاهمان و پشتِ همین از یاد بردن ها
از یاد ببریم و کمی بیخیال ملال های هر روزه اش بر دلمان شویم...
من خسته شدم از حسرت و دغدغه هایمان بعد از آنهمه تلخی _ میان آنهمه مرگ _ میانِ...
بیا از یادِ خودمان ببریم و مدام در دل بگوییم چیزی نشده است
و من خوبم و تو خوبی و او خوب است و همه خوبیم.
بیا عینک هایمان را بزنیم!
انگار اینها میخواهند دلمان را اندکی از این گذشته پاک کنند...
بیا دستشان را بگیریم و بزنیمشان بر چشمانمان
تا به هم و به خود و به دلمان دروغ بگوییم که حالمان خوب است...
من در تپشِ گاه به گاهِ ریه هایت و تو در تپشِ ریه هایم از نفس افتادنِ آن خیابان فراموش کار را میشنویم
من تو را از نقشِ برگ های افتاده در آن بهار و تو نمیدانم مرا چه از آن سال ها به باد داری
من صدایت را مانند زمزمه های بی صدایمان در آن خیابان میشناسم
و من دنیای این عینک ها را میبینم...
بیا عینک هایمان را بزنیم _ در خیابان راه برویم _ شعر بخوانیم _ بهار را باور کنیم(1)
دلمان را خوش کنیم به این جهانِ ساختگی و گذشته را بکشیم تا بیخیالی هایش
هر چند کم _ هر چند اندک _ هر چند به دروغ
بیا عینک هایمان را بزنیم و روی نیمکت های پارک های شلوغ
بنشینیم و از عشق سرودی بسراییم(2)
از رفته ها نگوییم و این همه حسرت را در کیف هایمان نهان نکنیم...
خسته ام _ از اینهمه حسرت داشتن _ از اینهمه امیدِ رسیدن و نرسیدن
از اینهمه امیدِ تمام شدن و تمام نشدن _ از اینهمه تمنای خوب شدن و نشدن
بیا عینک هایمان را بزنیم و فراموش کنیم
بیا آنهمه ملال ها را پشت این شیشه ها گم کنیم و چند روز نفس بکشیم بی ملال
بی هیچ ملالی... نه درسهای نخوانده مان نه بغض های خورده مان و نه خاطره هایمان
بیا! بیا عینکمان را بزنیم و همه چیزِ آن روز های پر ملال را بسپاریم به باد
تو تو میگویی: چه فایده نقشش که بر دلمان مانده. این ها همه خود فریبی است باور کن...
و من یادت می آورم باز که روزی به یاد هم آوردیم
که دروغ گفتن گاهی چه خوب میشود برای خودِ آدم...
من و تو و این عینک ها که میدانیم داریم به گوشِ هم آرام دروغ می گوییم...
(1) و (2): فریدون مشیری
ای دوست