بیا پشتِ این عینک ها نگاه هایمان را گم کنیم...

بیا به عشق و به زندگی و به هیاهویی که از دستمان دزدیدند خیره شویم 

و زیرِ لب بگوییم: همه چیز خوب است...

بیا برای خودمان دروغ ببافیم و بپوشیم که سردمان نشود

حالِ من خوب است _ حالِ تو خوب است _ حالِ او خوب است _ و همه خوبیم 

و بعد دهانمان را کنارِ گوش های هم بگذاریم و آرام بگوییم:

گاهی دروغ گفتن چه خوب است...

بیا ردِ همه ی نگاه هایمان را بر رخداد های آن روز های خمیده در آن سالِ شکسته 

که پشت و دلِ همه مان را خمیده و شکسته کرد 

در نگاهمان در آنسوی عینک گم کنیم و بکشیمش تا افقی دور 

بیا رنگِ آنهمه سرخی بی سبب و موج های هیاهو و فراموش کاری های خیابان ها را 

پشتِ همین عینک ها از نگاهمان و پشتِ همین از یاد بردن ها 

از یاد ببریم و کمی بیخیال ملال های هر روزه اش بر دلمان شویم...

 من خسته شدم از حسرت و دغدغه هایمان بعد از آنهمه تلخی _ میان آنهمه مرگ _ میانِ...

بیا از یادِ خودمان ببریم و مدام در دل بگوییم چیزی نشده است 

و من خوبم و تو خوبی و او خوب است و همه خوبیم.

بیا عینک هایمان را بزنیم

انگار اینها میخواهند دلمان را اندکی از این گذشته پاک کنند...

بیا دستشان را بگیریم و بزنیمشان بر چشمانمان 

تا به هم و به خود و به دلمان دروغ بگوییم که حالمان خوب است...

من در تپشِ گاه به گاهِ ریه هایت و تو در تپشِ ریه هایم از نفس افتادنِ آن خیابان فراموش کار را میشنویم

من تو را از نقشِ برگ های افتاده در آن بهار و تو نمیدانم مرا چه از آن سال ها به باد داری

من صدایت را مانند زمزمه های بی صدایمان در آن خیابان میشناسم 

و من دنیای این عینک ها را میبینم...

بیا عینک هایمان را بزنیم _ در خیابان راه برویم _ شعر بخوانیم _ بهار را باور کنیم(1)

دلمان را خوش کنیم به این جهانِ ساختگی و گذشته را بکشیم تا بیخیالی هایش 

هر چند کم _ هر چند اندک _ هر چند به دروغ

بیا عینک هایمان را بزنیم و روی نیمکت های پارک های شلوغ 

بنشینیم و از عشق سرودی بسراییم(2) 

از رفته ها نگوییم و این همه حسرت را در کیف هایمان نهان نکنیم...

 خسته ام _ از اینهمه حسرت داشتن _ از اینهمه امیدِ رسیدن و نرسیدن 

از اینهمه امیدِ تمام شدن و تمام نشدن _ از اینهمه تمنای خوب شدن و نشدن 

بیا عینک هایمان را بزنیم و فراموش کنیم 

بیا آنهمه ملال ها را پشت این شیشه ها گم کنیم و چند روز نفس بکشیم بی ملال

بی هیچ ملالی... نه درسهای نخوانده مان نه بغض های خورده مان و نه خاطره هایمان 

بیا! بیا عینکمان را بزنیم و همه چیزِ آن روز های پر ملال را بسپاریم به باد 

تو تو میگویی: چه فایده نقشش که بر دلمان مانده. این ها همه خود فریبی است باور کن...

و من یادت می آورم باز که روزی به یاد هم آوردیم 

که دروغ گفتن گاهی چه خوب میشود برای خودِ آدم...

من و تو و این عینک ها که میدانیم داریم به گوشِ هم آرام دروغ می گوییم...

(1) و (2): فریدون مشیری