....و
و......
ومن عادت دارم به پرواز خورشید آرزو از دستانم
با هر فوتی که بوی گریه میدهد
من دیگر عادت دارم به مردن های گاه به گاه و پیاپی
زیر چنگال هایی که که از خشم
ناخن میکشند بر وجودم
و فغان هایم را هیچگاه نشنیدند و نخواهند شنید
و من دیگر خوب میدانم عطر نریخته ی بغض چگونه است
و در بی ملالی مردن و روی پای خود مردن چه دردی دارد...
و میدانم وجود شکسته دیگر وجود نمیشود
و روحی که پر کشید دیگر هیچگاه به هوای هیچ چیزی باز نمیگردد
و هر آنچه که مرد دیگر نام گذشته اش را به یغما خواهند برد
و من حس میکنم بوی خوبم گفتن هایی که هیچگاه حقیقت نداشتند
و میدانم راه رفتن در این خیابان های شلوغ چه دردی دارد وقتی از تنهایی دستت را
بر دیوارمیکشی و گریه میکنی در خودت
و میدانم وقتی مقصدی نداری و سرگشته این خیابان های شلوغ را میگردی
اوج آسمان چقدر پایین می آید و خیابان چقدر دراز میشود
و میدانم وقتی بی هیچ ملالی و خیالی راه میروی
مرده ای...
دیر گاهیست که مرده ای
روی پاهایی که که هروز همدمت میشوند در این خیابان های سرد
آری روی پاهای خودت مرده ای...
و میدانم...
ای دوست