آدم یه گاهی یه جایی بدجور میشکنه

 

هر چی این دور و ور لعنتیو میگردی

 

یه "دوست" نیست

 

نه از اینایی که با وزیدن یه نسیم پشتتو خالی میکنن و میرن

 

نه. از اونایی میگم که مردن و مرد تا همیشه.

 

گاهی به کارهای این مردم میخندی

 

و گاهی از دستشون تمام حجم عصبانیتتو 

 

رو سر دیواری خالی میکنی که شونه هاش از اشکات خیسه

 

گاهی دلت مرده و در پاسخ زخم های این مردم

 

براشون از عشق میگیو دلداریشون میدی

 

که نکنه بشکنه دلشون و بمیرن

 

اما بعد همه ی این کارا

 

ته دلت یه چیزی میگه:کاش یکیم بود حرفای منو گوش میکرد کاش...

 

گاهی از امتحان های این دنیا اونقدر خسته ای

 

که برگه تو دست نخورده میندازی زیر دست کسی از این مردم

 

تا اونم بالای سر برگت بنویسه:*صفر* و راحت شی

 

و گاهی که نه

 

همیشه میدونی تو اینجا گم شدی و متروک موندی

 

و یه وقتایی دلت به حال خودت بدجوری میسوزه

 

و دیگه از زخمای مردم ترسی نداری و میگی:هرچه باداباد.

 

دیگه ترسی ندارم....