گاهی از درد دلتنگی میشینم روی یه دیوار خراب یه کوچه ی شلوغ

 

و هی نگا میکنم به گذر آدمایی که از همه شون میترسم

 

آدمایی که میدونم اگه دلمم بد جور بگیره

 

آبی ازشون برام گرم نمیشه

 

اونایی که با هر نفس به غریبیای من میخندن و میگذرن

 

باشه حرفی نیس

 

بذار بخندن به این مرده ای که خیلی وقته با دستای خودشون کشتن

 

و خیلی وقتا خندم میاد به دستایی که واسه یاری سوی من میگیرنو میخوان که باور کنم

 

"دوست"ن. اما اون وقتایی که نباید زخم میزدن زدنو

 

این پیکر بی جونو کشتن

 

حالا بذار هرچی میخوان ادای نوشدارو رو در بیارن و نقش مرهمو بازی کنن

 

اما ای دریغ روح مرده دیگه زنده نمیشه

 

یکی از آسمون بیاد بگه من دیگه مرهمای اینا رو که بوی زخم میده رو نمیخوام

 

هرکی میاد زود بگذره

 

من که غریبم دیگر چه فرقی میکند کجای این زمینو چگونه به سر کنم؟؟؟