نقاشی...
هیچ گاه نقاش خوبی نخواهم شد!
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی
که بخاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند...
و نقش دیگرم نقش "دوست" بود
هرچه را که میافتم در ذهن
خط خطی میشد
نقش آدم های این حوالی هم پیدا نبود
چه رسد به "دوست" آن بهار در این پاییز بی ملالی
هر چه کردم نقش آدم ها کشیدنی نبود
همه چند رنگ بودند و هزار چهره
من دیوانه را بگو
نشسته ام چهره ی "دوست" ی را میکشم
که جایش سخت کم است و خالی برایم.
آی ای "دوست" بیا من از درد هزار رنگ بودن
بی رنگ شدم...
بیا تا بنگارم نقشت را بی هیچ رنگی....
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 3:13 توسط ناشکیبا
|
ای دوست