ترس و دویدن میانِ دیوانِ فروغ...
کسی به فکرِ ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلبِ باغچه در زیرِ آفتاب ورم کرده است
که ذهنِ باغچه دارد آرام آرام از خاطراتِ سبز تهی میشود
و حسِ باغچه انگار چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده است.
حیاطِ خانه ی ما تنهاست
حیاطِ خانه ی ما در انتظارِ بارشِ یک ابرِ ناشناس خمیازه میکشد
و حوضِ خانه ی ما خالی ست.
ستاره های کوچکِ بی تجربه از ارتفاعِ درختان به خاک می افتند
و از میانِ پنجره های پریده رنگِ خانه ی ماهی ها
شب ها صدایِ سرفه می آید!
حیاطِ خانه ی ما تنهاست.
من از زمانی که قلبِ خود را گم کرده است میترسم
من از تصورِ بیهودگیِ اینهمه دست
و از تجسمِ بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثلِ دانش آموزی
که درسِ هندسه اش را دیوانه وار "دوست" میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد
من فکر میکنم...
من فکر میکنم...
من فکر میکنم...
و قلبِ باغچه در زیرِ آفتاب ورم کرده است
و ذهنِ باغچه دارد آرام آرام از خاطراتِ سبز تهی می شود...
______________________________________________________
آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعدانی ها را در آسمانِ پشتِ پنجره خواهم گذاشت؟
آیا دوباره رویِ لیوان ها خواهم رقصید؟
آیا دوباره زنگِ در مرا به سوی انتظارِ صدا خواهد برد؟(1)
...
سرِ خط: میترسم!
راست میگفت باید خیلی زور داشته باشی خیلی زیاد
به چند حرف که دوستشان دارم فکر میکنم
حرفِ او حرفِ اوی دیگر و حرفِ فروغ(تمام)
میترسم از اینهمه تسلیمِ در کمین نشسته
از این روزهای بی پاییز
بخدا که خیلی باید زور داشته باشی
میترسم از اینهمه بودن...
(1): فروغ
ای دوست