سه شنبه 9 مهر 92

تلفنم را روشن میکنم حوالیِ ساعتِ سه وقتی که دارم حاضر میشوم تا بیرون بروم. میگذارمش گوشه ای بعد از چند دقیقه چشمم میخورد به صفحه اش پیام می آید که تماسِ از دست رفته داشته ام.چشمم که به پیش شماره ی 021 می افتد انگار دلم میریزد. از خانه بیرون میروم و شماره را میگیرم با همین گوشیِ فکستنی بعد از چند ثانیه صدایی پشتِ تلفن آرام سلام میدهد با همان موجِ اول صدایش میفهمم انگار که محمد صوفی است(1)زبانم به تپق می افتد قلبم به تند زدن می افتد و در کوچه میخ میشوم بر زمین! داشتم با همان حرف های نیمه و بی معنا برای محمد صوفی توضیح میدادم که چند بار از این شماره با من تماس گرفته شده و من یا ندیده ام یا گوشی خاموش بوده است که نمیفهمم محمد صوفی چگونه حرف های مرا فهمید که به من ندایِ چشم براهی داد تا برود و بپرسد و ببیند که چه کسی با من تماس گرفته که خودم هم ندانستم در آن یکی دو دقیقه چه گفتم. میرود و می آید و میگوید از میانِ کسانی که اینجا هستند کسی تماس نگرفته و من دیگر هیچ نمیگویم و پس از عذر خواهی و سپاسگزاری قطع میکنم. اما انگار چیزی ته دلم میگوید به فردا امید داشته باشم به یازده و ده دقیقه ی فردا یعنی امروزی که دارم مینویسم! نمیدانم اما انگار چیزی مدام میگفت امید داشته باشم برای فردا...

چهارشنبه 10 مهرِ 92 

از جفایِ شبکه ی آموزشِ برفکی ناگزیرم فقط بشنوم رادیو هفت را و میشنوم و همه ی پلان ها را در ذهنم تصور میکنم و اینگونه انگار آرام میشوم از ندیدن. بامدادِ چهارشنبه که بیداری تا نزدیکی هایِ سپیده دمِ دیوانه ی گاهی سرد گاهی خنک ادامه داشت و فروغ خواندن و تکرارِ آن آهنگِ خاطر انگیزِ چند وقت پیش که با هر ذره اش همه ی نوشته ها و خاطره ها از خواندن هایِ خوبِ چند وقت پیش یادم می می آمد طول کشید! با صدای آهنگ انگار گاهی در روشناییِ لامپ به خواب میروم و باز بیدار میشوم اما دیگر نزدیکی های صبح تصمیم میگیرم یک ساعت هم که شده بخوابم! نمیدانم ساعت چند اما میخوابم! ساعتِ 6:30 بیدار میشوم و حاضر برای رفتن به این مدرسه ی غریبِ دیوانه ی کسل کننده ی ناخوب و آن کلاسِ ناخوب تر... چند لقمه به بر خلافِ میلم نان و پنیر میخورم و یک چایی که انگار سرِ پا نگهم میدارد! راه می افتم در خیابان های دیوانه ی شلوغ و زیرِ لب شعر میخوانم تا بیخیالِ اطرافم شوم! همه ی کسانی که از کنارم میگذرند میخندند انگار به من ,که دارم با خودم حرف میزنم! گاهی جلویِ دهانم را میگیرم اما خیال ندارم دیوانگی ام به خیالشان را پنهان کنم بگذار بگویند! میرسم به مدرسه زنگِ اولِ کسل کننده که در دامنه ی دین و زندگی میگذرد و آن معلمِ حوصله سر برِ غریبش و زنگِ دوم به شیمیِ دیوانه و جزوه نوشتن و موازنه ی معادله ها! آخ که داشتم خفه میشدم که زنگ را زدند! در تمام طولِ این ساعت ها خیالم پیشِ گوشیِ تویِ جیبم بود که قایمش کرده بودم و فکر به زنگ زدنِ دوباره از دفترِ رادیو هفت! زنگ میخورد کیفم را به دوشم می اندازم تا به خانه برگردم چونکه در برنامه هیچ درسی نبود خلاصه به بهانه ی این درسِ من درآوردیشان گیر دادند ما را و پرورشی هم نبود و فقط هدف گیر دادنِ ما بود! حوالیِ 11:10 دقیقه گوشی تویِ جیبِ کیفم بذرِ لرزه می پاشد و دلم باز میریزد! صفحه را میبینم همان پیش شماری 021 و بقیه ی شماره که تلفنِ دفترِ رادیو هفت است! هزار بار آشوبِ درون را میکشم و سرکوب تا آرام باشم! تلفن را بر میدارم و به گوشه ای از حیاط میخزم که از چشمِ همه به دور باشد و دکمه ی سبزِ این گوشیِ قدیمیِ فکستنی را فشار میدهم! صدایی آشنا نامم را بر زبان می آورد و میگوید:(من ضابطیان هستم/ منصورِ ضابطیان)(۲). و من میدانم اوست پیش از آنکه بگوید!ذوق زده و پر از هیجانِ تراویده در من که بعدِ عمری پیدایش شد با او و با آن صدایِ مهربانش حرف میزنم! میگوید:( تو چرا اینقدر گوشیت خاموشه؟ ) و من چون پاسخی برایِ پرسشش پیدا نمیکنم میگویم آقایِ ضابطیان من الآن مدرسه ام و دزدکی دارم با شما حرف میزنم و او به شوخی سرزنشم میکند. بعد ادامه میدهد و شروع میکند به حرف زدنِ درباره ی نامه ای که 17 شهریور برایِ رادیو هفت پست کردم و میگوید خوشحال شده و من نمیدانی چقدر خوشحال میشوم! در نامه ام برایِ بیننده ی برگزیده شدن و متن خوانی نوشته ام و انگار امیدی میابم که شاید بشود و من بخوانم در رادیو هفت! برایش میگویم که شبکه ی آموزشِ ما یک هفته است که رفته و من ناگزیر به شنیدنم فقط! باز حرف میزنیم و بعد از حدودِ سه دقیقه قطع میکنم! آنقدر هیجان دارم از این آگهی و این زنگ که دلم فریاد میخواهد انگار! به کسی میگویم از شوقِ گمشده ای که تازه پیدا شده بود اما باورش انگار نمیشود و ...! اما من بعد از مدت ها بی دغدغه و بی حرفی از ساختنِ دروغین شاد شدم انگار و همه چیزِ آن گذشته ی لعنتی و این حالِ دیوانه و آن آینده ی گنگ را از یاد بردم! و همین کافیست باور کن! شده برای چند دقیقه هم!حسِ خوبی بود حرف زدن با یک خوب! و من انگار در آن دیروزِ گنگ به آمدنِ امروزِ روشن شده از خوبی امید داشتم! باورت میشود؟ امید داشتم!

همین...(۳) 

سرِ خط:  ۱: تهیه کننده ی رادیو هفت

             ۲: کارگردان رادیو هفت

             ۳: با نوشتنِ این پست یه پستِ "دوست" داشتنی برایِ خودم انگار مرد تویِ آرشیوایِ شهریور