گفتم: زندگی همیشه آن قصه ی یک خطیِ در کتاب ها نیست! گاهی کلافِ سردرگمی میشود که هر رشته اش را هزاران سر است و گذاشتن و گذشتن گاهی از مرگ سخت تر است! وقتی ندانی چه چیز را باید گذاشت و برای چه باید گذشت. زندگی سرنوشتِ ناگزیریست! همیشه باید کند , یک روز زخم را , یک روز جان را , و دیری نمیگذرد دل را! آنچه تمام شدنی است آرام یا ناگهان به پایان میرسد , وقتِ رفتن که برسد چند قابِ عکس و مشتی خاطره مانعِ رفتنِ هیچ کس نخواهد شد.(1)

_______________________________________________________________________________

چقدر خسته ام از تکرار اینهمه لبخندِ گنگ و حرف زدن های بی پایه و اساس بر این مدرسه ی لعنتی و راهش! چقدر خسته ام انگار از این حرف هایی که خودم هم معنایشان را نمیدانم! باز دیوانگی باز خستگی باز بی حوصله گی ها در زنگ های ناگذرِ ناخوب و تمنایِ خوابیدن از این چشم هایِ مغرور و این پلک هایِ دیوانه که پس میزنند هم را! چقدر خسته شده ام باز از حسِ خوابی که هست و مجالِ خوابی که نیست! چقدر اندوهِ مرموزِ آزار دهنده از حسی پوچ و تهی! حالا در این غروب هایِ کوتاه پاییزی چیزی جز بی حوصله راه رفتن و چپیدن تویِ ماشین ها و اتوبوس ها و سر بر شیشه گذاشتن و همه اش نگاه به بیرون و دلی که پر است از نفهمیدنِ اینهمه همهمه چیزِ دیگری نیست! حالا فقط نوشتن است اما از ناگزیری ها و تکلیف هایِ غریبِ نامفهوم! آخ که دلم دارد میپوکد! و خودم که خودم نیستم! دارم باز به پیشوازِ سرما میروم همانی که آخر تابستان دست از دستش بردم و رهایش کردم و حالا باز دارم حسش میکنم! دارم یخ میزنم! و دلم و دستم و سرم , در این صبح هایِ نه چندان سردِ پاییز حالا باز هم دستانم یخ میزند و دیگر تابِ قلمی را ندارد که میانِ شیار هایش به دام بی افتد. دلم میخواهد باز هم بگویم از چیزی که دیگر نیست از معلمی که رفت و حالا من ناگزیرم به خواندنِ بی لذتِ درسی که دوستش داشتم و دارم انگار , این مولفه ی دردِ ناگهان یخ ترم میزند انگار! این هم نشسته بر برجِ بلندِ این ناخوبی ها و آزارم میدهد! دلم حرف میخواهد اما نمیدانم , انگار حرف بسیار است و وقت اندک! نمیدانم...

سرِ خط: ذهنِ باغچه دارد آرام , آرام از خاطراتِ سبز تهی میشود... 

و باور کن سخت است که شفای باغچه در انهدامِ باغچه باشد...(2)

یادِ سهراب سبز...

(1): از زبانِ احسانِ کرمیِ خوب 

(2): فروغِ خوب