غلط می کند دلتنگی که سراغی, که سراغی گیرد ز دلِ دیوانه ی ما...

که ماه شک برده بود
به آخرین اتفاق آن مسافر خانه ی کوچک
به آن جا که ردِ حرف هات, هنوز
بر لاله ی گوشم زخم است
به ان جا که خون از پنج انگشتم جلو تر آمده بود
که چنگ بیندازد به رفتنت
من چمدانت را گرفته بودم
موج ها را گرفته بودم
هفت و ده دقیقه ی غروب را گرفته بودم
تو اما, از درون راه افتادی...
کارت ام توی دستگاه کتاب فروشی سهرابی چرخید, فیش اش بیرون آمد, هشت و بیست و شش دقیقه ی شبِ بیست و نهم فروردین نود و چهار, وقتی من دو روز پیر تر شده بودم, وقتی من دو روز به رفتن نزدیک تر شده بودم, وقتی, وقتی می دویدم که خاطره ای دزدکی نخزد توی جیب هایم برای فردا های رفتن! کنار خیابان ایستادم, کتاب را باز کردم, راه رفتم, خواندم زیرِ لب, تمام که شد گفتم: لعنتی, گروسِ لعنتی...
در آمد داستان, در آمد داستانی که بوی اردیبهشت از سینه اش می آید...
* پذیرفتن _ گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۴ ساعت 23:22 توسط ناشکیبا
|
ای دوست