1: تو دور و مبهمی... من گیج و خواب آلود .

هر روز صبح , به بینهایتی مینگرم که فرسنگ ها از من دور است . 

انگار جایی میانِ پیچ و خم های زندگی ام گم شده ام .

دنبالِ تکه های بودنم میگردم هنوز . 

کجای هستی ام درد میکند؟ نمیدانم!

کاش باور می کردم تنها حسرت می ماند و این همه ثانیه :

ثانیه هایی که بی عبورِ غریزه , رنگِ خاکستری آسمان شهر را به ارث می برند ,

و منی که مدام مرا ترک میکند , بی تو یا دیگری , میرود تا سراب شود ,

تا تکیه گاه خشکیده ی باران های فصلی 

و تو مثلِ یک جدولِ گنگ , گیج می خوری میانِ سیاه و سفید و خاکستری اش هتوز!

_______

2: یک روز با انگشتانِ جوهری , برایم اقاقی چیدی و من یادم رفت بگویم:

« آقا من عاشق دستانِ شمایم »

سال ها پیش از امروز ,تو درون من نفس کشیده ای 

پس درون تمام سلول های من زنده ای .

حالا مدام می خوانی ام... من , طاقتِ خوانش ندارم!

مرده ام , هزاران سال پیش از این : 

مثلِ زنِ اثیریِ هدایت ( به قول تو ) .

روی سنگِ قبرِ من , مرد های توهم و غرور , فاتحه نوشته اند . 

هی خمیازه می کشی و می گویی: «سمانه! جادوی من بمان...»

و من می گویم: «سالیان سال پیش , پیش از آنکه خدا هم خسته شده باشد , 

من تمام افسونهایم را به پیرزنی بخشیدم که حالا چارقدِ فرشته سر می کند و نام خود را می گذارد سمانه!

من سمانه نیستم! من زنِ سیاه قصه ام...»

همه که شاعر نمیشوند: 

گاهی هم سرباز میشوند , گاهی جراح و اکثرا جلاد . 

و این میان , تو شاعری از قضا , و من به قولِ فروغ: «خوشبختانه یک زنم.»

تو , می فهمی ام!

که تو بوی عرق می دهی  , بوی کار , بوی مرد می دهی آخر .

تو خوب می دانی که در آغوش کشیدنِ من , کار هر کسی نیست . 

سه روز است , نه... سیزده روز است که اسلحه انداخته ام و داد می زنم: «تسلیمم...»

می خواهم این خونِ لعنتی را که درون رگهایم اسیر است , آزاد کنم...

شاید تمامِ مادگی ام را با خود به گور برم , اما قول میدهم برایت شال گردنی از نور ببافم ,

و آن سوی ابدیت , برای روزهای زمستانی ات , بالا پوشی از حریر باشم... . 

(سمانه اسدی نوقابی _ زنی از جنس اردیبهشت)

اینجا همیشه فصلِ انار نزدیک است...

_ هفته ها میگذرند و این کتابِ خوبِ معلم ادبیاتِ مشهدی هی تمدید میشود و تاریخ نو میخورد!