بوی برگ های زرد , سال هاست مانده در خیالِ خانه همچنان!
هر روز صبح , به بینهایتی مینگرم که فرسنگ ها از من دور است .
انگار جایی میانِ پیچ و خم های زندگی ام گم شده ام .
دنبالِ تکه های بودنم میگردم هنوز .
کجای هستی ام درد میکند؟ نمیدانم!
کاش باور می کردم تنها حسرت می ماند و این همه ثانیه :
ثانیه هایی که بی عبورِ غریزه , رنگِ خاکستری آسمان شهر را به ارث می برند ,
و منی که مدام مرا ترک میکند , بی تو یا دیگری , میرود تا سراب شود ,
تا تکیه گاه خشکیده ی باران های فصلی
و تو مثلِ یک جدولِ گنگ , گیج می خوری میانِ سیاه و سفید و خاکستری اش هتوز!
_______
2: یک روز با انگشتانِ جوهری , برایم اقاقی چیدی و من یادم رفت بگویم:
« آقا من عاشق دستانِ شمایم »
سال ها پیش از امروز ,تو درون من نفس کشیده ای
پس درون تمام سلول های من زنده ای .
حالا مدام می خوانی ام... من , طاقتِ خوانش ندارم!
مرده ام , هزاران سال پیش از این :
مثلِ زنِ اثیریِ هدایت ( به قول تو ) .
روی سنگِ قبرِ من , مرد های توهم و غرور , فاتحه نوشته اند .
هی خمیازه می کشی و می گویی: «سمانه! جادوی من بمان...»
و من می گویم: «سالیان سال پیش , پیش از آنکه خدا هم خسته شده باشد ,
من تمام افسونهایم را به پیرزنی بخشیدم که حالا چارقدِ فرشته سر می کند و نام خود را می گذارد سمانه!
من سمانه نیستم! من زنِ سیاه قصه ام...»
همه که شاعر نمیشوند:
گاهی هم سرباز میشوند , گاهی جراح و اکثرا جلاد .
و این میان , تو شاعری از قضا , و من به قولِ فروغ: «خوشبختانه یک زنم.»
تو , می فهمی ام!
که تو بوی عرق می دهی , بوی کار , بوی مرد می دهی آخر .
تو خوب می دانی که در آغوش کشیدنِ من , کار هر کسی نیست .
سه روز است , نه... سیزده روز است که اسلحه انداخته ام و داد می زنم: «تسلیمم...»
می خواهم این خونِ لعنتی را که درون رگهایم اسیر است , آزاد کنم...
شاید تمامِ مادگی ام را با خود به گور برم , اما قول میدهم برایت شال گردنی از نور ببافم ,
و آن سوی ابدیت , برای روزهای زمستانی ات , بالا پوشی از حریر باشم... .
(سمانه اسدی نوقابی _ زنی از جنس اردیبهشت)
اینجا همیشه فصلِ انار نزدیک است...
_ هفته ها میگذرند و این کتابِ خوبِ معلم ادبیاتِ مشهدی هی تمدید میشود و تاریخ نو میخورد!
ای دوست