غلط می کند دلتنگی که سراغی, که سراغی گیرد ز دلِ دیوانه ی ما...

که ماه شک برده بود

به آخرین اتفاق آن مسافر خانه ی کوچک

به آن جا که ردِ حرف هات, هنوز

بر لاله ی گوشم زخم است

به ان جا که خون از پنج انگشتم جلو تر آمده بود

که چنگ بیندازد به رفتنت

من چمدانت را گرفته بودم

موج ها را گرفته بودم

هفت و ده دقیقه ی غروب را گرفته بودم

تو اما, از درون راه افتادی...

کارت ام توی دستگاه کتاب فروشی سهرابی چرخید, فیش اش بیرون آمد, هشت و بیست و شش دقیقه ی شبِ بیست و نهم فروردین نود و چهار, وقتی من دو روز پیر تر شده بودم, وقتی من دو روز به  رفتن نزدیک تر شده بودم, وقتی, وقتی می دویدم که خاطره ای دزدکی نخزد توی جیب هایم برای فردا های رفتن! کنار خیابان ایستادم, کتاب را باز کردم, راه رفتم, خواندم زیرِ لب, تمام که شد گفتم: لعنتی, گروسِ لعنتی...

در آمد داستان, در آمد داستانی که بوی اردیبهشت از سینه اش می آید...

* پذیرفتن _ گروس عبدالملکیان

گوشه ی قعر یک تاکسی, باران ببارد مثلا...

من, من چه بگویم که راوی داستانی ام که نمی دانم اش, راوی داستانی که رعنای قصه اش شاید جایی در نا کجای من, نفس می کشد یا که شاید آرش اش من ام و نمی دانم, همین قدر بی چیز, همین قدر خیال وار...

_ می دونی آرش, من فکر می کنم یخ می زنم, کی, کجا و چراشو نمی دونم, مثه وقتی که مطمئنی قراره یه بلایی سرت بیاد اما نمی دونی چی, نمی دونی کی, مثه وقتی که دلشوره ای هست اما نیست, مثه وقتی که انگار یکی قلبتو از سینه در آورده و گذاشتش کنار گوش ات, مثه وقتی که حیرون میشی, مثه وقتی که بی مقصد میشی, مثه وقتی که آرش, مثه وقتی که داری پیله میسازی در شعاع آدما, مثه وقتی که میدونی, میدونی این پیله واری آخرش, آخرش اولِ اول خودتو خفه می کنه, اولِ اول دام میشه, به پای خودم, به پای خودم, به د, به دل ام اصلا, به وجود ام....

_ گفته بودم بهت که جرات ندارم آبِ سرد بخورم, نه؟ گفته بودم حالا دیواری که به تلنگری اندوه ریز اش هست را می فهمم, گفته بودم از بس بند بستم, دیگه نمی تونم, از بس بند کفش هامو سفت کردم, از بس بند کفش هامو سفت کردم... بند های تو رو نمی دونم و میدونم, تن ام یخ می زنه رعنا, جرات نمی کنم آبِ سرد بخورم, جرات نمی کنم حرف بزنم, جرات نمی کنم, من بند های کشیده ات رو می فهمم, اصلا تو, تو خودت گفتی پیله واری رو از من یاد گرفتی...

_ نمی دونم, تو, آرش تو کی هستی, کجا پیدات شد, کجا سفرِ ما هم سنگ شد, کجا سرِ سفر بستی و بعد نرفتن, من از کی بود که دیگه نشستن توی تاکسیِ قدیمی, و اون پشتِ کنار پنجره برام عادی نبود, از کی بود که بارون بارید و هر وقت بارید من پرت شدم اون سمت, از کی بود خودم خودم رو نفهمیدم, از کی شد که من خاطره ای بودم تنها توی چندین مولفه ی کوچیک, من, من چی شدم, کجاست مقصدِ من, تو کجایی, تو آرشی که نبوده ای کی هستی؟ تو آرشی که نمی دانستی, نه مرا, نه زندگی ام را, نه الان ام را, کی هستی؟ چرا انقدر بی صدا اومدی, اما من نفهمیدمت, اما من هنوزم نمی دانمت, هنوز هر بار می خوانم, پیراهنت در باد تکان می خورد, این تنها پرچمیست که دوست اش دارم, هنوز می ترسم از گذرِ این پیراهن, که نکنه پیراهن خود ام باشه, که می ترسم نکنه این پیراهنی که تکان می خوره, من باشم, من باشم که پیراهنم در باد تکان می خوره اما خودم خودمو تماشا کنم, این وحشتناکه, وحشت ناک تر از خواب هایی که توی روشنای اتاق در یک و نیمِ نیمه شبی می بینم و از خواب به خواب میرم, این نبودن بیداری شبانه وحشتناکه, که من, خودمو پیدا کنم توی ابعاد دیگه ای, که من خودم خودمو تماشا کنم, رقصِ پیراهنم در باد...

 

مرا باور کنی یا نه, نویی پایان ویرانی...

ما به زندگی بدهکاریم یا زندگی به ما را نمی دانم, نمی دانم تکلیف خودم با خودم چیست, نمی دانم تکلیف اطرافم با خودم چیست, و باور کنید, باور کنید این موضوع را خیلی هم می توانم بسط بدهم به اطراف, به آدم هایی که همپای من نفس می کشند هر روز, شاید به نوعی دیگر اما نفس می کشند, و شاید بیشتر در کسانی که حالشان در من منعکس می شود, همیشه فکر می کنم ما خیلی زود بزرگ شدیم, بزرگ شدن به آن معنا که درک کنیم خیال های شخصی را که بوی پرواز می دهند, همیشه فکر می کنم ما خیلی زود تر از آنچه که باید پر کشیدیم از هیاهوی کودکی, همیشه خودم را سرزنش کرده ام که چرا آن طور که خواستم کودکی را زندگی نکردم, آن قدر نایستادم تا غروز ام نگذارد که دیگر کودک باشم, من نمی دانم, خودم را نمی دانم تکلیف ام را نمی دانم, گذر زمان را نمی فهمم که چه جلادانه دارد می رود و من می دانم که جا می مانم اما این درک هیچ کمکی به دانستن ام از موضوع قبلی نمی کند. امید همیشه هست, آنقدر هست که بخواهی هر روز بلند شوی و دوباره زندگی را آغاز کنی, اما من از نفس های امید می ترسم, از خودم می ترسم اصلا که عجیب است, از خیالی که دویده توی سرِ من و هم نسلی هایم لا اقل, از خیال پرواز برای ساختن یک دنیای دیگر, از نفس تنگی که ارمغان این زندگی شده که هر چقدر هم چشم بگذاری بر بدی هایش با اپیزود هایی دارد که کاملا مقارن است با فیلمنامه ای که تو برای زندگی ات نوشته ای! حالا من وقتی لبه ی هجده سالگی ایستاده ام می توانم اقرار کنم که گم ام, می توانم بنویسم, امضا کنم و تاریخ بزنم که من الان و در فلان روز اظهار کرده ام که هیچ نمی دانم, که درد های موضعی سر ام دست بردار نیستند, می توانم اظهار کنم در تشخیص جنس حجم توی سر ام ملولم اما حس می کنم به دود می ماند, من می توانم بگویم بارها و بارها طعم حسرت زیر زبان لحظه زد و مرا گفت که چرا من, من و هم نسلی هایم زود بزرگ شدیم, زود تر از آن که فکر اش را بکنیم, زود تر از آن که بدانیم اصلا, لحظه هایی در زندگی هست که آدم اصلا ماهیت بلاگفا را نمی فهمد, اینکه چرا نوشتن و این نوشته چه دردی را دوا می کند جز تزریق چند میلی لیتر خاطره از یک شب گنگ در رگ زمان, شب هایی هست که خواب نمی آید به چشم اما چرا؟ این اش مهم است, خواب نمی آید به چشم و تو درست هفت صبح امتحان داری مثلا یا که قرار است به یک قرار مهم برسی, صبح, صبحی نابرابر گنگ زور زدن برای به یاد اوردن مسائل فایده ای نمی کند, اصلا انگار تو نبوده ای, یا که وقتی به دیدار کسی می روی که دست بر قضا خیلی هم باید حرمت نگه داری و سر وقت برسی, باید تنظیم کنی که حرف هایت منطقی باشند و در کمال ادب, اما وقتی می رسی مردی را می بینی موقر که ایستاده تا تو بیایی و حدس می زنی که چقدر باید عصبانی باشد, و اصلا یاد ات می رود قرار بر چه بود, این ها همه مثال بود, این همه همه نمونه بود از به هم ریختن ساعت امثال من, از به هم ریختن ساعت خواب, کار زندگی, این ها همه مثال بود از چرای این اتفاقات! فکر می کنم اینکه راه به راه از رفتن خیال می بافیم چقدر وحشتناک است, چنگ برای رفتن, تلاش برای رفتن, اصلا همه چیز برای رفتن, برای خیال پردازانه ترین حالات, برای شاعرانگی در دلِ غربتی که قربت می شود, برای خیابان های نشناخته, کوچه های ندانسته, و درِ خانه های قدیمی که عطرِ باران بزند بر شاخه های آویزان از آن ها, جهان, جهان که چه سخت می شود گلیم خود ساختگی ات را ازش بیرون کشید, نفس کشیدش و نفس کشیدش و نفس کشیدش تا عطرِ خالص بودنش مستت کند, از عطری که بدانی مال خودت است, مال خودت شده, دست های خودت بوده اند که آفریده اند اش,! من همیشه می ترسم, همیشه ترسیده ام از مرگ خیال, از نشدن, از تن دادن به هرچه دم دست ام بماند, از قانع کردن روح ام برای ندریدن تن ام از عقِ نشدن, من ترسیده ام برای توجیه همیشه ی نشدن, بنشینم لبِ تختِ خیال ام, روح ام را بنشانم و منطق وار شکیبایی اش بدهم که چرا نشد, که چرا نگذاشتند بشود, به همین خاطر است که شاید همیشه به وقت نشدن ها فرار کرده ام از خودم, از آدم ها, از لبه ی تختِ خیال که به محکمه ی تلخِ اجبار می ماند, فرار کرده ام از پاسخ و توجیه, از شرح, از نشاندن دل ام سرِ سفره ی منطق, همیشه و هر وقت نشد دل بستم به رفتن, به دویدن, به پرسه در آغوش خیالِ خیابان هایی دور که نمی دانمشان, به گم شدن در عین پیدایی یا که پیدایی در عین گم شدن, من مسافر ام, همیشه این عنوان را یادداشت کرده ام کنار روز نگار هایمع همیشه مسافر سهراب را به دست گرفته ام و بلند بلند خوانده ام, همیشه وقتی رسیده ام به جمله ی "همیشه فاصله ای هست" بلند بلند تکرار اش کرده ام چند بار, بلند بلند حتی از رفتن نوشته ام و همیشه فکر کرده ام چرا؟ اما می دانید, حالا می ترسم برای این واپسین امید های خیال واری که بوی پرواز می دهند, که بوی اندوه نکند باز بپیچد به پر و پای شکسته شان, خیلی ها را می شناسم که دل خوش کرده اند به یک شدن جدید در آینده, در فردا ها, در پرواز و رفتن و خیال! فردا روز مهمی باید باشد, اما پلک ها عاشق قوانین فیزیکی شده اند و همنام, آن ها می دانند من فیزیکانه ای ندارم از برای سرودن, ان ها می دانند...

+ شما هم ادامه دهید بحث را لطفا, که شاید تلاقی کند حال و روز, شمای خاموش هم حتی!

این یکی از هزاران اصل رفتن است!

زندگی رویه های بی رحم اش دهان باز می کنند همیشه, در یک بازه ی خاص از بعد زمان یا مکان, فرقی نمی کند, همین مفهوم می دود در رگِ یقین برای اثبات بی رحمی زندگی, لحظه و گذر... 

زندگی غیر عادی می شود, وقتی دوازده ساعت خواب, جیبِ لحظه هایت را بزند, آن هم نه در یک ساعت معقول و زمان مناسب, مثلا پنج صبح تا پنج غروب, یا که شش صبح تا شش غروب, وقتی جای هدفون در گوشهایت بماند و ندانی گوشی ات کی خاموش شده از متمادی شدن صدای قربانی, وقتی هر یک ساعت گذر عقربه های ساعت را ببینی اما دوام باز بودن پنجره ی چشم ها فقط چند ثانیه باشد! سه ی صبح کتاب را باز می کنم, صفحه ی دوم اش نوشته, این یکی از هزاران اصل رفتن است, و چشم های باز مبتلا...

"پیچ هر جاده را که رد کنی شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شمع را و سیاهی را, یا برو, زیرا شمعی به تو خواهند داد. این ها را آن رهسپار به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم, خودش را اما نمی دیدم. رفتم و بی قراری توشه ام بود. رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم. رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکار اند و چشم هایت تعطیل. رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم شمعی به من دادند, شمعی دردناک که تا بن استخوانم را سوزاند. آن رهسپار گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که آن را در پیکر ات می کارند. شمع ررا هرگز به دستم ندادند, شمع را در گوشتم, خونم در استخوانم نشاندند. جاده در پس جاده, پیچ در پیچ. پشت یک پیچ شیطان بود و پشت یک پیچ فرشته. پشت یک پیچ شک بود و پشت یک پیچ یقین. پشت یک پیچ کفر بود و پشت یک پیچ ایمان. و مدام شمع و شمع و شمع, بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی چرا اینهمه درد. درد من اما همه از شمعی نبود که در تن ام می گداخت, دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند. راه که افتادیم هزار نفر بودیم, هزار دوست, اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم, برگشتم و دیدم که دوستی کم شد, که دوست دشمن صدایم می کند. هر بار گریستم و گفتم: شمع نمی خواهم, راه و پیچ و جاده نمی خواهم, دوستانم را می خواهم, دوستانم. هر بار اما رهسپار می گفت: جلو تر برو, کسی می تواند جلو تر برود که طاقت بی دوست شدن را داشته باشد, شجاعت دشمن خوانده شدن. این یکی از هزاران اصل رفتن است. پیچ در پیچ جاده در جاده, شمع در شمع, هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است. شمع ها آب می شوند و از تنم خون و موم می چکد, دیگر برای برگشت دیر است, جاده تاریک است و شب سیاه و من مسافری شمع آجین که هیچکس دوستش ندارد...

همیشه می شود آن جا پیدایم کرد...

گفته بودم به قرار تنها ماندن باید راه بروم, راه و شب جدایی بخوانم, با همان قرار معمول! روی تخته می نویسم:

" تناقض : " و توضیح می دهم: هر گاه دو مفهوم متضاد که در حالت معمول یکدیگر را رد می کنند, در یک نقطه تلاقی کنند تناقض به وجود میاد, مثل دولت فقر, روز تیره, پرِ خالی, مانده ی نمانده... سرم را بر می گردانم و زیرِ لب آرام می گویم, من, من, و فکر می کنم چقدر من, متناقض تر از هر تناقضی می شود , سرم را بر می گردانم و ادامه می دهم, هی حرف از تناقض و تشبیه و دیگران! گفته بودم آخر یک جایی تلاقی میکنند آن دویِ دویده در جان, گفته بودم, من می دانم, می دانم که چقدر مردِ ایستادن نیستم, گفته بودم من نمی توانم همسفرِ خوبی باشم, نمی توانم مانده باشم و خیال رفتن بچمد در سر ام, گفته بودم نفس های تناوبی بالا خواهند آمد از تن ام وقتی قراری باشد بر ماندن, به تن دادن به هرآنچه هست و دل می زند, گفته بودم همیشه می شود آن جا, توی آن پنج کیلومتر بلوار پیدایم کرد, وقتی که نفس ها دامنه های جدا می گیرند و چشم ها را نوار های تیره به رنگ قفس در می آورند, همیشه آن جا می شود پیدایم کرد وقتی که ملبورن دیده ام قبل اش, یا جمعه روزی رخ دیوانه را, گفته بودم این اواخر را انگار نمیشود با هیچ ابزاری پوشاند, نمی شود به شکستن از حرف های اطراف رنگِ کتمان زد, نمی شود تن ات لمس باشد و ادامه بدهی, نمی شود چشم هایت را, عصب های چشم هایت به سوگ نشانده باشند و تو چشم باز کنی به دیدنِ صبح, به آفتابی که دزدانه خزیده توی اتاق از لا به لای لایه های پرده و پنجره و شیشه, گفت بودم نمی شود بگردی و خیالِ ماندن بگذارد راحت پایین برد از گلوی ات... گفته بودم خیلی اتفاق ها هیچ وقت نمی افتند در من, خیلی اتفاق ها نمی دانند که از کدام راه, از کدام روزن یا که از کدام پرتو باید بنشینند در من, گفته بودم که عمر دیوانه عمری نمی پاید, که مردنیست خیالی لطیف دوست داشتن, که رفتنی است کلمه هایی که به اجبار بند شده اند به دکمه ی پیراهنی که تیمار شده, به همین زودی ها, به همین حوالی, در همین نزدیکی ها که باشد مبدایی که بشود چنگ اش زد, که بشود آفریدش و بعد بمیرد, که بشود زنده بمانی هنوز, که بشود باشی برای شدن, برای رونویسی از خیابانی که انتهایی ندارد شاید, برای ثبت وقایع, برای قلم زدن درون مردم خسته ی امیدوار, برای مرور خود ات, برای نوشتنِ دوباره شبیه گذشته هایی که دل کلمه ها را می کند خواندن ات از عمقِ عمیقِ متن...

+: وقتی مرور چارتار به اوج شدن می رسد, وقتی نوشتن این پست یک ساعت و ده دقیقه طول کشید...

بخوانید

بخوانید نسرینا رضایی را, همه ی متن را بخوانید, اما از آخرِ خط هفتم اولین بند پاییز, تا آخر اولین بند پاییز را خیلی عمیق تر بخوانید, خیلی عمیق تر...

بگذارید من هم دست بزنم کمی برای روادیدِ پیچانِ ساده ی کلمات...