ما به زندگی بدهکاریم یا زندگی به ما را نمی دانم, نمی دانم تکلیف خودم با خودم چیست, نمی دانم تکلیف اطرافم با خودم چیست, و باور کنید, باور کنید این موضوع را خیلی هم می توانم بسط بدهم به اطراف, به آدم هایی که همپای من نفس می کشند هر روز, شاید به نوعی دیگر اما نفس می کشند, و شاید بیشتر در کسانی که حالشان در من منعکس می شود, همیشه فکر می کنم ما خیلی زود بزرگ شدیم, بزرگ شدن به آن معنا که درک کنیم خیال های شخصی را که بوی پرواز می دهند, همیشه فکر می کنم ما خیلی زود تر از آنچه که باید پر کشیدیم از هیاهوی کودکی, همیشه خودم را سرزنش کرده ام که چرا آن طور که خواستم کودکی را زندگی نکردم, آن قدر نایستادم تا غروز ام نگذارد که دیگر کودک باشم, من نمی دانم, خودم را نمی دانم تکلیف ام را نمی دانم, گذر زمان را نمی فهمم که چه جلادانه دارد می رود و من می دانم که جا می مانم اما این درک هیچ کمکی به دانستن ام از موضوع قبلی نمی کند. امید همیشه هست, آنقدر هست که بخواهی هر روز بلند شوی و دوباره زندگی را آغاز کنی, اما من از نفس های امید می ترسم, از خودم می ترسم اصلا که عجیب است, از خیالی که دویده توی سرِ من و هم نسلی هایم لا اقل, از خیال پرواز برای ساختن یک دنیای دیگر, از نفس تنگی که ارمغان این زندگی شده که هر چقدر هم چشم بگذاری بر بدی هایش با اپیزود هایی دارد که کاملا مقارن است با فیلمنامه ای که تو برای زندگی ات نوشته ای! حالا من وقتی لبه ی هجده سالگی ایستاده ام می توانم اقرار کنم که گم ام, می توانم بنویسم, امضا کنم و تاریخ بزنم که من الان و در فلان روز اظهار کرده ام که هیچ نمی دانم, که درد های موضعی سر ام دست بردار نیستند, می توانم اظهار کنم در تشخیص جنس حجم توی سر ام ملولم اما حس می کنم به دود می ماند, من می توانم بگویم بارها و بارها طعم حسرت زیر زبان لحظه زد و مرا گفت که چرا من, من و هم نسلی هایم زود بزرگ شدیم, زود تر از آن که فکر اش را بکنیم, زود تر از آن که بدانیم اصلا, لحظه هایی در زندگی هست که آدم اصلا ماهیت بلاگفا را نمی فهمد, اینکه چرا نوشتن و این نوشته چه دردی را دوا می کند جز تزریق چند میلی لیتر خاطره از یک شب گنگ در رگ زمان, شب هایی هست که خواب نمی آید به چشم اما چرا؟ این اش مهم است, خواب نمی آید به چشم و تو درست هفت صبح امتحان داری مثلا یا که قرار است به یک قرار مهم برسی, صبح, صبحی نابرابر گنگ زور زدن برای به یاد اوردن مسائل فایده ای نمی کند, اصلا انگار تو نبوده ای, یا که وقتی به دیدار کسی می روی که دست بر قضا خیلی هم باید حرمت نگه داری و سر وقت برسی, باید تنظیم کنی که حرف هایت منطقی باشند و در کمال ادب, اما وقتی می رسی مردی را می بینی موقر که ایستاده تا تو بیایی و حدس می زنی که چقدر باید عصبانی باشد, و اصلا یاد ات می رود قرار بر چه بود, این ها همه مثال بود, این همه همه نمونه بود از به هم ریختن ساعت امثال من, از به هم ریختن ساعت خواب, کار زندگی, این ها همه مثال بود از چرای این اتفاقات! فکر می کنم اینکه راه به راه از رفتن خیال می بافیم چقدر وحشتناک است, چنگ برای رفتن, تلاش برای رفتن, اصلا همه چیز برای رفتن, برای خیال پردازانه ترین حالات, برای شاعرانگی در دلِ غربتی که قربت می شود, برای خیابان های نشناخته, کوچه های ندانسته, و درِ خانه های قدیمی که عطرِ باران بزند بر شاخه های آویزان از آن ها, جهان, جهان که چه سخت می شود گلیم خود ساختگی ات را ازش بیرون کشید, نفس کشیدش و نفس کشیدش و نفس کشیدش تا عطرِ خالص بودنش مستت کند, از عطری که بدانی مال خودت است, مال خودت شده, دست های خودت بوده اند که آفریده اند اش,! من همیشه می ترسم, همیشه ترسیده ام از مرگ خیال, از نشدن, از تن دادن به هرچه دم دست ام بماند, از قانع کردن روح ام برای ندریدن تن ام از عقِ نشدن, من ترسیده ام برای توجیه همیشه ی نشدن, بنشینم لبِ تختِ خیال ام, روح ام را بنشانم و منطق وار شکیبایی اش بدهم که چرا نشد, که چرا نگذاشتند بشود, به همین خاطر است که شاید همیشه به وقت نشدن ها فرار کرده ام از خودم, از آدم ها, از لبه ی تختِ خیال که به محکمه ی تلخِ اجبار می ماند, فرار کرده ام از پاسخ و توجیه, از شرح, از نشاندن دل ام سرِ سفره ی منطق, همیشه و هر وقت نشد دل بستم به رفتن, به دویدن, به پرسه در آغوش خیالِ خیابان هایی دور که نمی دانمشان, به گم شدن در عین پیدایی یا که پیدایی در عین گم شدن, من مسافر ام, همیشه این عنوان را یادداشت کرده ام کنار روز نگار هایمع همیشه مسافر سهراب را به دست گرفته ام و بلند بلند خوانده ام, همیشه وقتی رسیده ام به جمله ی "همیشه فاصله ای هست" بلند بلند تکرار اش کرده ام چند بار, بلند بلند حتی از رفتن نوشته ام و همیشه فکر کرده ام چرا؟ اما می دانید, حالا می ترسم برای این واپسین امید های خیال واری که بوی پرواز می دهند, که بوی اندوه نکند باز بپیچد به پر و پای شکسته شان, خیلی ها را می شناسم که دل خوش کرده اند به یک شدن جدید در آینده, در فردا ها, در پرواز و رفتن و خیال! فردا روز مهمی باید باشد, اما پلک ها عاشق قوانین فیزیکی شده اند و همنام, آن ها می دانند من فیزیکانه ای ندارم از برای سرودن, ان ها می دانند...
+ شما هم ادامه دهید بحث را لطفا, که شاید تلاقی کند حال و روز, شمای خاموش هم حتی!