"دوست"

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب میفهمید

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را به سمت

ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آیینه تفسیر کرد

و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر میشد

همیشه کودکی باد را صدا میکرد

همیشه رشته ی صحبت را

به چفت آب گره میزد

برای ما

یک شب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه ی سطح

خاک دست کشیدیم

و مثل لهجه ی یک سطل

آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت

ولی نشد که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله ی نور ها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

چقدر تنها ماندیم.

خانه ی "دوست" کجاست؟

خانه ی "دوست" کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری را که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به انداره ی پر های صداقت آبی است.

میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ

سر بدر می آرد

پس به سمت گل تنهایی میپیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی

و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.

در صمیمیت سیال و فضا

خش خشی میشنوی:

کودکی میبینی

رفته از کاج بلندی بالا

جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او میپرسی:

خانه ی "دوست" کجاست؟