برخواستن از خوابی تلخ بعد از بیداری تا چهار صبح و رفتن به سوی میدان نبرد بارفیقی نامرد و کشتن او. دلم هوای حال هوای نگرانی های کنکور را کرده بود و با
هزار بدبختی و خواهش مجوز یافتم تا به درون دانشگاه رفته و در نهایت دل برای همه
ی بچه ها آب معدنی خالی کنم برای آن همه نگرانی تا شاید اندکی کم تسکین یابد
غم آینده ای تار. و چقدر قشنگ بود آن همه نگرانی و زود آمدن آن همه دعا خواندن
آن همه آمدن های پدر یا مادرانه که چقدر دلشان تند میزد در چیزی مابین امید و
ناامیدی. و چقدر حس خوبی داشت بار زدن بطری های آب معدنی برای همه ی آن
کنکوریان خوب و بالا تر از آن حسی بود ناب وقتی آگهی پذیرفته
شدنم برای رفتن و دیدن آن همه زیبایی از نزدیک به من داده شد. چقدر حس خوبی بود چقدر زیاد و
آب هایی که همه بوی روشنی آینده ی غریب دور را داشت....
گروه اول ریاضی فیزیک: صبح پنجشنبه و آمدن بسیاری از کنکوریان خوب به درون
دانشگاه از همان ساعت ۶:۳۰ و چقدر قشنگ بود نگرانی ها و عجله ها دویدن
هایشان و هر چقدر هم که به آنها میگفتی که چیزی قریب به دو ساعت دیگر آن
همه سختی آغاز میشود باور نمیکردند و میدویدند سوی درهای بسته سالن ها
چهره هایی که همه اشان از خواندن و سر به زیر انداختن زرد زرد بودند و یک ترس
عجیب که همه ی دل را با خود به عکاسخانه ی نگرانی میبرد و نمایشگاهی راه
انداخته بود از عکس های قشنگ دردناک. راستش دلم گاهی خیلی میسوخت برای
آن همه نگرانی.
گروه دوم هنر: گروهی که چهره های هنریشان هوش از سر آدم میبرد آنانی که با هر
بار نگریستن به آنها درمیافتی چکاره اند یکی که انگار در عکس هایش غرق شده بود
و دیگری که انگار داشت از نگاه تعجب وار من سایه بر میداشت تا وقت آسودگی
بکشد نقش این مرده ی سخت جان را و آن یکی که در ذهنش تمام ریتم ها و نت ها
را مرور میکرد و در ذهن پیش درآمد و چهارمضراب می ساخت و آن یکی که در طرح
های خسته اش گم شده بود و در ذهن طرح میریخت نقش دانشگاه آتیه اش را و من
آن روز فهمیدم گرافیست بودن چقدر سخت است و آب ها که در ساعت ۲:۳۰ خالی
شد ما رفتیم تا فردا
گروه سوم علوم تجربی: وای که که چقدر دیدنی بود چهره های بیش نگرانی که
خسته تر بودند از ریاضی و هنر. چهره هایی که میدانستند نیمی از همه ی کنکوریان
خوب را ساخته و با این حال تنها یک سوم پذیرش ها را دارند. و خودم را که جایشان
نهادم دیدم چقدر سخت است دیدن امید درون شیشه ای کدر در اتاق ناامیدی. و روز
پرکاری که نیمی از آبهای روشن خوب بار زده شد و چقدر بعد از خالی کردن آبها دلم
برای پیر زنی نگران سوخت که داد میزد مرا که یک آب معدنی بده ببرم برای دخترم و
من هرچه که داد میزدم مادر جان در درون سالن به آن ها داده میشود و این اصلن
برای آنهاست قبول نمیکرد که نمیکرد و به من همه اش مبلغ پیشنهاد میکرد میان
نگرانی هایش و هی میگفت دو هزار تومن میدهم تا تو یک آب بدهی و آخر هم مادر
پیر مجبورمان کرد آبی بدهیم او را تا از نگرانی درآید و به گمانم درآمد و کنکور که آغاز
شد دلم بدجور به حالشان سوخت چون خودم را میدیدم پشت همان صندلی
های چوبی که دو سال دیگر به ناچار باید بنشینم و حل کنم تست های عجیب
زیست را و بترسم از فیزیکی که خدا رو شکر روی هوا تشریف دارد.
گروه چهارم زبان: گروهی که به جز اندک داوطلبانی که من دیدم دیگر نگرانی خاصی
در چره شان نمیدیدم به جز آن هایی که کنکور اولشان بود و به علاوه تنها یک رشته
را برگزیده بودند و آن هم زبان بود و در میانشان میدیدم کسانی را که دیروز هم آمدند
برای ریاضی.
گروه پنجم علوم انسانی: گروهی که تعداد زیادی از داوطلبانش را خانم ها تشکیل
داده بودن و در میانشان خیلی بودند نگران هایی که خیال قضاوت و حقوق داشتند و
مادران پیر مهجورشان را به دنبال کشیده بودند از راهی دور تا شاید بگیرد مزد زحمت
هایشان را. آن هایی که تعداد سوال هایشان از همه ی گرو ه ها بیشتر بود و اکنون
حدود ده دقیقه است که کنکورشان تمام شده خدا کند همه ی آن ها به آنچه که
میخواهند برسند یا اگر هم نگرفت/ نگرفت دیگر بیخیال سال بعد جبران میکنین و من
الآن بعد از دو روز و نیم کار دلپذیر که آرزو میکردم هیچ گاه تمام نشود و من همه اش
روشنی سفید بار بزنم برای این خوب ها
اما تمام شد
خیالی نیست...
همه چیز تمام میشود...