به احترام بک خوب

ما دیگر سبز نخواهیم شد

                          و به احترام یک خوب

                                            دست از نوشتن میکشیم شاید تا بینهایت

    و طیف خاکستریمان را آزاد خواهیم کرد

                              

             و در بندی را بار دیگر رها خواهیم گذاشت 

                      

 

                                    و رهایی را کلید خواهیم زد بر صندوقچه ی خاطرات

 

                                                                           ( د . ر . ش )...

برو بال و پر بگیر ای مانا...

                                                                                                     

"دوست"

 

 

 یه  "دوست" خوب توی این دنیای بد

 

 

 مثه یه فنجان قهوه میمونه

 

 

 نمیتونه فضا رو گرم کنه

 

 

اما دلتو همیشه گرم نگه میداره

-------------------------------------------

آه تو را چه توانم گفت؟

چند وقت بر درگاه این دیوار لعنتی ثابت بودی و ماندی

اما حالا

چه توانم گفت تو را؟

مانا بمان در همین گوشیده ی خزیده از دست هیاهو

بمان بمان بمان

۱۴ شهریور ۹۲

 

طعم دور و آشنای کنکور

برخواستن از خوابی تلخ بعد از بیداری تا چهار صبح و رفتن به سوی میدان نبرد با

رفیقی نامرد و کشتن او. دلم هوای حال هوای نگرانی های کنکور را کرده بود و با

هزار بدبختی و خواهش مجوز یافتم تا به درون دانشگاه رفته و در نهایت دل برای همه

 ی بچه ها آب معدنی خالی کنم برای آن همه نگرانی تا شاید اندکی کم تسکین یابد

غم آینده ای تار. و چقدر قشنگ بود آن همه نگرانی و زود آمدن آن همه دعا خواندن

آن همه آمدن های پدر یا مادرانه که چقدر دلشان تند میزد در چیزی مابین امید و

ناامیدی. و چقدر حس خوبی داشت بار زدن بطری های آب معدنی برای همه ی آن

کنکوریان خوب و بالا تر از آن حسی بود ناب وقتی آگهی پذیرفته

شدنم برای رفتن و دیدن آن همه زیبایی از نزدیک به من داده شد. چقدر حس خوبی بود چقدر زیاد و

آب هایی که همه بوی روشنی آینده ی غریب دور را داشت....

گروه اول ریاضی فیزیک: صبح پنجشنبه و آمدن بسیاری از کنکوریان خوب به درون

دانشگاه از همان ساعت ۶:۳۰ و چقدر قشنگ بود نگرانی ها و عجله ها دویدن

هایشان و هر چقدر هم که به آنها میگفتی که چیزی قریب به دو ساعت دیگر آن

همه سختی آغاز میشود باور نمیکردند و میدویدند سوی درهای بسته سالن ها

چهره هایی که همه اشان از خواندن و سر به زیر انداختن زرد زرد بودند و یک ترس

عجیب که همه ی دل را با خود به عکاسخانه ی نگرانی میبرد و نمایشگاهی راه

انداخته بود از عکس های قشنگ دردناک. راستش دلم گاهی خیلی میسوخت برای

 آن همه نگرانی.

گروه دوم هنر: گروهی که چهره های هنریشان هوش از سر آدم میبرد آنانی که با هر

 بار نگریستن به آنها درمیافتی چکاره اند یکی که انگار در عکس هایش غرق شده بود

 و دیگری که انگار داشت از نگاه تعجب وار من سایه بر میداشت تا وقت آسودگی

بکشد نقش این مرده ی سخت جان را و آن یکی که در ذهنش تمام ریتم ها و نت ها

 را مرور میکرد و در ذهن پیش درآمد و چهارمضراب می ساخت و آن یکی که در طرح

های خسته اش گم شده بود و در ذهن طرح میریخت نقش دانشگاه آتیه اش را و من

 آن روز فهمیدم گرافیست بودن چقدر سخت است و آب ها که در ساعت ۲:۳۰ خالی

 شد ما رفتیم تا فردا

گروه سوم علوم تجربی: وای که که چقدر دیدنی بود چهره های بیش نگرانی که

خسته تر بودند از ریاضی و هنر. چهره هایی که میدانستند نیمی از همه ی کنکوریان

 خوب را ساخته و با این حال تنها یک سوم پذیرش ها را دارند. و خودم را که جایشان

 نهادم دیدم چقدر سخت است دیدن امید درون شیشه ای کدر در اتاق ناامیدی. و روز

پرکاری که نیمی از آبهای روشن خوب بار زده شد و چقدر بعد از خالی کردن آبها دلم

برای پیر زنی نگران سوخت که داد میزد مرا که یک آب معدنی بده ببرم برای دخترم و

 من هرچه که داد میزدم مادر جان در درون سالن به آن ها داده میشود و این اصلن

برای آنهاست قبول نمیکرد که نمیکرد و به من همه اش مبلغ پیشنهاد میکرد میان

نگرانی هایش و هی میگفت دو هزار تومن میدهم تا تو یک آب بدهی و آخر هم مادر

 پیر مجبورمان کرد آبی بدهیم او را تا از نگرانی درآید و به گمانم درآمد و کنکور که آغاز

 شد دلم بدجور به حالشان سوخت چون خودم را میدیدم پشت همان صندلی

های چوبی که دو سال دیگر به ناچار باید بنشینم و حل کنم تست های عجیب

زیست را و بترسم از فیزیکی که خدا رو شکر روی هوا تشریف دارد.

گروه چهارم زبان: گروهی که به جز اندک داوطلبانی که من دیدم دیگر نگرانی خاصی

 در چره شان نمیدیدم به جز آن هایی که کنکور اولشان بود و به علاوه تنها یک رشته

 را برگزیده بودند و آن هم زبان بود و در میانشان میدیدم کسانی را که دیروز هم آمدند

 برای ریاضی.

گروه پنجم علوم انسانی: گروهی که تعداد زیادی از داوطلبانش را خانم ها تشکیل

 داده بودن و در میانشان خیلی بودند نگران هایی که خیال قضاوت و حقوق داشتند و

 مادران پیر مهجورشان را به دنبال کشیده بودند از راهی دور تا شاید بگیرد مزد زحمت

 هایشان را. آن هایی که تعداد سوال هایشان از همه ی گرو ه ها بیشتر بود و اکنون

حدود ده دقیقه است که کنکورشان تمام شده خدا کند همه ی آن ها به آنچه که

میخواهند برسند یا اگر هم نگرفت/ نگرفت دیگر بیخیال سال بعد جبران میکنین و من

 الآن بعد از دو روز و نیم کار دلپذیر که آرزو میکردم هیچ گاه تمام نشود و من همه اش

 روشنی سفید بار بزنم برای این خوب ها

 اما تمام شد

خیالی نیست...

همه چیز تمام میشود...

یک دنیا بینهایت...

 یک چند روزی که در تنهایی دلپذیر این خانه ی سرد و در توالی گرمای فصل نفرتهایم گذشت چقدر

خاص بود نه ملالی بود و نه خیالی که پر بگیریم با آن ها تا آن سوی رویا هایی که تمنای پرواز

داشتند از مایی که خیلی وقت است من شده است.

و کارهایی که خویش از انجامشان شگفتم میشد و هوا هایی که به سرم میزد در یک تنهایی دلپذیر.

گاهی رفتن و عکسیدن از گوشه ای متروک تا خزیدن به میان خیابان هایی که غریبانگی هایم از

پشت زخم میزدند و به یاد گفته ی یکی از "دوست"ان یک دنیا سرگشتگی خاص و نشستن در

پارکهایی که گم شدنم در آن آشکار آشکار بود و آمدن دخترکی که خواسته اش از این ضمیر اولین

شخص که خیلی وقت است به سوم شخص مبدل گشته و چقدر خواسته اش "دوست" داشتنی

بود که مدام در روبه رویم تمنای خریدن جوراب برای مادر را داشت اما...

و درود بر معرفتش که وقتی گفتن نمودم به او که جوراب نمیخواهم اما این پول را برای خودت بردار

دیالوگی گفت که خاکستر دلم را از زیر این همه آوار روشن کرد. او گفت: من که دستمو پیش تو دراز

نکردم پولِ تو رو میخوام چیکار؟و بعد از آن این خاکستر لعنتی شعله افروخت

آخر جوراب ها را خریدم و بعد هزار بار چرخیدن به دور خود در خیابانی که او نیز خودش خودش را

دور میزد و رفتن و رفتن و ندانستن مقصدی گم که نمیدانستم کجاست و آخر خزیدن به درون کافه ای

و افروختن سرمایی به روی این همه گم شدن در میان خاکستر دلی که نشاطش را باد برد.

و بعد هزاران حرکت پایی که مرا به جایی رساند که نمیدانستم مردم چرا بیخودی میخندند در میان

اینهمه غریبی. خنده هایشان آشنا بود برایم و بودنشان و زهری که در نگاهشان بود و آن کسانی

مرا میشناختند دست میدادند میگذشتند لبخند میزدند اما این ضمیر مرده نمیدانست به چه چیز؟

و به گمانم هیچکس نمیدانست دوار بودن چه دردی دارد میان یک دنیا سرگشتگی(د.ر.ش).

و آنجا همه از آشنایی میگفتند و اما این چشمان کم سو چیزی جز غریبی نمیافتند.

و شبی که راه رفتن در میان خیابان شلوغ بعد از سه ساعت دواری به دور خود در غروبی بی ملال دیگر دلپذیر نبود و درد داشت.

و آمدنی به خانه ای سرد که تنهایی اش رخت بربسته بود و نور هایی که از همان ابتدای

آمدنمان به هدف خواب های بی لذت خاموش شدند و ما ماندیم و یک دنیا تاریکی نفرت انگیز

و گوش دادن به رادیو فرهنگ تا ساعت سه و نیم شب برای شنیدن رادیو هفتی که بعد از سه بار

دادن یک برنامه اش شکار کنمش در دل و چقدر خوب است این رادیو هفت ِ خوب.(د.خ.ش).

همچو آبِ داغِ داغِ داغیست بر یخ زدگی بینهایت این مرده ی سخت جان این رادیو هفتِ خوب.

و کنون نشستن رو در رویه یک صفحه ی شیشه ای که با من هیچ حرف تازه ای ندارد و دو گوشی

در دو گوش کر شده و تکرار دلپذیر بینهایت باره ی آهنگ مدار صفر درجه با آن گرمای صدای

قربانی و زنده شدن خاطراتی تلخ که در نبودن یاد شیرین شده بودند.

(وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها میکشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی)

یادش بخیر

همین دیگر حرفی نبود...

ما ماندیم و یک دنیا سرگشتگی...

سه و پنجاو و یک دقیقه ی صبح

 ۳:۵۱ صبح و یک دنیا بیخوابی بیکران در هجوم یک دنیا بی فکری
ادامه نوشته

پیرمرد

دیشب پیرمردی دیدم در خیابان که که میدانستم دلش همانند دلم در دریای مردگی های ان جا مرده است.نشسته ام حرکاتش را مینگرم:نفس های بی ملالی که هر لحظه تمنای ایستادن دارند نگاهی که به هیچ سویی نمیرود و گوشهایی که انگار دل به صدایی خوش نمیکنند

و چقدر حس میکنم رفتارش را میفهمم آن حرکاتی را هر گاه دست آشناییشان را میفشارم و گرم صحبت میشویم. همه میگذرند اما نه کسی مرا میبیند نه پیر مرد را و بدتر آنکه هیچکس آن غریبی ها را نمیشناسد. و من چقدر حس میکنم به او نزدیکم و من او در این میان گمشده ایم.

انگار کسی نیز از او به مانند من سراغی نخواهد گرفت. من محو تماشای او و اینکه یافته ام معنای غریبانگی هایم را در این شهر که پیش از آن هیچ گاه ندیده بودمش و پیرمرد به شن های کف پارک خیره مانده.من و او انگار مرده بودیم و من خودم را در او نهان دیدم و او اما همچنان غرق در تماشای شن های سفید و سیاه و خاکستری پارک. خستگی اش را میفهمیدم به مانند خستگی خویش و خودم را دیدم در وی آری دیدم.موهایم سفید نشده بود گوشهایم بزرگ نشده بود و پوست دستانم خشک و پوست صورتم پلاسیده نبود اما پیر شده بودم میدانی؟پیر شده بودم . وقتی دل من و پیر مرد سکوت نیمکت سبز پارک را شکست و جلوی پاهایمان بساط آشنایی به پا کردند دل منو پیر مرد هم سن بود این را هم چهره شان داد میزد هم شناسنامه هایی را که رو کردند. پیرمرد به گمانم رفته بود نمیدانم در کدام خیال آبی اش یا شاید هم خاکستری اش غرق شده بود اما دلش را هیچ نفهمید وقتی بیرون جهید از سینه اش.باران که گرفت همه دویدند و در ماشین ها مغازه ها زیر دیوار هایی که غرور داشتند و زیر درختان پناه گرفتند منو پیر مرد اما همچنان نشسته بودیم. او محو تماشای زمین و من محو تماشای او. او را نمیدانم به چه چیز مینگریست یا فکر میکرد من اما در خیال اتاقی بودم که ویران شد خانه ای که ریخت شهری که غرق شد و وطنی که زنده به گور گشت...

منو پیر مرد در این شهر غرق شده ملالی نداشتیم نه نوازشی بر سرمان بود نه آشیانی و دست مهربانی به سر هر که کشیدیم باور نکرد و رفتیم شاید کسی سراغمان را بگیرد اما پشت سر ما هیچ نبود هیچ هیچ هیچ...

و چقدر در خیالم با پیر مرد درد و دل کردم که به گمانم همانی بود که نگفته دردهایم را حس کرد و برایم مرهمی شد. هیچ گاه اینقدر خالی نشده بودم حرف هایم را به چهره ی بی ملال پیر مرد گفتم و باران بی امان همه ی پلیدی روحم را شست. پیر مرد سر که بلند کرد به سرگردانی این مردم گریست و من نیز هم پای چشمانش گریستم برای این مردم گریستم که هر روز خودشان را دور میزنند و درد من و پیر مرد و را هیچگاه حس نخواهند کرد

نمیدانم برای که مینویسم نمیدانم کی میآید این چرندیات را بخواند فقط میدانم درمان درد این بیماری ناعلاج است. دلم آنقدر نگاه های پیر مرد را میخواهد آنقدر آن آرامشی را که رایگان به من بخشید را میخواهم و آنقدر هوای حالش را کردم که دلم از همه ی هوا و حال اینجا گرفته است

زندگی منو پیر مرد دروغی بیش نبود در مردگی ها به دنبال مردن میگشتیم همین...

خانه ات آباد پیر مرد البته اگر داری اما بیخیال همان دمت گرم...

همه چیز مردنیست...

 

 

یک فنجان چای داغ

در بهاری که بوی مردگی تابستان داغش از دور می آید

سر کشیدن یک پیاله دو سه چهار ..... نمیدانم چندین پیاله چای داغ

تکرار چندین باره ی بی تکرار آهنگ مدار صفر درجه

خفگی با درد نفس کشیدن

یک بغل تنهایی

یک گلو پر از بغض فاسد

شعر های فروغ / آن کتاب جیبی کوچک

و آن شعر آن شعر غریب که حس میکنم با من است

( دیگر تمام شد / همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد / باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم)

و یک گوشی که مدتهاست خوابیده است خاموشِـ خاموش

و باطری لبریزش از بیکار بودن فاسد شد

نگاهی به سیزده کتاب

و حس لبریزی از همه ی خواندن ها / نخواندن ها / نوشتن ها و نانوشتن ها و فرار قلم ها از دست انگشتانی سرد

و اما تکرار پر درد این چند واژه ی لرزان

همه چیز مردنیست...